eitaa logo
ورقزار
44 دنبال‌کننده
10 عکس
7 ویدیو
0 فایل
ارتباط با من: @varaghzar_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
خون مهمان خون هنوز گرمی و گیراییش را دارد. وقتی می ریزد، پاشیده می شود توی قلب همه آن هایی که گروه خونیشان یکیست. خون می ریزد اما جز در رگ های همنفسان فرو نمی رود. خون پاشیده می شود ولی جز به چشم همرزمان رنگ نمی دهد. حالا دوباره خونی ریخته است و قلب های همه مان فشار گرفته است. ما پای خون خانه خودمان، زمینگیر نمی شویم. مهمان که حرمت خودش را دارد. @varaghzar
مرز رد شدن از مرز همیشه سخت است. داری جهانی را رها میکنی و هوای جهانی دیگر را نفس میکشی. مرز حال و هوای خودش را دارد. سنگین است و گیرنده. مهر خروج میزند بر هویتت و تو دیگر در هیچ کجا نیستی. آخرین بار از جهانی خارج شده ای و هنوز در هیچ کجا نیستی. برزخ میشوی. الان کجا هستم؟ مهر دیگری میخوری و جهانت تغییر میکند. حال و هوایت عوض می شود. زبان رنگ میبازد. زمان زنگ میزند. گمان دگرگون می شود. رد شدن از مرز همیشه سخت است. آب خنکی اگر برسد، از سختی اش کم‌ می شود. حالا از مرز رد شده ام برای زیستن در جهانی متفاوت. مرز واقعی ولی کیلومترها دورتر از اینجاست. @varaghzar
مسیر دیشب نماز عشاء را که خواندم، زدم به دل جاده. از نجف سرازیر شدم به سمت حرم. از حرمی به حرمی و چه بین الحرمینی. من فقط راه میروم و بقیه دور و ورم خدمتم را میکنند. یکی آب میدهد دستم و یکی نان. یکی آب می پاشد رویم که خنک شوم و یکی شربت میریزد برایم که جگرم داغ نشود. من فقط راه میروم. یکی برای استراحت دعوتم میکند به منزلشان و یکی میوه برایم پوست میکند. یکی التماس میکند از غذایش بخورم و بچه های عراقی وسط جاده ایستاده اند و خوش آمد می گویند. عمودها یکی یکی از کنارم رد می شوند. من فقط روی ابرها هستم. همه چیز در اطراف من عبور میکند. من ایستاده ام به تماشای دنیایی متفاوت. در هیچ زمان و مکان دیگری، فرصت تجربه این جهان پیدا نمی شود. خوب شد که خودم را از این مسیر محروم نکردم.
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک دقیقه با مشایه حاضرم ساعت ها بنشینم و همین صحنه را تماشا کنم. دیوانه می شوم وقتی رود خروشانی را به سوی اقیانوس نگاه میکنم. قطره ها شاید خودشان ندانند و شاید متوجه نباشند چه جریانی را همراهی میکنند. آن هایی که از بالا می بینند تلاطم این رود، متلاطمشان میکند.
قله جاری منطقم مثل برفی که اولین آفتاب بهار افتاده باشد رویش، در حال آب شدن است. این آدم ها برای چه آمده اند؟ هوس غذاهای متنوع و رنگارنگ کرده اند؟ یک لقمه کم و زیادش سر سفره خیلی هایشان بود. هوس خوابیدن در قاعه های شلوغ و مبیت های کوچک را دارند؟ هیچ کجا برای آدم، خانه و رختخواب خودش نمی شود. هوس ورزش و پیاده روی کرده اند؟ جاده خلوت تر و خوش آب و هواتر کم است مگر؟ هوس زیارت هم نکرده اند. زیارت در وقتی دیگر و در خلوتی حرم حتما بیشتر می چسبد. پس چه منطقی دارند که کیلومترها پیاده بروند و کف پایشان ذق ذق کند؟ چرا بلند شده اند آمده اند جایی که گرما گنبد شده است روی آسمانش؟ خوششان می آید زیرپوششان مثل پوست مار بچسبد به تنشان و شر شر عرق بریزند؟ منطقم هر قدر هم چغر و بدبدن باشد میفهمد که این حقیقت ماجرا نیست. همه اینجا هستند تا جمع شوند. بشوند جزئی از یک کل. یک کل که به سمت دریا جاریست. آمده اند همه عقب ماندگی های تاریخی را جبران کنند. آمده اند خودشان را پای کار نشان دهند. لذت خوردن و خوابیدن، نمه مهیست در برابر سیلاب رسیدن به دریا. اینجا همه زائران کرامت دارند و خادمین عراقی معتقدند:«خدمة لزوار الحسین شرفنا». اینجا هیچ کس به قاعده هرم مازلو کار ندارد. اینجا همه در قله اند و جاری به سمت دریا. @varaghzar
بدون هزینه دنیا، دنیای حرف های مفت است. میزنی و میروی. کاری به این نداری که بعدش چه می شود. چند نفر به امید حرف مفت تو می نشینند و یا چند نفر از نگرانی حرف مفت تو، فشارشان بالا می رود. در دنیایی که رییس جمهورها هم حرف زدن بلد نیستند، حرف مفت زن ها قاعدتا زیاد می شوند. از میان این ها باید حرف های گران را پیدا کنی. حرف های گران زیاد خرج بر میدارند. کسی برای حرف مفت، نارنجک هم خرج نمی کند ولی حرف های گران را با بمب های چندتنی هدف میگیرند. ترس اما همه حرف ها را مفت میکند. وقتی میترسی و عقب مینشینی، حرف هایت دیگر گران نمی آید. ترس از به هم خوردن دنیایی که برای خودت ساخته ای، ترس از دیررسیدن فرزندت به مدرسه، ترس از نرسیدن به جشنواره لوازم خانگی، ترس از نداشتن بنزین برای شمال آخر هفته، ترس از شنیدن صدای هواپیمای اف چند، افتاده به جانت و دوباره داری حرف های مفت میزنی. کلمه ها از روز ازل گران بودند و هر کلمه ای بهای خودش را داشت. حالا اما بدون این که بهایش را پرداخته باشی، خرج میکنی. حرف باید بها داشته باشد و باید پای هزینه اش ایستاده باشی که حرف مفت نشود. اهل هزینه هستی؟ @varaghzar
ننگ ننگ بر کسی که توی اسلحه ش فشنگ مونده باشه و به این سگ هار شلیک نکرده باشه ننگ بر کسی که هاری این سگ را ببینه و دنبال زنده موندن باشه ننگ بر شرافتی که رفتن هیچ آزاده ای لکه دارش نکنه این دیگه آخر خطه. هیهات من الذله @varaghzar
زنگ انشاء دوست دارید تابستان به کجا سفر کنید؟ من و خانواده ام دوست داریم تابستان به لبنان برویم. اما پدرم میگوید لبنان جای خطرناکی است. او گفته باید اول آدم های خطرناک از لبنان بروند بیرون تا ما بتوانیم برویم آنجا. خودش هر روز با اف سی و پنج می رود لبنان و از بالا به آنجا نگاه میکند. وقتی می آید خانه می گوید لبنان هنوز جای خطرناکی است و خودش امروز دیده که چند جا در لبنان بمب منفجر شده است. می گوید این کارها، کار تروریست هاست. چند روز پیش گفت بچه های تروریست ها در یک مدرسه در لبنان بمب منفجر کرده اند. یعنی نمیخواستند منفجر شود اما چون در مدرسه داشته اند بمب میساخته اند یکهو منفجر شده. هفته پیش هم چند تا بمب در بیمارستان منفجر شده و خودشان را کشته اند. من اصلا دوست ندارم بچه های لبنانی را ببینم. آن ها بچه های خطرناکی هستند که همه جا دارند بمب میسازند. پدرم می گوید لبنان خیلی قشنگ است و اینجوری که دارد بمب می ترکد به زودی می توانیم به آنجا برویم. مادرم چند هفته پیش گفت در لبنان مردم به خودشان بمب می بندند و وقتی یک پیام روی بمب برایشان آمد خودشان را منفجر میکنند. او می گوید پدرم یک قهرمان است و در این شرایط خطرناک هر روز می رود از بالای لبنان نگاه میکند تا ببیند اوضاع چطور است و کسی زنده مانده است یا نه. من دوست ندارم به لبنان بروم. بچه های لبنانی همش سر و صورتشان را خونی میکنند. من از خون میترسم. یکبار که دوست پدرم خونی شده بود گذاشتندش داخل یک چاله و رویش خاک ریختند. پدرم می گوید اگر نرود لبنان، لبنانی ها می آیند ما را خونی میکنند مثل غزه ای ها. پارسال غزه ای ها آمدند شهر ما و چند نفر را خونی کردند. پدرم بعدا رفت و خیلیشان را خونی کرد. آن قدر خونیشان کرد که سازمان ملل به شدت محکوم کرد و به نخست وزیر ما گفت چقدر بدی تو. مادرم می گوید بهتر است تابستان هیچ جا نرویم و توی پناهگاه بمانیم. بعضی وقت ها بمب هایی که توی غزه و لبنان می ترکد میپاشد توی حیفا و اینجا هم خطرناک می شود. پناهگاه جای خوبی نیست اما از خونی شدن بهتر است. من دوست دارم تابستان در پناهگاه بمانم. @varaghzar
در زمانه ای که مردها هم تشویق به استفاده از کرم آبرسان و رفع چین و چروک پوست می شوند، تو یحیی سنوار باش و مژه هایت را با غبار جنگ سرمه کن.
ایام کریسمسیه در سالروز تولد حضرت مسیح هم اختلاف نظر بین مورخان وجود دارد. معلوم نیست قدیم ها این مورخین چکار میکردند که انقدر در همه چیز اختلاف به وجود آمده است. یکی نبوده است به این تاریخ نویسان بی نوا بگوید بروند دو واحد اقتصاد کلان پاس کنند، شاید مثل اقتصاددان ها بتوانند از اختلاف در بیایند و همه شان برای تولد مسیح یک فرمول یکسان ارائه کنند. حالا هر چند معلوم نیست حضرت عیسی(قربانشان بروم انشاا...) اصلا در چه روزی به دنیا آمده اند ولی اهل کاتولیک ۲۵ دسامبر را جشن میگیرند و اهل کاتولیک دیگری شب قبلش و اهل پروتستان هم ۲۵ دسامبر و اهل ارتدوکس هم همین. تا اینجا کار خوب داشت پیش میرفت که یک عده از ارتدوکس های شرق اروپا گفتند نخیر ما هفت ژانویه را جشن میگیریم و بعد ارمنی ها گفتند ما هم ششم جشن میگیریم. شورای ائتلاف نیروهای مسیحی معروف به شانم از ۲۵ دسامبر تا ۷ ژانویه را ایام کریسمسیه اعلام کرد و گفت هر فردی می تواند در هر روزی از این ایام که خواست جشن بگیرد و هر چقدر خواست جشن بگیرد آمّا خانه را کثیف نکند. همچنین این شورا تصویب کرد که در شب کریسمس شورای رگولاتوری هوایی منطقه جشن را پرواز ممنوع اعلام کند تا برخورد گوزن با هوایپماهای مسافربری به حداقل کاهش یابد. @varaghzar
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
«سرباز» توی صف منتظر ایستاده‌ام تا نوبتم شود. صف پیچ خورده و تا پله های ورودی محوطه قد کشیده است. سربازِ اول صف آرام خوابیده است. پنجاه نفری جلویم هستند. مرد جوانی که کلاه کاپشنش را روی سر گذاشته و بندهایش را هم بسته رو به من می‌گوید:« چه سرد رفته امشب! صفم جیلو نمره». پیرمرد ریش سفیدی که پشت سرم ایستاده است کلاه بافتنی اش را بر می‌دارد و به جوان تعارف می‌زند:«بیگیر بابا. من سردم نی. بذا سرت». یک قدم جلو می‌روم. جوان خجالت زده می‌گوید:«نه حاجی جان، دمت گرم. مو به خاطر حاجی مون بیشتر از اینارم طاقت درم». های نفسم توی هوا شبنم می‌زند. یک قدم دیگر جلو می‌روم. نوک دماغم بی حس شده است. دست هایم رفته اند توی جیب و در نمی آیند. کم کم توی صف جلو می افتم. به سرباز می‌رسم. دستم را بیرون می آورم. سلام نظامی می دهم. شیرینی سلام به جانم می نشیند. پیرمرد پشت سرم به نوجوانی که پشت سرش بود می گوید:« باباجان! نترسیدی امسالم یه چی منفجر شه، داغت بیفته رو دل پدر مادرت؟». نوجوان انگار بهش برخورده باشد جواب می دهد:«به قول حاجی، آقای اصغر زشته بابا، ما را از دو تا ساچمه می‌ترسونی؟». سوز می افتد توی صدایم. با سینه ای پر، از صف خارج می شوم. ✍ جواد زارع | @mabnaschoole |
دست از این کارها بردارید این هم از آن حرف هاست. روز پسر دیگر چه صیغه ایست. حضرت امام جواد که پسر نبوده اند که برداشته اید روز ولادتشان را چسبانده اید به پسرها. نکنید از این کارها. اصلا برایم قابل درک نیست. اصلا شما کی وقت کردید حسودی کنید به روز دختر؟ گمانم بر این است که این روز من درآوردی پسر از کارهای این جماعت ذکور زیر ابرو بردار گوشواره انداز است. این جماعتی که معلوم نیست اصلا پسرند یا دخترنما. یحتمل کار خودشان است. مگر نه که پسر، روز میخواهد چکار؟ تا به حال پسری را دیده اید که چیزی برای خودش داشته باشد که حالا مثلا بخواهد روزی هم به نامش باشد. من خودم که پسر بودم، هیچ چیزی از خودم نداشتم. لباس های پدرم را میپوشیدم، ماشین مادرم را میگرفتم و لوازم التحریر خواهرم را برمیداشتم. شیشه آب مخصوص توی یخچال نداشتم و نوبتی از شیشه بقیه خانواده آب میخوردم. بعضی وقت ها هم که کم و کسری بود توی مدرسه از همکلاسی ها تأمین میشد. آن ها هم خودشان از پدر و مادر و خواهرهایشان گرفته بودند. پول نداشتم و دستم توی جیب پدر و مادرم بود. جای خواب درست و حسابی هم نداشتم و شب توی پذیرایی، خانه مامان بزرگ، خانه عمه نیره که دختر بزرگ نداشت، خانه همکلاسی یا بعضی وقت ها توی پارک نزدیک خانه میخوابیدم. کفش نداشتم و با دمپایی میرفتم مدرسه و زنگ ورزش با پای برهنه زیر توپ میزدم. حتی اصلا یادم هست که شناسنامه و دفترچه بیمه هم نداشتم. هر وقت احتیاج میشد شناسنامه پسرخاله ام را که خیلی شبیه خودم بود استفاده میکردم و برای دکتر دوا هم که به ندرت پنج سال یکبار نیاز میشد، دفترچه بیمه همسایه مان را میگرفتم. اصلا هیچ چیزی نداشتم. به نظر من پسر بودن یعنی همین. یعنی هیچ چیزی نداشتن، غم عالم نداشتن، وابستگی نداشتن، تدبیر نداشتن. ما اینجوری دوران پسری را گذراندیم. اما حالا این پسر جعلق سولماز خانم یک جامدادی دارد با هشت رنگ ماژیک فسفری و به هیچ کس هم قرض نمی دهد. رفته است کل بدنش را لیزر کرده و یک شلوار فاق فوق کوتاه هم زده است بر پایین تنه اش. بله همچین آدمی روز هم میخواهد و باید روز پسر برایش خرگوش صورتی هم ببری که شب کنارش، کپه مرگش را بگذارد. حالا که خدا را شکر این روز پسر در تقویم ثبت نشده است و محال است کسی پیدا شود که ثبتش کند. مگر این که وقتی من ترک حیات کردم، یکی مثل همین پسر جعلق سولماز خانم بشود مسؤول ثبت مناسبت ها و برود روز خودش را در تقویم ثبت کند. آن هم قاعدتا نباید روز پسر باشد. بهتر است ثبت کند روز تیتیش مامانی های پاستیل خور. @varaghzar