eitaa logo
- وارش .
191 دنبال‌کننده
213 عکس
23 ویدیو
0 فایل
- حنین هستم و دانشجو معلم‌ ام ؛) اهل ساریِ زیبا 🌱 [ اینجا کنار هم مثل یه خانواده‌ایم ‌] حرفا صرفا دلی هست ، به خودتون نگیرید .. اگه حرفی داری میشنوم 🌟 https://daigo.ir/secret/2169708993
مشاهده در ایتا
دانلود
الان فضای مجازی اینطوری شده که هر کسی دوربین عکاسی داشته باشه ، بهش میگن عکاس 🤌🏻 غافل از اینکه نمی‌دونن عکاس بودن و حرفه عکاسی کردن به همین آسونیا نیست و چقدر پیج و تاب داره
‏اجازه نده مردم تو رو مصرف کنن بهت زنگ نمیزنن ؟ برو بخواب ، بهت پیام نمیدن ؟ گوشیتو کنار بذار و روز بهتری داشته باش ، جواب پیامت رو نمیدن ؟ صفحه چتت رو حذف کن ، تلاشی نمیکنن ؟ تو هم تلاشی نکن ، اجازه نده شادی تو وابسته به کسی باشه و انقدر به وجودت متکی باش که حضور یا غیاب هیچکس نتونه آرامشت رو بهم بزنه
-
من هیچوقت سر ارزشم با کسی بحثی ندارم اگه فکر می‌کنید آدمای بهتری اون بیرون هستن در بازه
قدردان باشید ، قدردان هر آدمی که تو زندگی واسه یک ساعتم که شده از تاریکی نجات‌تون داده
اگه نمی‌تونید ، اگه بلد نیستید اگه عرضه‌شو ندارید آدما رو حیف نکنید احساساتشونو ، عشق‌شونو ، ذوق‌شونو کور نکنید بذارید یکی که بلده و لیاقت‌شو داره کنارشون باشه
اگه یه روزی من تو رو نداشته باشم اون حالی که دارم تاسیانه ❤️‍🩹
گاهی وقتا فکر می‌کنم چقدر سخته که آدم یه سری چیزای مهم زندگیش رو با کسی که کنارشه تقسیم نکنه انگار یه بخشی از مسیر رو تنهایی میری و انتظار داری طرف مقابل همون مسیر رو باهات بیاد ، بدون اینکه بدونه کجای راهی این سکوت‌ها این نگفتن‌ها ، یه وقتایی مثل یه دیوار نامرئی بین آدم‌ها رو می‌سازه که خیلی سخته خراب کردنش . من فقط دلم می‌خواد بدونم که در کنارم هستی ، حتی اگه اون مسیر سخت باشه
این عکس فقط یه عکس ساده نیست .
- وارش .
این عکس فقط یه عکس ساده نیست .
داشتم فکر میکردم تو این شرایط سخت کی میتونه کنارم باشه ‌؟ کی میتونه عین یه خواهر پشتم وایسه و برام عین مادرم ، مادری کنه ؟ یهو تنها شدم حس کردم به کسی جز خدا نمی‌تونم تکیه کنم ولی انگار اون آدم سابق نبودم ایمانم و اون اعتقاد شدیدی که داشتم هر لحظه داشت به خاطر امتحان سختی که می‌شدم متزلزل میشد یه لحظه با خودم گفتم خدایا فقط ازت می‌پرسم چرا من ؟ چرا من باید جور این داستانو بکشم ؟ خودت یه کمکی کن ولی بازم این حرفا داشت منو به کفر نزدیک‌تر می‌کرد حس می‌کردم دارم به مرز شرک نزدیک میشم
از جمعه داستان شروع شد و من شدم و یه کوهی از درد و بلا و مشکلات ، ضربه روحی وحشتناکی خوردم جوری که نمی‌تونستم به هیچکس بگم حتی به نزدیکترین آدمای زندگیم چون نمیتونستن برام کاری انجام بدن کار شب و روزم شد گریه و من فقط سکوت کردم غافل از اینکه حتی بخوام یه کار کوچیکی برای خودم انجام بدم و حالمو خوب کنم هم درد جسمیم بیشتر میشد هم درد روحیم! تا اینکه یکشنبه شد و دیدم گوشیم زنگ میخوره از اونجایی که حوصله هیچ کسی رو نداشتم رد تماس زدم دوباره گوشیم زنگ خورد و چون حوصله هیچ کسی رو نداشتم گوشیم رو به طور کلی خاموش کردم
یهو دیدم گوشی مادرم زنگ خورده و مامانم داره با یکی صحبت می‌کنه با همان حالت پریشون بدو بدو رفتم گوشی رو از مامانم گرفتم و دیدم بلهههه ریحانه‌اس محکم سرش داد زدم و سرزنشش کردم بهش گفتم از زندگی من چی می‌خوای ؟ از زندگیم برو بیرون نمی‌خوام صداتو بشنوم و بدترین برخورد رو با ریحانه داشتم هیچ وقت فکر نمی‌کردم اینقدر بتونه به شرایط من نزدیک باشه و حال روحیم رو درک کنه گوشی رو ول کردم و اومدم تو اتاق و شروع کردم به گریه کردن دوباره همون کار همیشگی ، عین یه دختر بی‌حال زل زدم به سقف اتاق و غم پشت غم .