وقتی کم می شویم
انگار یکی مان برگشته سر قرار و حالا ما دل نگرانیم که معطل شود. می ترسیم روی پا بایستد و زیاد منتظر ما بماند. چرا هر کدامتان را که میخوانم، بیقرارید؟ نمی فهممتان. طوری نشده است. زمان دهان باز کرده و یکی مان را برده است در لحظه ای که باید باشیم. مکان کمین زده است به خیل مان و یکی مان را فرستاده است جایی خیلی دور، خیلی نزدیک. راهیست که همه مان باید برویم. بی قراری برای کسی معنا دارد که زمان زیادی داشته باشد. ما همه مان زمانمان کم است.
زمان که کم باشد آدم اضطراب میگیرد. همیشه وقتتنگی، رخت چرک هایش را می آورد وسط دلشوره هایمان می ریزد. خودمان برای خودمان وقت نداریم و حالا باید برای وقتتنگی هم وقت بگذاریم. با هم که باشیم نیرویمان اما چند برابر می شود. می چربد به وقتتنگی هامان و دلتنگی هامان دیگر مثل مگس نمی نشیند روی اعصابمان. کاش چیزی ازمان کم نشود. کاش عضوی از وجودمان را بی هوا جاکن نکنند. ما به همه خودمان عادت کرده ایم و وقتی کم می شویم کمیتمان لنگ میزند. کاش سی مرغ با هم به سیمرغ برسند و طوفان دست هاشان را از هم جدا نکند. می فهممتان.
طوفان اما بخشی از مسیر ماست. عهدها را بخوانید و بگذارید این زمان باقیمانده هم بگذرد. ما دوباره همه مان دور هم جمع می شویم. زمانی خیلی نزدیک و جایی خیلی دور.
@varaghzar
خانه ای روی آب
سال ۹۲ قصد کردم خانه جدیدی بخرم. خودم فرصت سرخاراندن نداشتم. درگیر مسایل و کسب و کار خودم بودم. از صبح تا شب مثل اسب کار میکردم و وقتی برایم نمانده بود. به جواد برادر کوچک ترم که از معامله و ساخت و ساز سر در می آورد، وکالت دادم برود خانه ای ببیند و برایم بخرد. قبل از این که برود گفتم مواظب باش نمی توانم بهای زیادی بپردازم. همین خانه ای که دارم هست و بیست سی میلیونی هم در حسابم هست. جواد هم گفت:«خیالت راحت، کار رو در میارم. فقط اگه همه چی خوب پیش رفت کمیسیون ما یادت نره»
درگیر کارهای خودم بودم و هر از گاهی که جواد را میدیدم برایم میگفت که چند مورد دیده ام و دارم بهترین ها را برایت مذاکره میکنم. توی خانه پدری شایع بود که جواد، خانه های کلنگی بازسازی شده را برای من انتخاب کرده است. پدرم که مرا میدید میگفت:«مردان! حواست باشه، خودت هم بالای سر کار باش. نمیخوام دلخوری پیش بیاد و هر چی داری از دستت بره.» به پدرم می گفتم من که وقت ندارم پدرجان. از بابت جواد هم خیالم راحت است. پدرم لبخند مهربانانه ای میزد و می گفت:«من به این کار خوشبین نیستم مردان، بهتره حواست جمع باشه. اگر اصرار داری انجامش بدی، مواظب باش تجربه تلخی برات نشه.». کم کم داشت باورم میشد که پدرم آدم بدبینی است و معلوم نیست چرا انقدر گیر داده است به این خانه عوض کردن. سعی میکردم خیلی دور و برش نباشم که بخواهد نصیحتم کند. با این چیزهایی که جواد میگفت همه چیز داشت خوب پیش میرفت.
یک روز جواد آمد که یک مورد اکازیون برایت پیدا کرده ام. نوساز و جمع و جور و با قیمت مناسب. از ویوی خانه خیلی تعریف کرد. گفتم:«خب کجاس؟ کی بریم ببینیم؟ اگر عکس داری که نشونم بده، من دیگه وقت نذارم برا اومدن.» چند تا عکس نشانم داد و خانه ای که کنار یک دریاچه زیبا بود، هوش و حواسم را ربود. پنجره هایش رو به دریاچه باز میشد و اتاق های متعددی داشت. انعکاس تصویر خانه افتاده بود توی آب دریاچه و عکس زیبایی شده بود. قراردادی را نشانم داد که با وکالت من امضا کرده بود. گفتم:«تو که امضا هم کردی و همه چی تمومه. گفت: «اگه این مورد را سریع جمع و جور نمی کردم، از دستش میدادیم. وقتی دیدمش ظرف بیست دقیقه قولنامه را نوشتیم و امضا را زدیم زیرش.» از دستش راضی بودم. خانه ای که پیدا کرده بود عالی بود. انگار تازه یادم افتاده باشد گفتم:«راستی قیمتش چنده؟ به حساب کتاب من می خوره؟» گفت:«خیالت راحت باشه. خونه ت را میدی. ماشین را هم باید بدی. دویست میلیون هم سر بدی کار تمومه.» برق از کله ام پرید.
-جواد! من که گفتم نمی تونم این همه هزینه کنم. چی میگی؟
-مردان جان! این خونه قیمتش دو برابر اینیه که داره معامله میکنه. اینا خیلی حالیشون نیست. البته من یه جوری باشون مذاکره کردم که فکر میکنن دارن خوب میفروشن. شانس در خونهتو زده. هر جوری شده باید این خونه را بخریم. شده شریکی. بعد اگر نخواستی یا نتونستی میفروشیمش چند برابر بیشتر از این.
حرفش حسابی بود. من که از پس هزینه اش بر نمی آمدم ولی اگر اینقدر قیمت داشت معامله شیرینی بود. گفتم پس کار را تمام کن.
هفته بعد جواد آمد که معامله نهایی شد. خانه را تخلیه کنید تا تحویل بدهیم و سوییچ ماشین را هم بده. گفتم:«جدی؟ کار را تمام کردی؟» گفت:«آره دیگه داداش. کار رو به کاردون که بسپری همینه دیگه. بغلش کردم و از همه صورت و کله اش ماچهای آبداری گرفتم. انقدری خوشحال شدم که همانجا سکه ای که برای سالگرد ازدواجم گرفته بودم را گذاشتم توی جیبش و گفتم:«دمت گرم. شیرینیت هنوز محفوظه. واقعا که تو خدای مذاکره ای»
این داستان ادامه دارد
@varaghzar
خانه ای روی آب
اسباب اثاثیه را جمع کردیم و آماده اثاث کشی شدیم. به جواد گفتم آدرس بده تا ماشین بگیرم و اثاثم را بیاورم. کمی من و من کرد و گفت:«طرف قرار شده خونه را شش ماه دیگه تحویل بده ولی شما الان خونه را تخلیه کنید که خونه را به عنوان پیش پرداخت تحویلش بدیم»
چشم هایم گشاد شد. گفتم:«جواد مگه میشه؟ من این شش ماه کجا باید برم؟ چرا اولش نگفتی؟». صدایش را حق به جانب کرد و گفت:«مردان جان! اون چیزی که بهت گفتم یادت رفته. این کار آیندهش خیلی روشنه. شش ماه دیگه کلی پول جلو میفتی. شما فعلا برو خونه بابا. شش ماه که چیزی نیست. زود تموم میشه»
اعصابم خط خطی شده بود. همیشه به اندازه جیبم خرج کرده بودم و حالا به طمع آینده شیرین قرار بود خانه و ماشین را بدهم برود.
گفتم:«جواد! یه وقتی بگیر جون هر کی دوست داری. منم همینجا بمونم تا خونه را تحویل بده، بعد من برم»
نفسش را یکباره داد بیرون و گفت:«چرا نمیفهمی داداش. قرارداد امضاء شده. اگه این کارو نکنیم، اینا میتونن برن شکایت کنن، خسارت هم ازمون بگیرن. خیالت راحت باشه. من که کار بیخود نمی کنم. والله تالله همه چی بعد شش ماه اوکیه»
شاخک هایم تیز شد. گفتم:«اینا؟ اینا کین؟ چند نفرن مگه؟»
جواد خیلی راحت گفت:«مگه بهت نگفتم؟ اینا پنج تا پسرن با مادرشون که خونه از باباشون بهشون ارث رسیده. من دم همه شونو دیدم. البته پسرا همه چشمشون به دهن مادرشونه. من با مادرشون کامل بستم. رییس اصلی اونه»
ضربان قلبم تند شده بود. دهنم خشک خشک بود. گفتم:«جواد! شش نفر طرف قراردادن؟ اگه اونا سر موقع تحویل ندادن چی؟ من چه خاکی به سر بریزم؟»
جواد شاکی شد. «ای بابا مردان چرا انقدر بدبینی؟ بابا اینا آدم حسابی ان. من از مادرشون قول گرفتم که سر وقت تخلیه کنن و تحویل بدن. برا محکم کاری قرارداد را هم بردم شورای محله شون و اونا هم مهر کردن»
کمی خیالم راحت شد. ولی باز بدبینی آمده بود سراغم. اگر ما پول را دادیم و آن ها خانه را ندادند چه.
این داستان ادامه دارد...
@varaghzar
خانه ای روی آب
بالاخره خودم را راضی کردم که خانه را تخلیه کنم. کلید خانه و سوییچ ماشین را به جواد رساندم و تحویلش دادم. گفت:«هر چی پول داری هم بده. برا جور کردن بقیهش مهلت گرفتم برای بعد از تحویل.» گفتم:«بازم دمت گرم. حداقل اینجا را یه کاری کردی». از دستم ناراحت شد. دهانش را جمع کرد و گفت:«حالا شش ماه دیگه که وضعت از این رو به اون رو شد، بهت میگم». اسباب اثاثیه را بردم خانه پدرم و در یکی از اتاق های خانه ساکن شدم.
شش ماه را به هر زحمتی بود زیر نگاه های سنگین پدر و برادرانم سپری کردم. پدرم هیچ بار به یادم نیاورد که من بهت گفته بودم و سرزنشم نکرد. فقط هر بار که صحبتی میشد، از واقع بینی و کار از محکم کاری عیب نمی کنه حرف میزد. سعی میکردم زیاد جلوی چشم پدرم نباشم و دیر بیایم و زود بروم.
سر تاریخی که جواد گفته بود بهش گفتم:«الوعده وفا. امروز باید خونه را تحویل بدن. کلیدی که گفتی را برام بیار». جواد گفت:«خیالت راحت باشه. امروز روز به یادموندنی ای میشه برات».
شب هر چه منتظر ماندم جواد نیامد. هر چه زنگش میزدم هم جواب نمیداد. نگرانش شدم. به همکارش زنگ زدم. میخواستم خبری بگیرم که گفت:« اعصابش خیلی خورد بود امروز. مث این که طرفش دبه کرده بود، به هم ریخته بود»
آب سردی ریختند روی هیکلم. منجمد شده بودم. رنج تمام این شش ماه کوه شد روی شانه هایم. یاد حرف پدرم افتادم. «من به این کار خوشبین نیستم». قرار بود وضعم از این رو به آن رو شود اما حالا تمام داشته هایم را هم از دست داده بودم.
رفتم دنبال جواد. توی کل محله دنبالش گشتم. آخر سر توی قهوه خانه فدریکا پیدایش کردم. آرنجش را روی زانویش تکیه داده بود و سرش را گذاشته بود روی آن. نی قلیان را گرفته بود توی دست دیگرش و پک های عمیق میزد. اندکی از خشمم را کم کرد. رفتم جلو و تا مرا دید جا خورد.
این داستان ادامه دارد...
@varaghzar
خانه ای روی آب (قسمت چهارم)
گفتم:«آقاجواد! کلید ما کو؟». صدایش آرامتر از آن بود که شنیده شود اما لب هایش نشان دادند:«بشین». نشستم روبرویش و زل زدم توی چشم هایش. سرش پایین بود.
«مادره دبه کرده. میگه من ضرر کردم. من همچین شرطی باش نکردم ولی میگه خونه پدرت هم باید بذاری روش»
دوباره نی قلیان را برداشت. گفتم:«جواد! مگه قرارداد نداری؟ طبق همون چرا اقدام نمی کنی؟»
گفت:«قرارداد که هست. ولی چند جاشو قبل امضاء عوض کرده بودند، منم نخوندم. مردان! به خدا خیلی آدم حسابی بودن، من نمی دونم چرا الان اینجوری شدن. ما حتی با هم فالوده خورده بودیم سر همین خیابون. البته پسرا سر حرفشون هستن. مادره کوتاه نمیاد»
دلم میخواست شیشه قلیان را در حالی که قل قل می کند توی سرش می کوبیدم. قهوه خانه شلوغ بود. خودم را کنترل کردم.
«جواد! آخه من چی بهت بگم؟ زندگیمو به فنا دادی پسر. کاش به حرف بابا گوش کرده بودم. الان کجا میشه شکایت کرد؟ چیکار میشه کرد؟ اصن بیا همون خونه را پس بگیر برگردم همونجا»
به شاگرد قهوه خانه سفارش دو تا چای داد. بعد انگار که راه تازه ای پیدا کرده است جلوتر آمد و گفت:«ببین اصن مادره مزاحم بود. خوب شد که الان دیگه آبروش جلوی پسراش هم رفت. خونه قبلیت رو هم صاف کردن که آپارتمان بسازن. دیگه فایده ای نداره. من یه جوری با پسرا مذاکره میکنم که قرارداد را اجرا کنیم»
دود بالای سرم در حال پیچ و تاب خوردن بود. دلم هم پیچ و تاب میخورد. بهش گفتم:«آخه خدای مذاکره! آخرش که باید سند بزنی، کی میخواد بیاد دفترخونه امضاء کنه؟ دوباره طرح و نقشه بیخود نده»
عقب نشست. پکی به قلیان زد و گفت:«من کلیدو از پسرا میگیرم که بری سر خونه زندگیت. یه کاریش میکنم»
این داستان ادامه دارد....
@varaghzar
خانه ای روی آب (قسمت پنجم)
از روز بعد یک ریز سریش جواد بودم که امروز چه کردی و گرفتن کلید در چه مرحله ایست. او هم هر روز امیدواری میداد که دارد حل می شود و شاید فردا با کلید بیایم. چند ماه به همین وضع گذشت و از کلید تقریبا هیچ خبری نشد.
یک شب پدرم صدایم زد و گفت:«مردان! این قرارداد هم تجربه ای شد برای تو و درس خوبی از آن گرفتی. خسارت محض کردی ولی صلاح نیست بیشتر از این معطل خانواده غروبی بمانی. روی پای خودت بایست و از نو شروع کن»
آن شب تا صبح خواب نرفتم. دائما ذهنم از این فکر به آن یکی جابجا میشد. ضربه ای کاری خورده بودم. داشتم سعی میکردم از گیجی در بیایم و راهی پیش روی خودم بیابم.
صبح با صورتی خواب آلوده رفتم سراغ خانه قبلی. تلی از خاک و سیمان و کاشی و بتن روی هم تلنبار شده بود. گوشه پنجره اتاق خوابم که خیلی دوستش داشتم، از زیر آجر و سیمان بیرون زده بود. پنجره را بیرون کشیدم و صاف گوشه زمین نگهش داشتم. از داخلش به حیاط خانه نگاه کردم. درخت سرو وسط باغچه رنجور و پلاسیده بود اما هنوز جانی به تنش مانده بود. خدا را شکر کردم که گوش به حرف جواد ندادم و سند خانه را به نام غروبی ها نزدم.
همانجا زنگ زدم به آقاابراهیم معمار و هماهنگ کردم خانه را برایم آواربرداری کند. با پولی که گذاشته بودم تا تتمه حساب خانه کنار دریاچه را پرداخت کنم، ویرانه های قبلی را صاف کردم. روزهای بعد پدر و برادرانم هم آمدند کمک و با نقشه آقاابراهیم، دو تا اتاق گوشه زمین ساختیم. جواد اما نیامد. پیغامش رسید که این کارها دوباره کاریست و چیزی که بسازید به درد نمیخورد. امیدوار نشسته بود مادر غروبی ها بمیرد و او با پسرانش به توافق برسد. بعد از یک سال بلاتکلیفی، اسبابم را از خانه پدرم جمع کردم و آمدم خانه خودم. خانه ام از قبلی کوچک تر شده بود اما چیزی که بزرگ تر از قبل بود، تجربه دل نبستنم به توهمات جواد بود. تلفن کردم به جواد و ازش خواستم از غروبی ها شکایت کند تا حداقل ماشین و پولی که داده ایم را پس بگیریم. گفت:«فایده ای نداره. تو قرارداد اومده اگر شکایت کنیم، قاضی دادگاه و وکیل ما رو خودشون باید انتخاب کنن. اینجوری به هیچی نمیرسی. بذار من با زبون خوش، مارو از لونش بکشم بیرون»
آقاابراهیم بیشتر از غروبی ها با من کنار آمد و خیالم را راحت کرد که هر مقداری پول جور کردی، من همین نقشه را ادامه میدهم و کم کم خانه ای روی همین خاک برایت بنا میکنم.
پایان
@varaghzar
من هنوز عزادارم. لباس مشکی ام تنم است. ریش هایم را رها کرده ام به حال خودشان. پلک هایم رنگ کم خوابی گرفته اند.
من هنوز عزادارم. عزا از پس سال ها به من ارث رسیده است. یک ارث دلچسب. من هنوز عزادار سال ۶۱ هجری ام. انگار همین دیروز پدرم را از دست داده باشم، عزادارم.
عزای انسانی را گرفته ام که از دین خارجش کردند و بعد هر جنایتی را در حقش روا دانستند. عزای پیغمبرزاده ای را گرفته ام که دعوتش کردند و چون پذیرفت، به جنگش رفتند. عزای امامی را گرفته ام که با بدعت در دین نساخت و خونش را مباح دانستند. عزای پدری را گرفته ام که فرزندانش را برد تا جان تازه ای بگیرند و جلوی چشمانش جان دادند. عزای همسری را گرفته ام که روی بازگشت به سوی همسرش را نداشت. عزای برادری را گرفته ام که تا لحظه آخر نگران ادامه سرگذشت خواهرش بود.
من هنوز عزادارم. عزا گرفته ام که یادم نرود آدمی هر چه هم کاردرست باشد شاید در لحظه، کار درست را انجام ندهد. عزا گرفته ام تا یادم نرود عزای تنها به درد نمیخورد. عزا گرفته ام تا ۱۰۰۰ سال بعد کسی را عزادار امروز نکنم.
@varaghzar
یأس
یأس بیخ گلویشان را گرفته است. حریف عده ای معدود که دست از جان شسته اند نمی شوند. همه دینامیت های عالم را توی یک گله جا منفجر کرده اند و هنوز صدای نفس می شنوند. یأس هر روز سایه اش را بیشتر روی سرشان می دواند. حریف مردانی با شلوار سه خط و دمپایی ابری نمی شوند. تا گردن توی زره فرو رفته اند و باز گردنشان می شکند. تا گنبد، آهن کشیده اند دور خودشان و آبکش می شوند. یأس پنجه انداخته بیخ گلویشان. دارند خفه می شوند. نفسشان تنگ شده است. زیر خفگی اعتراف میکنند که اسماعیل باید در راه خدا قربانی شود. بعد از قرن ها تحریف تاریخ، اسماعیل را به جای اسحاق قربانی میکنند و حالا دیگر همه میدانند که قربانی در اصل اسماعیل است. خدا این بار هم جایگزینی برای قربانی ندارد. گذاشته است قربانی انجام شود تا وقت حساب کشی نزدیک تر شود. حساب قربانی شدن همه اسماعیل ها با خود خداست.
#اسماعیل_هنیه
@varaghzar
خون مهمان
خون هنوز گرمی و گیراییش را دارد. وقتی می ریزد، پاشیده می شود توی قلب همه آن هایی که گروه خونیشان یکیست. خون می ریزد اما جز در رگ های همنفسان فرو نمی رود. خون پاشیده می شود ولی جز به چشم همرزمان رنگ نمی دهد. حالا دوباره خونی ریخته است و قلب های همه مان فشار گرفته است. ما پای خون خانه خودمان، زمینگیر نمی شویم. مهمان که حرمت خودش را دارد.
#اسماعیل_هنیه
@varaghzar
مرز
رد شدن از مرز همیشه سخت است. داری جهانی را رها میکنی و هوای جهانی دیگر را نفس میکشی. مرز حال و هوای خودش را دارد. سنگین است و گیرنده. مهر خروج میزند بر هویتت و تو دیگر در هیچ کجا نیستی. آخرین بار از جهانی خارج شده ای و هنوز در هیچ کجا نیستی. برزخ میشوی. الان کجا هستم؟ مهر دیگری میخوری و جهانت تغییر میکند. حال و هوایت عوض می شود. زبان رنگ میبازد. زمان زنگ میزند. گمان دگرگون می شود. رد شدن از مرز همیشه سخت است. آب خنکی اگر برسد، از سختی اش کم می شود. حالا از مرز رد شده ام برای زیستن در جهانی متفاوت. مرز واقعی ولی کیلومترها دورتر از اینجاست.
@varaghzar
مسیر
دیشب نماز عشاء را که خواندم، زدم به دل جاده. از نجف سرازیر شدم به سمت حرم. از حرمی به حرمی و چه بین الحرمینی. من فقط راه میروم و بقیه دور و ورم خدمتم را میکنند. یکی آب میدهد دستم و یکی نان. یکی آب می پاشد رویم که خنک شوم و یکی شربت میریزد برایم که جگرم داغ نشود. من فقط راه میروم. یکی برای استراحت دعوتم میکند به منزلشان و یکی میوه برایم پوست میکند. یکی التماس میکند از غذایش بخورم و بچه های عراقی وسط جاده ایستاده اند و خوش آمد می گویند. عمودها یکی یکی از کنارم رد می شوند. من فقط روی ابرها هستم. همه چیز در اطراف من عبور میکند. من ایستاده ام به تماشای دنیایی متفاوت. در هیچ زمان و مکان دیگری، فرصت تجربه این جهان پیدا نمی شود. خوب شد که خودم را از این مسیر محروم نکردم.
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک دقیقه با مشایه
حاضرم ساعت ها بنشینم و همین صحنه را تماشا کنم. دیوانه می شوم وقتی رود خروشانی را به سوی اقیانوس نگاه میکنم. قطره ها شاید خودشان ندانند و شاید متوجه نباشند چه جریانی را همراهی میکنند. آن هایی که از بالا می بینند تلاطم این رود، متلاطمشان میکند.