eitaa logo
وارستگان 56
262 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
1هزار ویدیو
54 فایل
و تا ابد به آنانکه پلاکشان را از گردن خویش درآوردند تا مانند مادرشان گمنام و بی مزار بمانند مدیونیم … دوستان عزیز برای اشتراک گزاری خاطرات وتصاویرگرانقدر شهدا به آیدی های زیر مراجعه کنید درصورت تمایل تبادل انجام میشود @Alignb @Malek53
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 🇮🇷⚘🇮🇷 حمید داوودآبادی ، نویسنده دفاع مقدس روز گذشته ، همزمان با تشییع سید حسن نصرالله ، با مقام معظم رهبری دیدار داشته و گزارشی از آن دیدار نوشته ست.؛ من خلاصه‌ای از آن را اینجا آورده‌ام و توصیه می‌کنم بخوانید؛ 🍁 داغون بودم ،‌ خسته و کلافه ... ششم مهر ۱۴۰۳ که خبر شهادت سیدحسن نصرالله را شنیدم ، همه احوال داغونم ، صد برابر شد. ❗هیچ‌وقت حتی در خواب هم باور نمی‌کردم خبر شهادت سید را بشنوم. 🔸️چند روز پیش گفتند: روز یک‌شنبه ۵ اسفند ، تو و مسعود ده‌نمکی ، بیایید برای نماز خدمت حضرت آقا. 🙏خدا را شکر. خیلی خوشحال شدم. می‌توانستم بغضم را با کسی تقسیم کنم. هرشب ، در خواب و رویای خودخواسته ، خویش را در آغوش آقا می‌دیدم‌ که می‌گریم و بغض چندماهه می‌گشایم! 🔸️صبح یک‌شنبه ، باران عالم و آدم را طراوت و زیبایی بخشده بود که مسعود که آمد دنبالم ، نیم ساعت قبل از اذان ظهر وارد اتاقی شدیم که قرار بود آقا بیاید. جمعی شاید حدود صدنفر که خانواده‌هایی هم بودند ، صفوف نماز را تشکیل دادند که چندین بچه کوچک ، شاد و بی‌توجه به همه ،‌ میان صفوف می‌دویدند و محافظین برایشان بیسکوئیت و سرگرمی می‌آوردند. 🔸️اذان که دادند ، آقا تشریف آوردند و نماز به امامت ایشان اقامه شد.‌ همه‌ش با خودم می‌گفتم: - حتما الان امروز که تشییع سیدعزیز است، آقا مثل من، بدجوری حالش گرفته است ، خسته است و عزادار. نماز که به پایان رسید، برخلاف تصور من ، آقا صحبت نکرد و آمد به حال‌واحوال با حاضرین. به ما که رسید ، آقا نگاهی محبت‌آمیز به من انداخت ‌و با لبخندی زیبا فرمود: - باز که چاق شدی ... و زدیم زیر خنده. مانده‌ام با این شکم ورقُلُمبیده چی‌کار کنم. کاشکی می‌شد قبل از دیدار، پیچ‌هایش را باز کنم و گوشه‌ای پنهان کنم‌ که هربار مورد لطف آقا قرار نگیرد و شرمنده‌ نشوم! رو در رو که شدم با آقا،‌ چشم درچشم، نگاه انداختیم و خندیدیم. وقتی فرمودند: - شما چطورید؟ چیکار می‌کنید؟ سر دلم باز شد. بغضم داشت می‌ترکید. شروع کردم به نالیدن: - آقا، خسته‌ام، حالم خوب نیست، دارم کم‌ میارم ... آقا چشمانش را در نگاهم دوخت و با تعحب گفت: - چیزی نشده که، شما دیگه چرا کم میارید، خبری نیست، الحمدلله همه چیز خوب است ... ➕ نالیدم: آقا ، سید رفت ، بغض دارم ، دعا کنید خدا این‌ آرامش قلب شما را به من هم بدهد ... - همه چیز خوبه و همه ‌کارها به روال خودش دارد پیش می‌رود. امیدت به خدا باشد ... می‌خندید و می‌خندیدم. وقتی از امید گفت ، قربانش رفتم ‌و ناخواسته می‌گفتم: ای جانم ... جانم ... خدا همین امید و اطمینان قلبی شما را‌ به من هم عطا کند ... 👌 واقعا از آرامش و اطمینان قلبی ایشان ، همه ناامیدی و خستگی‌ام به یکباره فرو ریخت و بر فنا رفت و همه آن اطمینان قلب که همواره از خدا طلب می‌کردم ،‌ همچون‌خورشیدی بر قلبم تابیدن گرفت و آرامم کرد. 👌دقیقا دنبال همین بودم که امروز با یاد سیدعزیز که بر دوش آزادگان جهان بدرقه شد تا آغوش خدا، بر دستان حضرت آقا بوسه زدم و خدا را شکر کردم‌ که این ‌نعمت الهی بر سرمان‌ می‌تابد. یکشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۳ 💠کانال مارابه اشتراک بگذارید👇👇 @varasteghan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹🕊🥀🌴🥀🕊🌹 🍀 🍀 امروز برابر است با : 🗓 7 اسفند ماه 1403ه.ش 🗓 26 شعبان 1446 ه.ق 🗓 25 فوریه 2025 میلادی 🔸صفحه 549 🔸جزء 28 جهت سلامتی و و هدیه به روح 💠کانال_ما_رابه_اشتراک_ بگذارید👇👇 @varasteghan
ما أَقْبَحَ بِالْمُؤْمِنِ أَنْ تَكُونَ لَهُ رَغْبَةٌ تُذِلُّهُ چه زشت است براي مومن به چيزی دلبستگی پيدا كند كه مايه خواری اوست . 📚 تحف العقول ، جلد ۲ ، صفحه ۴۸۹ 💠کانال_ما_رابه_اشتراک_ بگذارید👇👇 @varasteghan
🌹💐🥀🌴🥀💐🌹 💐 قبل از هر چيز بايد خود را بشناسيم و خودمان را تزكيه كنيم و نفس خويش را در درون خويش به اسارت در آوريم و جامه‌ي تقوا و درستكاري را بر تن كنيم تا بتوانيم در اوضاع و احوال و مسائل مختلف راٌي و نظر دهيم و بدون تحقيق و علم خداي ناكرده چيزي را به كسي نچسبانيم و آبروي كسي را نريزيم . 🌹 🕊 🌹 🌹 💠کانال_ما_رابه_اشتراک_ بگذارید👇👇 @varasteghan
🥀🕊🌹🌴🌹🕊🥀 محسن روی خیلی تأکید داشت ، به حدی که خیلی ناراحت می‌شد اگر جایی در بین دوستان می‌دید که رعایت نمی‌شود ، به صراحت اعلام می‌کرد که را رعایت کنید، در حالت کلی می‌توان گفت بسیار روی مسئله ‌حساس بود. شادی روح و 💠کانال_ما_رابه_اشتراک_ بگذارید👇👇 @varasteghan
🕊🌹🌴🥀🌴🌹🕊 به این چیزها خیلی حساس بود. به من می‌گفت : فاطمه ! این چیه که زن‌ها می‌پوشند ؟ می‌گفتم : را می‌گویی ؟ می‌گفت : نمی‌دانم اسمش چیه . فقط می‌دانم هر چی که هست برای تو که بچه بغل می‌گیری و روسری و چادر سرت می‌کنی بهتر از روسری‌ست . دوست دارم یکی از همین‌ها بخری سرت کنی راحت‌تر باشی . گفتم : من راحت باشم یا تو خیالت راحت باشد ؟ خندید و گفت : هر دوش از همان روز من پوشیدم و دیگر هرگز از خودم جداش نکردم، تا یادش باشم، تا یادم نرود او کی بوده، کجا رفته، چطور رفته، به کجا رسیده . 💠کانال_ما_رابه_اشتراک_ بگذارید👇👇 @varasteghan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا