- وارش .
از امروزم که با گریه گذشت ، خیلی روز زهرماری بود .
این پرنده کوچولوی ما دیروزمون رو تلخ کرد کارم فقط گریه بود سخت بود با پرندهای که یه هفته عین مادر ازش مراقبت میکردی بهش غذا میدادی هر سه ساعت سرلاک میدادی باهاش بازی میکردی باهات میخوابید قربون صدقهات میرفت با اون همه شیطونیاش یهو از دستش بدی
اون لحظه زجر کشیدنش جیگرم خون شده بود با اقدام فوری بابام سریع بردیمش پیش دامپزشک و الان خیلی بهتره
تو زندگیم از سلامتی هیچ آدمی به اندازه این کوچولوی فسقلیم خوشحال نشده بودم ، اشک تمساحِ خوشحالیم دیدنی بود 🥲💛
یه جوری شده وضعیتم اصلا نگم
یه پام تو دندونپزشکی ، دلم پیش پرنده بیچاره و عقلم نمیدونه باید چیکار کنه کلاس حفظ بچهها رو چه زمانی بذاره
اون ساعتی هم که گفته بهشون دوباره یه نوبت دیگه داره
موقعیت :
مامان باباتو مجبور کردی برات یه خوراکی گرون بخرن و وقتی خوردی فهمیدی بدمزهاس ولی مجبوری وانمود کنی خوراکیه خوشمزهایه <<<
من هیچ وقت فکر نمیکردم که دوست داشتن خالی کافیه اما فکر میکردم خیلی از مشکلات رو حل میکنه بعد فهمیدم دوست داشتن اصلا چیزیو حل نمیکنه! آدما ممکنه بگن دوست دارن اما بازم چیزایی رو انتخاب کنن که به صلاح خودشونه
توام یاد بگیر اینطوری باشی دختر :)
- وارش .
من هیچ وقت فکر نمیکردم که دوست داشتن خالی کافیه اما فکر میکردم خیلی از مشکلات رو حل میکنه بعد فهمی
من ؟ من اما هیچ وقت اینطوری نبودم
همیشه بقیه رو هم در نظر میگرفتم
اینکه از من نرنجن ، اینکه تو دلشون از من ناراحتی نداشته باشن و خیلی چیزای دیگه .