خانه ای روی آب (قسمت پنجم)
از روز بعد یک ریز سریش جواد بودم که امروز چه کردی و گرفتن کلید در چه مرحله ایست. او هم هر روز امیدواری میداد که دارد حل می شود و شاید فردا با کلید بیایم. چند ماه به همین وضع گذشت و از کلید تقریبا هیچ خبری نشد.
یک شب پدرم صدایم زد و گفت:«مردان! این قرارداد هم تجربه ای شد برای تو و درس خوبی از آن گرفتی. خسارت محض کردی ولی صلاح نیست بیشتر از این معطل خانواده غروبی بمانی. روی پای خودت بایست و از نو شروع کن»
آن شب تا صبح خواب نرفتم. دائما ذهنم از این فکر به آن یکی جابجا میشد. ضربه ای کاری خورده بودم. داشتم سعی میکردم از گیجی در بیایم و راهی پیش روی خودم بیابم.
صبح با صورتی خواب آلوده رفتم سراغ خانه قبلی. تلی از خاک و سیمان و کاشی و بتن روی هم تلنبار شده بود. گوشه پنجره اتاق خوابم که خیلی دوستش داشتم، از زیر آجر و سیمان بیرون زده بود. پنجره را بیرون کشیدم و صاف گوشه زمین نگهش داشتم. از داخلش به حیاط خانه نگاه کردم. درخت سرو وسط باغچه رنجور و پلاسیده بود اما هنوز جانی به تنش مانده بود. خدا را شکر کردم که گوش به حرف جواد ندادم و سند خانه را به نام غروبی ها نزدم.
همانجا زنگ زدم به آقاابراهیم معمار و هماهنگ کردم خانه را برایم آواربرداری کند. با پولی که گذاشته بودم تا تتمه حساب خانه کنار دریاچه را پرداخت کنم، ویرانه های قبلی را صاف کردم. روزهای بعد پدر و برادرانم هم آمدند کمک و با نقشه آقاابراهیم، دو تا اتاق گوشه زمین ساختیم. جواد اما نیامد. پیغامش رسید که این کارها دوباره کاریست و چیزی که بسازید به درد نمیخورد. امیدوار نشسته بود مادر غروبی ها بمیرد و او با پسرانش به توافق برسد. بعد از یک سال بلاتکلیفی، اسبابم را از خانه پدرم جمع کردم و آمدم خانه خودم. خانه ام از قبلی کوچک تر شده بود اما چیزی که بزرگ تر از قبل بود، تجربه دل نبستنم به توهمات جواد بود. تلفن کردم به جواد و ازش خواستم از غروبی ها شکایت کند تا حداقل ماشین و پولی که داده ایم را پس بگیریم. گفت:«فایده ای نداره. تو قرارداد اومده اگر شکایت کنیم، قاضی دادگاه و وکیل ما رو خودشون باید انتخاب کنن. اینجوری به هیچی نمیرسی. بذار من با زبون خوش، مارو از لونش بکشم بیرون»
آقاابراهیم بیشتر از غروبی ها با من کنار آمد و خیالم را راحت کرد که هر مقداری پول جور کردی، من همین نقشه را ادامه میدهم و کم کم خانه ای روی همین خاک برایت بنا میکنم.
پایان
@varaghzar
من هنوز عزادارم. لباس مشکی ام تنم است. ریش هایم را رها کرده ام به حال خودشان. پلک هایم رنگ کم خوابی گرفته اند.
من هنوز عزادارم. عزا از پس سال ها به من ارث رسیده است. یک ارث دلچسب. من هنوز عزادار سال ۶۱ هجری ام. انگار همین دیروز پدرم را از دست داده باشم، عزادارم.
عزای انسانی را گرفته ام که از دین خارجش کردند و بعد هر جنایتی را در حقش روا دانستند. عزای پیغمبرزاده ای را گرفته ام که دعوتش کردند و چون پذیرفت، به جنگش رفتند. عزای امامی را گرفته ام که با بدعت در دین نساخت و خونش را مباح دانستند. عزای پدری را گرفته ام که فرزندانش را برد تا جان تازه ای بگیرند و جلوی چشمانش جان دادند. عزای همسری را گرفته ام که روی بازگشت به سوی همسرش را نداشت. عزای برادری را گرفته ام که تا لحظه آخر نگران ادامه سرگذشت خواهرش بود.
من هنوز عزادارم. عزا گرفته ام که یادم نرود آدمی هر چه هم کاردرست باشد شاید در لحظه، کار درست را انجام ندهد. عزا گرفته ام تا یادم نرود عزای تنها به درد نمیخورد. عزا گرفته ام تا ۱۰۰۰ سال بعد کسی را عزادار امروز نکنم.
@varaghzar
یأس
یأس بیخ گلویشان را گرفته است. حریف عده ای معدود که دست از جان شسته اند نمی شوند. همه دینامیت های عالم را توی یک گله جا منفجر کرده اند و هنوز صدای نفس می شنوند. یأس هر روز سایه اش را بیشتر روی سرشان می دواند. حریف مردانی با شلوار سه خط و دمپایی ابری نمی شوند. تا گردن توی زره فرو رفته اند و باز گردنشان می شکند. تا گنبد، آهن کشیده اند دور خودشان و آبکش می شوند. یأس پنجه انداخته بیخ گلویشان. دارند خفه می شوند. نفسشان تنگ شده است. زیر خفگی اعتراف میکنند که اسماعیل باید در راه خدا قربانی شود. بعد از قرن ها تحریف تاریخ، اسماعیل را به جای اسحاق قربانی میکنند و حالا دیگر همه میدانند که قربانی در اصل اسماعیل است. خدا این بار هم جایگزینی برای قربانی ندارد. گذاشته است قربانی انجام شود تا وقت حساب کشی نزدیک تر شود. حساب قربانی شدن همه اسماعیل ها با خود خداست.
#اسماعیل_هنیه
@varaghzar
خون مهمان
خون هنوز گرمی و گیراییش را دارد. وقتی می ریزد، پاشیده می شود توی قلب همه آن هایی که گروه خونیشان یکیست. خون می ریزد اما جز در رگ های همنفسان فرو نمی رود. خون پاشیده می شود ولی جز به چشم همرزمان رنگ نمی دهد. حالا دوباره خونی ریخته است و قلب های همه مان فشار گرفته است. ما پای خون خانه خودمان، زمینگیر نمی شویم. مهمان که حرمت خودش را دارد.
#اسماعیل_هنیه
@varaghzar
مرز
رد شدن از مرز همیشه سخت است. داری جهانی را رها میکنی و هوای جهانی دیگر را نفس میکشی. مرز حال و هوای خودش را دارد. سنگین است و گیرنده. مهر خروج میزند بر هویتت و تو دیگر در هیچ کجا نیستی. آخرین بار از جهانی خارج شده ای و هنوز در هیچ کجا نیستی. برزخ میشوی. الان کجا هستم؟ مهر دیگری میخوری و جهانت تغییر میکند. حال و هوایت عوض می شود. زبان رنگ میبازد. زمان زنگ میزند. گمان دگرگون می شود. رد شدن از مرز همیشه سخت است. آب خنکی اگر برسد، از سختی اش کم می شود. حالا از مرز رد شده ام برای زیستن در جهانی متفاوت. مرز واقعی ولی کیلومترها دورتر از اینجاست.
@varaghzar
مسیر
دیشب نماز عشاء را که خواندم، زدم به دل جاده. از نجف سرازیر شدم به سمت حرم. از حرمی به حرمی و چه بین الحرمینی. من فقط راه میروم و بقیه دور و ورم خدمتم را میکنند. یکی آب میدهد دستم و یکی نان. یکی آب می پاشد رویم که خنک شوم و یکی شربت میریزد برایم که جگرم داغ نشود. من فقط راه میروم. یکی برای استراحت دعوتم میکند به منزلشان و یکی میوه برایم پوست میکند. یکی التماس میکند از غذایش بخورم و بچه های عراقی وسط جاده ایستاده اند و خوش آمد می گویند. عمودها یکی یکی از کنارم رد می شوند. من فقط روی ابرها هستم. همه چیز در اطراف من عبور میکند. من ایستاده ام به تماشای دنیایی متفاوت. در هیچ زمان و مکان دیگری، فرصت تجربه این جهان پیدا نمی شود. خوب شد که خودم را از این مسیر محروم نکردم.
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک دقیقه با مشایه
حاضرم ساعت ها بنشینم و همین صحنه را تماشا کنم. دیوانه می شوم وقتی رود خروشانی را به سوی اقیانوس نگاه میکنم. قطره ها شاید خودشان ندانند و شاید متوجه نباشند چه جریانی را همراهی میکنند. آن هایی که از بالا می بینند تلاطم این رود، متلاطمشان میکند.
قله جاری
منطقم مثل برفی که اولین آفتاب بهار افتاده باشد رویش، در حال آب شدن است. این آدم ها برای چه آمده اند؟ هوس غذاهای متنوع و رنگارنگ کرده اند؟ یک لقمه کم و زیادش سر سفره خیلی هایشان بود. هوس خوابیدن در قاعه های شلوغ و مبیت های کوچک را دارند؟ هیچ کجا برای آدم، خانه و رختخواب خودش نمی شود. هوس ورزش و پیاده روی کرده اند؟ جاده خلوت تر و خوش آب و هواتر کم است مگر؟ هوس زیارت هم نکرده اند. زیارت در وقتی دیگر و در خلوتی حرم حتما بیشتر می چسبد. پس چه منطقی دارند که کیلومترها پیاده بروند و کف پایشان ذق ذق کند؟ چرا بلند شده اند آمده اند جایی که گرما گنبد شده است روی آسمانش؟ خوششان می آید زیرپوششان مثل پوست مار بچسبد به تنشان و شر شر عرق بریزند؟
منطقم هر قدر هم چغر و بدبدن باشد میفهمد که این حقیقت ماجرا نیست. همه اینجا هستند تا جمع شوند. بشوند جزئی از یک کل. یک کل که به سمت دریا جاریست. آمده اند همه عقب ماندگی های تاریخی را جبران کنند. آمده اند خودشان را پای کار نشان دهند. لذت خوردن و خوابیدن، نمه مهیست در برابر سیلاب رسیدن به دریا. اینجا همه زائران کرامت دارند و خادمین عراقی معتقدند:«خدمة لزوار الحسین شرفنا». اینجا هیچ کس به قاعده هرم مازلو کار ندارد. اینجا همه در قله اند و جاری به سمت دریا.
@varaghzar
بدون هزینه
دنیا، دنیای حرف های مفت است. میزنی و میروی. کاری به این نداری که بعدش چه می شود. چند نفر به امید حرف مفت تو می نشینند و یا چند نفر از نگرانی حرف مفت تو، فشارشان بالا می رود. در دنیایی که رییس جمهورها هم حرف زدن بلد نیستند، حرف مفت زن ها قاعدتا زیاد می شوند. از میان این ها باید حرف های گران را پیدا کنی. حرف های گران زیاد خرج بر میدارند. کسی برای حرف مفت، نارنجک هم خرج نمی کند ولی حرف های گران را با بمب های چندتنی هدف میگیرند. ترس اما همه حرف ها را مفت میکند. وقتی میترسی و عقب مینشینی، حرف هایت دیگر گران نمی آید. ترس از به هم خوردن دنیایی که برای خودت ساخته ای، ترس از دیررسیدن فرزندت به مدرسه، ترس از نرسیدن به جشنواره لوازم خانگی، ترس از نداشتن بنزین برای شمال آخر هفته، ترس از شنیدن صدای هواپیمای اف چند، افتاده به جانت و دوباره داری حرف های مفت میزنی. کلمه ها از روز ازل گران بودند و هر کلمه ای بهای خودش را داشت. حالا اما بدون این که بهایش را پرداخته باشی، خرج میکنی. حرف باید بها داشته باشد و باید پای هزینه اش ایستاده باشی که حرف مفت نشود. اهل هزینه هستی؟
@varaghzar
ننگ
ننگ بر کسی که توی اسلحه ش فشنگ مونده باشه و به این سگ هار شلیک نکرده باشه
ننگ بر کسی که هاری این سگ را ببینه و دنبال زنده موندن باشه
ننگ بر شرافتی که رفتن هیچ آزاده ای لکه دارش نکنه
این دیگه آخر خطه. هیهات من الذله
#سید_حسن_نصرالله
@varaghzar
زنگ انشاء
دوست دارید تابستان به کجا سفر کنید؟
من و خانواده ام دوست داریم تابستان به لبنان برویم. اما پدرم میگوید لبنان جای خطرناکی است. او گفته باید اول آدم های خطرناک از لبنان بروند بیرون تا ما بتوانیم برویم آنجا. خودش هر روز با اف سی و پنج می رود لبنان و از بالا به آنجا نگاه میکند. وقتی می آید خانه می گوید لبنان هنوز جای خطرناکی است و خودش امروز دیده که چند جا در لبنان بمب منفجر شده است. می گوید این کارها، کار تروریست هاست. چند روز پیش گفت بچه های تروریست ها در یک مدرسه در لبنان بمب منفجر کرده اند. یعنی نمیخواستند منفجر شود اما چون در مدرسه داشته اند بمب میساخته اند یکهو منفجر شده. هفته پیش هم چند تا بمب در بیمارستان منفجر شده و خودشان را کشته اند. من اصلا دوست ندارم بچه های لبنانی را ببینم. آن ها بچه های خطرناکی هستند که همه جا دارند بمب میسازند. پدرم می گوید لبنان خیلی قشنگ است و اینجوری که دارد بمب می ترکد به زودی می توانیم به آنجا برویم. مادرم چند هفته پیش گفت در لبنان مردم به خودشان بمب می بندند و وقتی یک پیام روی بمب برایشان آمد خودشان را منفجر میکنند. او می گوید پدرم یک قهرمان است و در این شرایط خطرناک هر روز می رود از بالای لبنان نگاه میکند تا ببیند اوضاع چطور است و کسی زنده مانده است یا نه. من دوست ندارم به لبنان بروم. بچه های لبنانی همش سر و صورتشان را خونی میکنند. من از خون میترسم. یکبار که دوست پدرم خونی شده بود گذاشتندش داخل یک چاله و رویش خاک ریختند. پدرم می گوید اگر نرود لبنان، لبنانی ها می آیند ما را خونی میکنند مثل غزه ای ها. پارسال غزه ای ها آمدند شهر ما و چند نفر را خونی کردند. پدرم بعدا رفت و خیلیشان را خونی کرد. آن قدر خونیشان کرد که سازمان ملل به شدت محکوم کرد و به نخست وزیر ما گفت چقدر بدی تو. مادرم می گوید بهتر است تابستان هیچ جا نرویم و توی پناهگاه بمانیم. بعضی وقت ها بمب هایی که توی غزه و لبنان می ترکد میپاشد توی حیفا و اینجا هم خطرناک می شود. پناهگاه جای خوبی نیست اما از خونی شدن بهتر است. من دوست دارم تابستان در پناهگاه بمانم.
@varaghzar