من میخواهم بدون دغدغه زندگی کنم، گور بابای انسانیت و تمام ارزش هایش. اصلا من میخواهم گاو باشم و بخورم و بنوشم و در تاپاله غلت بزنم، چرا من را آزاد نمیگذارید و هر روز برایم دردسر درست میکنید؟ چشمتان را ببندید و روی زندگی خودتان متمرکز شوید. آخرش هم مجبور میشوم از دست شما فرار مغزها کنم و خودم را با همه خدماتم از شما محروم کنم.
گوشی ام ویبره میکند و کم کم صدایش بلند می شود. فری پشت خط است. حوصله اش را ندارم اما بر میدارم. سلامم را جواب نمی دهد. بی مقدمه می گوید:«کجایی خره؟ دارم میام دنبالت. همه سهاماتو بفروش، بیا بریم همه شو دلار و طلا کنیم. یه گاوصندوقم پیدا کردم ضد بمب اتمی. همه چیمونو بریزیم اون تو که اگر این آمریکایی ها بمب زدن، دهنمون سرویسه. حداقل، سرمایه مون بمونه.......»
صحبتش را قطع میکنم:«فری، فری وایسا یه لحظه. باشه. خودمون کجا بریم؟»
صدایش وا رفت:«تو گاوصندوقه جا نمیشیم. نه؟»
@varaghzar
خانواده کتابی
خانواده من به ترز شگفت انگیزی عاشق کتاب هستند. از کودکی پدر و مادرم به من فهماندند که کتاب یار مهربانیست که باید حتما در خانه حضور داشته باشد. همین الان هم مقدار زیادی از هزینه های زندگیمان صرف کتاب می شود که قابل کنترل نیست. مادرم وقتی کتابی را مناصب تشخیص بدهد دیگر قیمت پشت جلدش برایش فرقی نمی کند. شده است از شکم من و خواهر برادرهایم بزند، آن کتاب را میخرد. اما من خودم اعتقاد دارم این کار درستی نیست. اگر شما غذای خوبی نخورده باشی، نمی توانی حتی کتاب را بلند کنی، چه برسد به این که بروی آن را بخوانی.
خواهرم انقدر عاشق کتاب است که رفته است برای خانه اش یک کتابخانه چوب بلوت با چهار رنگ کتاب سفارش داده است. اولش میخواست همه کتاب ها را ظرد لیمویی بگیرد تا با رنگ مبلش کاملا هماهنگ باشد. چون کتاب های قطور ظرد لیمویی در بازار کم بود، رنگ های گلبهی و ارقوانی و سبز پسته ای هم به کتاب هایش ازافه کرد.
مادرم عاشق کتاب های نفیث است. ده تا از کتاب های قابدار خیلی شیک را گرفته است که به هیچ وجه اجازه نمی دهد ما کتاب را از داخل قاب در بیاوریم و می گوید:«دست نزنید، کتاب خراب میشه». یکبار دور از چشمش رفتم و شاحنامه با کاغذ ابر و باد را از توی قاب در آوردم و تبرقی کردم. فردایش مچم را گرفت که چرا به کتاب دست زدی و هر چه پاپی اش شدم که چطور فهمیدی، گفت:«روح مرهوم ابوالقاسم را در خواب دیدم». برای میز زیرتلویزیون رفته است کلی کتاب با جلد روزنامه ای خریده است و برای خریدش هم خیلی اذیت شده است. چون کتاب با این جلد فقط در رویدادهای بین اللملی آن هم به سختی پیدا می شود، هر جلدش را در نمایشگاه کتاب کشورهای دور و بر خودمان پیدا کرده است.
پدرم عاشق دست گرفتن کتاب هاست. انقدر سرش با کتاب ها گرم است که آدم ساکت و درونگرایی شده است. بعضی از صحبت هایش را با دست گرفتن کتاب با ما انجام می دهد. دیشب چند تا کتاب گذاشته بود روی هم و مدام روبروی صورت من رجه میرفت. وقتی یکبار روی کتاب ها ضوم کردم فهمیدم چه منزوری دارد. با سه تا کتاب هایکو زده بود که:« پسری که بارها دیدمت، برایم نان گرم بیاور، پول زیر گنجه است». وقتی میخواهد از خانه خارج شود هم همیشه چند تا کتاب دست میگیرد و حالا نمی دانم چند نفر به هایکوهای توی دستش نگاه می کنند. هفته پیش که رفته بود بیرون کتاب های «وقتی نیچه گریست»، «چشم هایش» و «یکی بود، یکی نبود» را برداشته بود و جوری که ظخامت کتاب ها به طرف مقابل باشد راه میرفت. یک بار با عژله وارد خانه شد و کتاب«همسایه»، «اعتراف میکنم» و «بی شعوری» را برداشت، گذاشت روی هم و برد گرفت جلوی چشم های همسایه روبرویی که زباله هایش را جلوی خانه ما گذاشته بود.
زندگی در این خانواده کتاب دوست و اهل فرهنگ باعث شده است که من هم عاشق کتاب ها باشم و تا به حال توانسته ام کلی کتاب قدیمی از سال های دور جمع آوری کنم و برای خودم کلکصیونی از کتاب های قدیمی داشته باشم. یکی از این آدم های بیسواد که چندی پیش خبر کلکصیون کتاب های من به او رسیده بود صعی کرد نصیحتم کند. من را گیر آورده بود که:«پسر خوب! شما که این همه کتاب داری، سعی کن آدم بافرهنگی باشی، یه کم از اطلاعات داخل کتاب هم استفاده کن، شلوارای پاره نپوش، دست به کیف بقیه نزن، احترام بزرگترتو نگه دار، حداقل غلطای املاییت رو کمتر کن، بابا آدمی که کلکسیون کتاب داره، باید حداقل یه استفاده ای از این کتاب ها بکنه دیگه»
ثفت و ثخت جوابش را دادم که:«این چه صحبتیه آقای محترم؟! شما تا حالا دیدی اونی که کلکصیون کبریت داره، بیاد یکی یکی کبریتا را آتش بزنه که ازشون استفاده کرده باشه، اونی که کلکصیون تمبر داره چی؟ دیدی بیاد زرت و زرت نامه بفرسته برای بقیه که تمبراش استفاده بشه؟ نگو این حرفا رو بهت میخندن. کلکصیونه دیگه». بعد از جواب من دمش را گذاشت روی کولش و رفت.
من سعی دارم فرزندانم را نیز همانند خودم عاشق کتاب و اکسسوری هایش بار بیاورم.
#خرید_کتاب
@varaghzar
فرود سخت
هنوز هم در این دنیا مکانهایی هست که میتواند تو را ساعتها از مردم جهان فاصله بیندازد. زمانهایی هست که کسی نتواند به تو نزدیک شود. تویی که اخبارت نهایتا یک ربع بعد توی همه رسانهها جاگیر شده و لایک و دیسلایکش را هم گرفته. حالا رفتهای جایی که باید هزاران نفر ساعتها بگردند و تو را پیدا نکنند. میلیونها نفر، همه رسانهها را بالا و پایین کنند تا عکسی از تو را بیابند. عکسی که نشان دهد آخرین کاری که کردهای چه بوده است. آخرین کلنگی که بر خاکهای ایران زدهای با چه روبانی تزیین شده است. آخرین پیرمردی که با تو همصحبت شده، چه لباس محلیای پوشیده است. اعتراف میکنم دنیا هنوز جاهای عجیبی دارد. جایی که رییس جمهور یک کشور که بالاترین حفاظت های شخصی را دارد میتواند داخلش گم شود و تا ساعتها پیدا نشود. شاید آخرین درخواستت از خدا خلوتی بوده که چند ساعتی فارغ از حرف و حدیثهای مملکت داری، بتوانی چشم روی هم بگذاری. چند ساعتی داشته باشی که کسی خبری برایت نیاورد و گوشیات زنگ نخورد. بتوانی به راه رفتهات و راه باقی ماندهات فکر کنی. حرجی نیست، هر چه میخواهی فکر کن ولی آخر سر برخیز و به سوی ما برگرد. برگرد که ما سخت به صعود تو دل بستهایم.
#رییس_جمهور
@varaghzar
لحظات آخر
سرم کمی گیج می رود. چشم هایم بخار گرفته است. سرمایی نیستم اما الان دارد سوزن سوزنم می شود. کاش زودتر برسیم و کمی روی زمین بنشینم. صبح که بلند شدم، حالم خوب بود. هوای خنک بهاری حسابی سر حالم کرده بود. شک دارم به همسفرانم چیزی بگویم. باید تحمل کنم. چیزی نمانده است، میرسیم دیگر. باد تندی می پیچد لای اسکلتم. تعادلم کمی به هم میخورد. به خودم مسلط می شوم. چشم هایم را می مالم. مه غلیظ تر شده است. باد هم دارد شدیدتر می شود. سرم سنگین شده است. هی به خودم وعده می دهم این مأموریت را تمام کنم، بعد کمی می نشینم. غلیظی مه، دیدم را کمتر میکند. کنترلم را از دست داده ام. تنم تکان شدیدی میخورد. نمی فهمم باد است یا کسی دارد به استخوان هایم ضربه میزند. اینجا نمی توانم بنشینم. به سید قول داده ام هوایش را داشته باشم. خودش که خسته نمی شود اما امان ما را بریده است. از اینجا به آنجا هی ما را میکشاند دنبال خودش. انگار که قالیچه سلیمان باشم و بدون این که زور خاصی بزنم، بلند می شوم و می نشینم. صبح رساندمش خداآفرین که سدی را افتتاح کند. به استاندار می گوید:«من برای احترام به کار مهندسای خودمون اومدم. باید همه ببینند که ما روی پای خودمون ایستادیم». حیف که به حرف من گوش نمی دهد مگر نه میگفتم. میگفتم این همه راه بلند می شوی میروی که به مهندسان کشورت احترام بگذاری؟ می توانستی یک پیام بهشان بدهی و ازشان تقدیر کنی. این همه آدم هم زابراه نمیشد. برنامه هم که تمام می شود ول کن نیست. حرصم میگیرد وقتی می گوید حالا برویم به مردم محلی سر بزنیم و احوالی ازشان بپرسیم. دوباره توقف وسط راه و ما یک لنگ پا اینجا باید منتظر بمانیم تا آقا دو ساعت برود با مردم گپ و گفت کند و دردلشان را بشنود. با این همه قول داده ام سالم برسانمش به مقصد. باید تحمل کنم. جلوی پایم را درست نمی بینم. احساس میکنم اشباح انسان نمایی از جلوی رویم رد می شوند. سوختم هنوز تمام نشده است ولی ضعف دارم. دارم تلو تلو میخورم. قلبم هنوز دارد کار میکند و این امیدوارم میکند. از همسفرانم خبر ندارم. سرم بیشتر گیج می رود. نمی دانم در چه ارتفاعی هستم. شبنم روی تمام بدنم نشسته است. انگار حفره ای دهن باز کرده و می خواهد مرا ببلعد. مقاومت میکنم. سید طاهر سفت و سخت اهرم را گرفته است و بالا می کشد. چیزی که از من میخواهد در توانم نیست. کاش جایی نشسته بودم و وارد این مه نشده بودم. کاش به همسفرانم گفته بودم بیایید برگردیم. سید دست من امانت است. باید به جای مطمئنی برسانمش. توی این جنگل ابری ولی جای مطمئن پیدا نمی شود. اگر هم پیدا شود، نمی توانم آنجا را ببینم. محسن صدا می زند:«کوه جلوی رومونه، تو رو خدا ارتفاع بگیر». به سیدطاهر می گوید اما روی سخنش به من است. دارم دور خودم چرخ میزنم. کاش میشد مسیر آمده را برگردم. کابین شلوغ شلوغ است. سید اما آرام نشسته است و روی لبش ذکر گرفته است. به گمانم دارد الهی رضا برضاک تسلیما لامرک میخواند. از دیدنش آرامش میگیرم. بوی عود rain forest می پیچد زیر دماغه ام. به لحظات آخر زیاد فکر کرده بودم ولی گمان نمی کردم چنین بویی بدهد. درخت های باران خورده اطرافم ترسیده اند و می لرزند. سیاهی جلوی چشمانم را میگیرد. اهرم هنوز در دست سیدطاهر کشیده می شود. مستأصل پدال را فشار می دهد. لرزه بر اندامم افتاده است. ملخم میخورد به درخت ها و دیگر چیزی نمی فهمم.
#رییس_جمهور
@varaghzar
بوی خون
فکم باز مانده است. با صدای غیژِ مفصلِ آرواره ام به زحمت می بندمش. بوی خون توی دهانم پیچیده است. میروم توی سینک تف میکنم. لخته های خون با آمالگام های اضافه بیرون می آید. هر چه دهانم را میشویم خون بند نمی آید. امروز صبح را با بوی خون شروع میکنم.
ساعت هنوز چهار نشده است. خبر کم کم بالا می آید. جدی نمی گیرمش. به خانه که میرسم هنوز قوت قلبی نیست. خبرها با شیب ملایمی سخت تر می شود. ذهنم دوست ندارد انتهای بد ماجرا را ببیند. بوی خون اما می پیچد توی دهانم. توی سینک تف میکنم. اثری از خون نیست.
شب می شود. انگار از پدرم خبری نداشته باشم، دور اتاق راه می روم. میخواهم پرنده شوم و پرواز کنم به سمت کوه های ورزقان. روی زمین بند نمی شوم. دوست دارم بروم میان ابرها و بهشان ثابت کنم، رطوبت چشم های من از شما بیشتر است.
مگر رییس جمهور هم در راه خدمت فوت میکند؟ این پدیده عجیب را من به عمرم ندیده ام. یک رجایی شنیده ام اما گذاشته ام به حساب همه استثناهای تاریخ. رییسی اما هیچوقت برایم استثنا نبود. من رییسی را به حساب همه رییس جمهورهای قبلی گذاشتم. چهار یا هشت سالی هست و می رود و ما می مانیم و حوضمان. پر اشتباه کردم. حالا من مانده ام و یک دهان که بوی خون سوخته می دهد.
#رییس_جمهور
#شهید_جمهور
@varaghzar
سفر زیارتی
بدجوری هوس زیارت امام رضا را کرده بودم. دلم تنگ ایوان مقصوره بود که بنشینم و با گنبد طلای حرم صفا کنم. دل و حوصله تنها رفتن نداشتم. اولین همسفری که به ذهنم رسید، فرزین بود. پایه همیشگی مسافرت های یکهویی. مثل همیشه دست رد به سینه ام نزد. گفت تا سه روز دیگر باید برگردیم. قرار شد بار و بندیل را ببندد و فردا صبح زود حرکت کنیم.
اذان ظهر از شهر خارج شدیم و راهی مشهد شدیم. آن قدر هوس مشهد در دلم تند شده بود که توقف مسیر را محدود کردیم به یک پمپ بنزین و یک ناهار سرپایی و سه جا برای قهوه. البته یک جا برای هندوانه و یک جا برای خربزه هم ایستادیم و به ناچار هشت جا برای سرویس بهداشتی.
شب رسیدیم مشهد و در هتل جاگیر شدیم. نای دوش گرفتن نداشتیم دیگر. صبح که به صبحانه هتل نرسیدیم و ضد حال خوردیم، فرزین پیشنهاد داد که :«تو لابی هتل، بلیط تخفیف دار پارک آبی میده. بریم یه تنی به آب بزنیم؟». با اکراه قبول کردم و ظهر رسیدیم به پارک آبی. هشت ساعت زمان داشتیم که با بلیطمان در پارک وقت بگذرانیم. برای ناهار میخواستم برگردم که فرزین گفت بلیطمان هشت ساعته است و بمانیم. هر چه اصرار کردم که بیشتر از این فایده ای ندارد گفت حیف است و پولش را داده ایم. شب خسته و کوفته رسیدیم هتل و نفهمیدیم چطور خوابمان برد.
صبح فردا که ۵ دقیقه آخر صبحانه را رسیدیم، فرزین گفت:«یه امروزو تور چالیدره داره هتل. رایگانم هست. بریم؟». گفتم :«من هنوز خستگی دیروز از تنم بیرون نرفته. باشه فردا». نچ نچی کرد و گفت:«میگم فقط امروز رایگانه. من پایه شدم همرات بیام تا مشهد، تو پایه من نمیشی؟». من که خط قرمزم مرام و معرفت بود، همراهی اش کردم. چالیدره را حسابی در نوردیدیم و به خاطر رایگان بودن تور هر کدام فقط چهار میلیون بیشتر هزینه نکردیم که آن هم مربوط به ناهار و عکس و ورودی منطقه تفریحی و شهر بازی و پذیرایی از راننده مینی بوس بود. شب خسته و کوفته رسیدیم هتل و زود خوابمان برد.
فردا که باز به صبحانه نرسیدیم و ضد حال خوردیم، رفتیم کله پاچه سینا و یک دست کامل کله پاچه زدیم. وقتی برگشتیم هتل روی پا بند نبودیم. تصمیم گرفتیم کمی استراحت کنیم که مقداری بیشتر شد و دم دمای غروب بیدار شدیم. روز آخری بود و فردا باید برمیگشتیم. هر طوری شده بود باید امشب از هتل میزدم بیرون و برای خرید سوغاتی چشم انتظاران کاری میکردم. با فرزین راهی مجتمع الماس شرق شدیم و چند ساعتی را صرف خرید کردیم. وسایلمان به قدری زیاد بود که باید حتما برمیگشتیم هتل و نمی توانستیم جای دیگری برویم. وقتی برگشتیم و زیر اسپیلت اتاق روی تخت دراز کشیدم تا نفسی بگیرم، دیگر نتوانستم بلند شوم. چند ساعتی خسته و کوفته خوابم نبرد. ساق پاهایم داشت از شدت درد ترک میخورد. فرزین گفت:«دیگه هر جوری شده فردا صُب باید بریم صبونه. پولش را دادیم و حیفه». تصمیم گرفتیم تا صبح بیدار بمانیم که به صبحانه برسیم. برای سرگرم کردن خودمان سری به اتاق بیلیارد هتل زدیم و بعد رفتیم باشگاه بدنسازی. راستش بلد هم نبودیم اما فرزین گفت:«بیا بریم استفاده کنیم. پولش رو دادیم و حیفه». همه قسمت های هتل که تعطیل شد آمدیم اتاق. نای راه رفتن نداشتم. با گوشی خودمان را مشغول کردیم.
صبح با صدای فحش های فرزین بیدار شدم. ساعت ۱۱ بود و دیگر باید اتاق را آماده تحویل میکردیم. از هتل که بیرون آمدیم هوس کردم برویم زیارت. فرزین هم پایه بود. انداختیم توی خیابان امام رضا. چهارراه دانش پلیس جلویمان را گرفت که از این مسیر برای شما ممنوع است و مسیری را گفت که نفهمیدیم کجاست. قرار شد ماشین را همانجا پارک کنیم و پیاده برویم. از هتل تماس گرفتند که اشتباهی رخ داده و تسویه کامل نشده اید. پرس و جو که کردیم گفتند هزینه اتاق بیلیارد و باشگاه را فراموش کرده ایم. فرزین بهشان گفت:«اونا که روی اتاق بودن دیگه. هزینه جدا نداشت». از ما انکار کم بود و از آن ها اصرار زیاد. گفتیم حالا چند، که گفت:«چهار ساعت بوده برای همه دو تومن میگیریم، شما یک و پونصد بدین». کارد میزدی، خون فرزین قرمز بود. اعصابمان خورد شد. فرزین گوشی را قطع کرد و گفت:«تا ممنوع الخروج از مشهد نشدیم باید در بریم». در حالی که ماشین سرعت گرفته بود، نگاهی به پشت سرم کردم و رو به گنبد آقا توی دلم گفتم:«آقا شرمنده، دفعه بعد که بدون فرزین اومدم جبران میکنم».
@varaghzar
اسمی برای آیندگان
جوان تر که بودم، سودای روزهای بزرگ را در سرم می پروراندم. به نظرم می آمد روزی برگ زرینی خواهم شد در تاریخ این مرز و بوم. وقتی اسم نیوتن و پاسکال و تسلا و از این قبیل را در کتاب فیزیک میدیدم، با خودم می گفتم روزی دانش آموزان توی دفترشان می نویسند ۴/۲ زارع. بالاخره من هم یک کشفی در این طبیعت خواهم کرد و کمیتش را به نام خودم ثبت میکنم. بین کمیت های فیزیکی هم سعی کردم از مسافت و وزن دوری کنم. اصلا خوشم نمی آمد بعدا بگویند کیلوزارع یا میلیزارع. در عالم فیزیک هر چه تقلا کردم و کمیت ها را بالا و پایین نمودم، چیزی گیرم نیامد. ذهنم به برخی جاها رسید اما واحدش را که حساب میکردم بدون بعد میشد. این اینشتین بی وجدان هم برداشته بود فیزیک کلاسیک را نابود کرده بود و برای خودش دم و دستگاهی راه انداخته بود که حوصله فهمیدنش را نداشتم.
نرمش قهرمانانه ای کردم به سمت شیمی. گفتم اینجا دیگر می شود اصلی، ترکیبی، چیزی پیدا کرد که برازنده نام زارع باشد. هر چه باشد از لوشاتلیه که بهتر است. آیندگان به رازی و زارع دو تن از بزرگترین دانشمندان شیمی جهان افتخار خواهند کرد. یکی موفق به کشف الکل و دیگری موفق به کشف الهیچ شد. معلم شیمی که اجازه نداد استعدادم را در این زمینه کشف کنم مجبور شدم خودم به صورت قاچاقی در آزمایشگاه شیمی، مواردی را بررسی کنم. یک بار زنگ آزمایشگاه که معلم حواسش به بقیه بود، مقداری پتاسیم را از شیشه مخصوص خارج کردم و توی سینک گذاشتم تا ماده دیگری را با آن ترکیب کنم. همین که پتاسیم سینک را لمس کرد، صدای مهیبی ساختمان را لرزاند و همه بچه ها زیر میز پناه گرفتند. من با قیافه مظلومانه ای داشتم به سینک نگاه میکردم ولی این باعث نشد که معلم شیمی، مظلومیتم را درک کند و به طرز ناجوانمردانه ای من را به سمت دفتر مدرسه هدایت کرد. این بی سلیقگی ها باعث نشد که دست از تلاش بردارم. چون مواد شیمیایی گران بود و وسعم نمیرسید تهیه کنم، در منزل همه ادویه ها و داروهای داخل یخچال را با هم ترکیب میکردم ولی نامردها هیچکدام واکنش درخوری نشان نمی دادند. یکبار کلی به نمک و پودر پنی سیلین التماس کردم که در حضور سرکه حرکت مشعوف کننده ای بزنند که خیلی متوجه عرایض بنده نشدند و سفید باقی ماندند. فهمیدم شانس من توی شیمی هم به جایی نمیرسد.
ریاضی هم خیلی مکان مناسبی برای اسم زارع نبود. یعنی بیشتر عاقبت به شری داشت. بر فرض هم میرفتم با زحمت بسیار یک معادله ای یا سری ای می نوشتم یا راه حلی برای مسأله ای پیدا میکردم، چه می شد؟ دانش آموز بدبخت وقتی سر کلاس نمی فهمید فحش و نفرین نثارم میکرد. مگر خودم کم به فوریه و لاپلاس فحش داده بودم؟
دوست نداشتم اسمم روی گونه حیوانی یا حشره جدیدی هم گذاشته شود و برای همین زیست شناسی را هم بی خیال شدم. حتی اگر یک گونه جانوری زیبا مثل طاووس جدیدی هم کشف میکردم، ریسکش زیاد بود. احتمال داشت اسم «زارع پرنده» در محافل علمی مورد قبول واقع نشود و به جایش «نرم بالان دم جارویی چشم ریملی» خوشایندشان باشد.
اسمم وسط هوا و زمین مانده بود و آیندگان داشتند از تلفظ آن محروم می شدند. باید کاری میکردم. شنیدم یکی گفت ماکیاولیسم. جرقه ای در ذهنم خورد که اگر ماکیاول توانسته پشت بند اسمش ایسم بگذارد حتما من هم می توانم. زارعیسم میتواند روزی روشنگر مسیر انسان ها برای پیدا کردن راه صلاح و سعادتشان باشد. در مکاتب ادبی و سیاسی و فلسفی و فکری گشتی زدم تا بلکه یک حفره پیدا کنم و آنجا را به نام خودم ثبت کنم. همه جا پر بود. هر چه حفره خالی بود هم نیهیلیسم گرفته بود.
ناامیدتر از همیشه به دود رو آوردم تا بلکه بتواند مرا از این بلاتکلیفی نجات دهد. از شانس نداشته من پدرم سر رسید. گفت:«چیکار داری میکنی؟ سیگار میکشی؟». سریع شاخه عود را از لای لب هایم خارج کردم و گفتم:«نه پدرجان، داشتم خودم را برای رفتن به خیابان آماده میکردم». پدرم که احوالات مرا دید گفت:«چرا ناراحت و گرفته ای؟». من شرح داستان را برایش گفتم. پدرم که قصه را شنید، رفت داخل اتاق و اندکی بعد برگشت. لبخندی به من زد و گفت:«خوب وقتی به فکر افتادی پسرم. بیا این شناسنامه رو بگیر، برو دم وزارت کشور، ثبت نام ریاست جمهوریه. برو انشالا که فرجی بشه». برقی در چشمانم حلقه زد و با شناسنامه زدم بیرون.
@varaghzar
وقتی کم می شویم
انگار یکی مان برگشته سر قرار و حالا ما دل نگرانیم که معطل شود. می ترسیم روی پا بایستد و زیاد منتظر ما بماند. چرا هر کدامتان را که میخوانم، بیقرارید؟ نمی فهممتان. طوری نشده است. زمان دهان باز کرده و یکی مان را برده است در لحظه ای که باید باشیم. مکان کمین زده است به خیل مان و یکی مان را فرستاده است جایی خیلی دور، خیلی نزدیک. راهیست که همه مان باید برویم. بی قراری برای کسی معنا دارد که زمان زیادی داشته باشد. ما همه مان زمانمان کم است.
زمان که کم باشد آدم اضطراب میگیرد. همیشه وقتتنگی، رخت چرک هایش را می آورد وسط دلشوره هایمان می ریزد. خودمان برای خودمان وقت نداریم و حالا باید برای وقتتنگی هم وقت بگذاریم. با هم که باشیم نیرویمان اما چند برابر می شود. می چربد به وقتتنگی هامان و دلتنگی هامان دیگر مثل مگس نمی نشیند روی اعصابمان. کاش چیزی ازمان کم نشود. کاش عضوی از وجودمان را بی هوا جاکن نکنند. ما به همه خودمان عادت کرده ایم و وقتی کم می شویم کمیتمان لنگ میزند. کاش سی مرغ با هم به سیمرغ برسند و طوفان دست هاشان را از هم جدا نکند. می فهممتان.
طوفان اما بخشی از مسیر ماست. عهدها را بخوانید و بگذارید این زمان باقیمانده هم بگذرد. ما دوباره همه مان دور هم جمع می شویم. زمانی خیلی نزدیک و جایی خیلی دور.
@varaghzar
خانه ای روی آب
سال ۹۲ قصد کردم خانه جدیدی بخرم. خودم فرصت سرخاراندن نداشتم. درگیر مسایل و کسب و کار خودم بودم. از صبح تا شب مثل اسب کار میکردم و وقتی برایم نمانده بود. به جواد برادر کوچک ترم که از معامله و ساخت و ساز سر در می آورد، وکالت دادم برود خانه ای ببیند و برایم بخرد. قبل از این که برود گفتم مواظب باش نمی توانم بهای زیادی بپردازم. همین خانه ای که دارم هست و بیست سی میلیونی هم در حسابم هست. جواد هم گفت:«خیالت راحت، کار رو در میارم. فقط اگه همه چی خوب پیش رفت کمیسیون ما یادت نره»
درگیر کارهای خودم بودم و هر از گاهی که جواد را میدیدم برایم میگفت که چند مورد دیده ام و دارم بهترین ها را برایت مذاکره میکنم. توی خانه پدری شایع بود که جواد، خانه های کلنگی بازسازی شده را برای من انتخاب کرده است. پدرم که مرا میدید میگفت:«مردان! حواست باشه، خودت هم بالای سر کار باش. نمیخوام دلخوری پیش بیاد و هر چی داری از دستت بره.» به پدرم می گفتم من که وقت ندارم پدرجان. از بابت جواد هم خیالم راحت است. پدرم لبخند مهربانانه ای میزد و می گفت:«من به این کار خوشبین نیستم مردان، بهتره حواست جمع باشه. اگر اصرار داری انجامش بدی، مواظب باش تجربه تلخی برات نشه.». کم کم داشت باورم میشد که پدرم آدم بدبینی است و معلوم نیست چرا انقدر گیر داده است به این خانه عوض کردن. سعی میکردم خیلی دور و برش نباشم که بخواهد نصیحتم کند. با این چیزهایی که جواد میگفت همه چیز داشت خوب پیش میرفت.
یک روز جواد آمد که یک مورد اکازیون برایت پیدا کرده ام. نوساز و جمع و جور و با قیمت مناسب. از ویوی خانه خیلی تعریف کرد. گفتم:«خب کجاس؟ کی بریم ببینیم؟ اگر عکس داری که نشونم بده، من دیگه وقت نذارم برا اومدن.» چند تا عکس نشانم داد و خانه ای که کنار یک دریاچه زیبا بود، هوش و حواسم را ربود. پنجره هایش رو به دریاچه باز میشد و اتاق های متعددی داشت. انعکاس تصویر خانه افتاده بود توی آب دریاچه و عکس زیبایی شده بود. قراردادی را نشانم داد که با وکالت من امضا کرده بود. گفتم:«تو که امضا هم کردی و همه چی تمومه. گفت: «اگه این مورد را سریع جمع و جور نمی کردم، از دستش میدادیم. وقتی دیدمش ظرف بیست دقیقه قولنامه را نوشتیم و امضا را زدیم زیرش.» از دستش راضی بودم. خانه ای که پیدا کرده بود عالی بود. انگار تازه یادم افتاده باشد گفتم:«راستی قیمتش چنده؟ به حساب کتاب من می خوره؟» گفت:«خیالت راحت باشه. خونه ت را میدی. ماشین را هم باید بدی. دویست میلیون هم سر بدی کار تمومه.» برق از کله ام پرید.
-جواد! من که گفتم نمی تونم این همه هزینه کنم. چی میگی؟
-مردان جان! این خونه قیمتش دو برابر اینیه که داره معامله میکنه. اینا خیلی حالیشون نیست. البته من یه جوری باشون مذاکره کردم که فکر میکنن دارن خوب میفروشن. شانس در خونهتو زده. هر جوری شده باید این خونه را بخریم. شده شریکی. بعد اگر نخواستی یا نتونستی میفروشیمش چند برابر بیشتر از این.
حرفش حسابی بود. من که از پس هزینه اش بر نمی آمدم ولی اگر اینقدر قیمت داشت معامله شیرینی بود. گفتم پس کار را تمام کن.
هفته بعد جواد آمد که معامله نهایی شد. خانه را تخلیه کنید تا تحویل بدهیم و سوییچ ماشین را هم بده. گفتم:«جدی؟ کار را تمام کردی؟» گفت:«آره دیگه داداش. کار رو به کاردون که بسپری همینه دیگه. بغلش کردم و از همه صورت و کله اش ماچهای آبداری گرفتم. انقدری خوشحال شدم که همانجا سکه ای که برای سالگرد ازدواجم گرفته بودم را گذاشتم توی جیبش و گفتم:«دمت گرم. شیرینیت هنوز محفوظه. واقعا که تو خدای مذاکره ای»
این داستان ادامه دارد
@varaghzar
خانه ای روی آب
اسباب اثاثیه را جمع کردیم و آماده اثاث کشی شدیم. به جواد گفتم آدرس بده تا ماشین بگیرم و اثاثم را بیاورم. کمی من و من کرد و گفت:«طرف قرار شده خونه را شش ماه دیگه تحویل بده ولی شما الان خونه را تخلیه کنید که خونه را به عنوان پیش پرداخت تحویلش بدیم»
چشم هایم گشاد شد. گفتم:«جواد مگه میشه؟ من این شش ماه کجا باید برم؟ چرا اولش نگفتی؟». صدایش را حق به جانب کرد و گفت:«مردان جان! اون چیزی که بهت گفتم یادت رفته. این کار آیندهش خیلی روشنه. شش ماه دیگه کلی پول جلو میفتی. شما فعلا برو خونه بابا. شش ماه که چیزی نیست. زود تموم میشه»
اعصابم خط خطی شده بود. همیشه به اندازه جیبم خرج کرده بودم و حالا به طمع آینده شیرین قرار بود خانه و ماشین را بدهم برود.
گفتم:«جواد! یه وقتی بگیر جون هر کی دوست داری. منم همینجا بمونم تا خونه را تحویل بده، بعد من برم»
نفسش را یکباره داد بیرون و گفت:«چرا نمیفهمی داداش. قرارداد امضاء شده. اگه این کارو نکنیم، اینا میتونن برن شکایت کنن، خسارت هم ازمون بگیرن. خیالت راحت باشه. من که کار بیخود نمی کنم. والله تالله همه چی بعد شش ماه اوکیه»
شاخک هایم تیز شد. گفتم:«اینا؟ اینا کین؟ چند نفرن مگه؟»
جواد خیلی راحت گفت:«مگه بهت نگفتم؟ اینا پنج تا پسرن با مادرشون که خونه از باباشون بهشون ارث رسیده. من دم همه شونو دیدم. البته پسرا همه چشمشون به دهن مادرشونه. من با مادرشون کامل بستم. رییس اصلی اونه»
ضربان قلبم تند شده بود. دهنم خشک خشک بود. گفتم:«جواد! شش نفر طرف قراردادن؟ اگه اونا سر موقع تحویل ندادن چی؟ من چه خاکی به سر بریزم؟»
جواد شاکی شد. «ای بابا مردان چرا انقدر بدبینی؟ بابا اینا آدم حسابی ان. من از مادرشون قول گرفتم که سر وقت تخلیه کنن و تحویل بدن. برا محکم کاری قرارداد را هم بردم شورای محله شون و اونا هم مهر کردن»
کمی خیالم راحت شد. ولی باز بدبینی آمده بود سراغم. اگر ما پول را دادیم و آن ها خانه را ندادند چه.
این داستان ادامه دارد...
@varaghzar
خانه ای روی آب
بالاخره خودم را راضی کردم که خانه را تخلیه کنم. کلید خانه و سوییچ ماشین را به جواد رساندم و تحویلش دادم. گفت:«هر چی پول داری هم بده. برا جور کردن بقیهش مهلت گرفتم برای بعد از تحویل.» گفتم:«بازم دمت گرم. حداقل اینجا را یه کاری کردی». از دستم ناراحت شد. دهانش را جمع کرد و گفت:«حالا شش ماه دیگه که وضعت از این رو به اون رو شد، بهت میگم». اسباب اثاثیه را بردم خانه پدرم و در یکی از اتاق های خانه ساکن شدم.
شش ماه را به هر زحمتی بود زیر نگاه های سنگین پدر و برادرانم سپری کردم. پدرم هیچ بار به یادم نیاورد که من بهت گفته بودم و سرزنشم نکرد. فقط هر بار که صحبتی میشد، از واقع بینی و کار از محکم کاری عیب نمی کنه حرف میزد. سعی میکردم زیاد جلوی چشم پدرم نباشم و دیر بیایم و زود بروم.
سر تاریخی که جواد گفته بود بهش گفتم:«الوعده وفا. امروز باید خونه را تحویل بدن. کلیدی که گفتی را برام بیار». جواد گفت:«خیالت راحت باشه. امروز روز به یادموندنی ای میشه برات».
شب هر چه منتظر ماندم جواد نیامد. هر چه زنگش میزدم هم جواب نمیداد. نگرانش شدم. به همکارش زنگ زدم. میخواستم خبری بگیرم که گفت:« اعصابش خیلی خورد بود امروز. مث این که طرفش دبه کرده بود، به هم ریخته بود»
آب سردی ریختند روی هیکلم. منجمد شده بودم. رنج تمام این شش ماه کوه شد روی شانه هایم. یاد حرف پدرم افتادم. «من به این کار خوشبین نیستم». قرار بود وضعم از این رو به آن رو شود اما حالا تمام داشته هایم را هم از دست داده بودم.
رفتم دنبال جواد. توی کل محله دنبالش گشتم. آخر سر توی قهوه خانه فدریکا پیدایش کردم. آرنجش را روی زانویش تکیه داده بود و سرش را گذاشته بود روی آن. نی قلیان را گرفته بود توی دست دیگرش و پک های عمیق میزد. اندکی از خشمم را کم کرد. رفتم جلو و تا مرا دید جا خورد.
این داستان ادامه دارد...
@varaghzar
خانه ای روی آب (قسمت چهارم)
گفتم:«آقاجواد! کلید ما کو؟». صدایش آرامتر از آن بود که شنیده شود اما لب هایش نشان دادند:«بشین». نشستم روبرویش و زل زدم توی چشم هایش. سرش پایین بود.
«مادره دبه کرده. میگه من ضرر کردم. من همچین شرطی باش نکردم ولی میگه خونه پدرت هم باید بذاری روش»
دوباره نی قلیان را برداشت. گفتم:«جواد! مگه قرارداد نداری؟ طبق همون چرا اقدام نمی کنی؟»
گفت:«قرارداد که هست. ولی چند جاشو قبل امضاء عوض کرده بودند، منم نخوندم. مردان! به خدا خیلی آدم حسابی بودن، من نمی دونم چرا الان اینجوری شدن. ما حتی با هم فالوده خورده بودیم سر همین خیابون. البته پسرا سر حرفشون هستن. مادره کوتاه نمیاد»
دلم میخواست شیشه قلیان را در حالی که قل قل می کند توی سرش می کوبیدم. قهوه خانه شلوغ بود. خودم را کنترل کردم.
«جواد! آخه من چی بهت بگم؟ زندگیمو به فنا دادی پسر. کاش به حرف بابا گوش کرده بودم. الان کجا میشه شکایت کرد؟ چیکار میشه کرد؟ اصن بیا همون خونه را پس بگیر برگردم همونجا»
به شاگرد قهوه خانه سفارش دو تا چای داد. بعد انگار که راه تازه ای پیدا کرده است جلوتر آمد و گفت:«ببین اصن مادره مزاحم بود. خوب شد که الان دیگه آبروش جلوی پسراش هم رفت. خونه قبلیت رو هم صاف کردن که آپارتمان بسازن. دیگه فایده ای نداره. من یه جوری با پسرا مذاکره میکنم که قرارداد را اجرا کنیم»
دود بالای سرم در حال پیچ و تاب خوردن بود. دلم هم پیچ و تاب میخورد. بهش گفتم:«آخه خدای مذاکره! آخرش که باید سند بزنی، کی میخواد بیاد دفترخونه امضاء کنه؟ دوباره طرح و نقشه بیخود نده»
عقب نشست. پکی به قلیان زد و گفت:«من کلیدو از پسرا میگیرم که بری سر خونه زندگیت. یه کاریش میکنم»
این داستان ادامه دارد....
@varaghzar