الان فضای مجازی اینطوری شده که هر کسی دوربین عکاسی داشته باشه ، بهش میگن عکاس 🤌🏻
غافل از اینکه نمیدونن عکاس بودن و حرفه عکاسی کردن به همین آسونیا نیست و چقدر پیج و تاب داره
اجازه نده مردم تو رو مصرف کنن بهت زنگ نمیزنن ؟ برو بخواب ، بهت پیام نمیدن ؟ گوشیتو کنار بذار و روز بهتری داشته باش ، جواب پیامت رو نمیدن ؟ صفحه چتت رو حذف کن ، تلاشی نمیکنن ؟ تو هم تلاشی نکن ، اجازه نده شادی تو وابسته به کسی باشه و انقدر به وجودت متکی باش که حضور یا غیاب هیچکس نتونه آرامشت رو بهم بزنه
من هیچوقت سر ارزشم با کسی بحثی ندارم اگه فکر میکنید آدمای بهتری اون بیرون هستن در بازه
قدردان باشید ، قدردان هر آدمی که تو زندگی واسه یک ساعتم که شده از تاریکی نجاتتون داده
اگه نمیتونید ، اگه بلد نیستید
اگه عرضهشو ندارید آدما رو حیف نکنید
احساساتشونو ، عشقشونو ، ذوقشونو کور نکنید بذارید یکی که بلده و لیاقتشو داره کنارشون باشه
گاهی وقتا فکر میکنم چقدر سخته که آدم یه سری چیزای مهم زندگیش رو با کسی که کنارشه تقسیم نکنه
انگار یه بخشی از مسیر رو تنهایی میری و انتظار داری طرف مقابل همون مسیر رو باهات بیاد ، بدون اینکه بدونه کجای راهی
این سکوتها این نگفتنها ، یه وقتایی مثل یه دیوار نامرئی بین آدمها رو میسازه که خیلی سخته خراب کردنش . من فقط دلم میخواد بدونم که در کنارم هستی ، حتی اگه اون مسیر سخت باشه
- وارش .
این عکس فقط یه عکس ساده نیست .
داشتم فکر میکردم تو این شرایط سخت کی میتونه کنارم باشه ؟
کی میتونه عین یه خواهر پشتم وایسه و برام عین مادرم ، مادری کنه ؟
یهو تنها شدم حس کردم به کسی جز خدا نمیتونم تکیه کنم ولی انگار اون آدم سابق نبودم ایمانم و اون اعتقاد شدیدی که داشتم هر لحظه داشت به خاطر امتحان سختی که میشدم متزلزل میشد یه لحظه با خودم گفتم خدایا فقط ازت میپرسم چرا من ؟ چرا من باید جور این داستانو بکشم ؟
خودت یه کمکی کن ولی بازم این حرفا داشت منو به کفر نزدیکتر میکرد حس میکردم دارم به مرز شرک نزدیک میشم
از جمعه داستان شروع شد و من شدم و یه کوهی از درد و بلا و مشکلات ، ضربه روحی وحشتناکی خوردم جوری که نمیتونستم به هیچکس بگم حتی به نزدیکترین آدمای زندگیم چون نمیتونستن برام کاری انجام بدن
کار شب و روزم شد گریه و من فقط سکوت کردم غافل از اینکه حتی بخوام یه کار کوچیکی برای خودم انجام بدم و حالمو خوب کنم هم درد جسمیم بیشتر میشد هم درد روحیم!
تا اینکه یکشنبه شد و دیدم گوشیم زنگ میخوره از اونجایی که حوصله هیچ کسی رو نداشتم رد تماس زدم دوباره گوشیم زنگ خورد و چون حوصله هیچ کسی رو نداشتم گوشیم رو به طور کلی خاموش کردم
یهو دیدم گوشی مادرم زنگ خورده و مامانم داره با یکی صحبت میکنه با همان حالت پریشون بدو بدو رفتم گوشی رو از مامانم گرفتم و دیدم بلهههه ریحانهاس
محکم سرش داد زدم و سرزنشش کردم بهش گفتم از زندگی من چی میخوای ؟ از زندگیم برو بیرون نمیخوام صداتو بشنوم و بدترین برخورد رو با ریحانه داشتم هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر بتونه به شرایط من نزدیک باشه و حال روحیم رو درک کنه
گوشی رو ول کردم و اومدم تو اتاق و شروع کردم به گریه کردن دوباره همون کار همیشگی ، عین یه دختر بیحال زل زدم به سقف اتاق و غم پشت غم .