- وارش .
این عکس فقط یه عکس ساده نیست .
داشتم فکر میکردم تو این شرایط سخت کی میتونه کنارم باشه ؟
کی میتونه عین یه خواهر پشتم وایسه و برام عین مادرم ، مادری کنه ؟
یهو تنها شدم حس کردم به کسی جز خدا نمیتونم تکیه کنم ولی انگار اون آدم سابق نبودم ایمانم و اون اعتقاد شدیدی که داشتم هر لحظه داشت به خاطر امتحان سختی که میشدم متزلزل میشد یه لحظه با خودم گفتم خدایا فقط ازت میپرسم چرا من ؟ چرا من باید جور این داستانو بکشم ؟
خودت یه کمکی کن ولی بازم این حرفا داشت منو به کفر نزدیکتر میکرد حس میکردم دارم به مرز شرک نزدیک میشم
از جمعه داستان شروع شد و من شدم و یه کوهی از درد و بلا و مشکلات ، ضربه روحی وحشتناکی خوردم جوری که نمیتونستم به هیچکس بگم حتی به نزدیکترین آدمای زندگیم چون نمیتونستن برام کاری انجام بدن
کار شب و روزم شد گریه و من فقط سکوت کردم غافل از اینکه حتی بخوام یه کار کوچیکی برای خودم انجام بدم و حالمو خوب کنم هم درد جسمیم بیشتر میشد هم درد روحیم!
تا اینکه یکشنبه شد و دیدم گوشیم زنگ میخوره از اونجایی که حوصله هیچ کسی رو نداشتم رد تماس زدم دوباره گوشیم زنگ خورد و چون حوصله هیچ کسی رو نداشتم گوشیم رو به طور کلی خاموش کردم
یهو دیدم گوشی مادرم زنگ خورده و مامانم داره با یکی صحبت میکنه با همان حالت پریشون بدو بدو رفتم گوشی رو از مامانم گرفتم و دیدم بلهههه ریحانهاس
محکم سرش داد زدم و سرزنشش کردم بهش گفتم از زندگی من چی میخوای ؟ از زندگیم برو بیرون نمیخوام صداتو بشنوم و بدترین برخورد رو با ریحانه داشتم هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر بتونه به شرایط من نزدیک باشه و حال روحیم رو درک کنه
گوشی رو ول کردم و اومدم تو اتاق و شروع کردم به گریه کردن دوباره همون کار همیشگی ، عین یه دختر بیحال زل زدم به سقف اتاق و غم پشت غم .
دیگه نمیدونم چه اتفاقی افتاد و چه حرفهایی بین مامانم و ریحانه رد و بدل شد تا اینکه شب شد ؛ ظاهرا همه رفته بودن بیرون و یه کاری داشتن و منم چون خواب بودم منو بیدار نکرده بودن
با صدای زنگ آیفون خونه عین چی بگم یهو پریدم و رفتم سمتش ، نمیدونم چشمام داشت اشتباه این صحنه رو میدید و داشتم توهم میزدم یا واقعاً واقعیت بود ، ریحانه بود
از قم خودش رو بدو بدو رسونده بود پیش من ، با همون سر و وضع آشفته و موهای شلخته رفتم بیرون و دیدم که تنها با آیه دختر کوچولوش اومده پیشم و انگار اندازه صد سال بغضی شده بودم و فقط ده دقیقه ایستادم و گریه کردم تو بغلش
از اون روز ریحانه عجیب هوای منو داشت هیچ وقت فکر نمیکردم تو زندگیم یکی باشه انقدر به فکر من باشه
ریحانه کارش شد رسیدگی به من و شب و روز خواب و خوراک نداشت از بس که نگرانم بود یک لحظه تحمل گریه کردنمو نداشت ، تا میخواستم برم سمت آشفتگی و بیحالی میگفت بلند شو زینب بلند شو میخواییم بریم بیرون یه جای قشنگ و با اصرار دستمو بلند میکرد و به زور لباس تنم میکرد که منو ببره بیرون
هیچ رغبتی نداشتم و تقریباً صفر صفر شده بودم اما با کارایی کرد با روحیهای که بهم داد ته قلبم یه امید خیلی کوچولویی جوونه زد که زینب اگه هزاران بار آزمایش بشی اگه هزاران بار قلبت از آدمهای اطراف بشکنه و خورد بشی بازم یکی هست که اینجوری هواتو داره ببین به خاطرت چیکار کرده از زندگیش گذشته تو این هوای گرم هرجور شده خودشو چند ساعته رسونده به شمال که فقط حال تو رو خوب کنه ، از این بهتر مگه تو زندگیت داشتی ؟
این حرفا داشت تو ذهنم پلی میشد نمیدونم چی شد اما از وقتی ریحانه اومد پیشم انگار یه معجزه خدایی بود برام ، نمیدونم از کدوم کمکش بگم از کدوم محبتش براتون بگم حس میکنم در موردش خیلی کم کاری کردم و تا الان هیچ وقت نتونستم ازش درست و حسابی تشکر کنم یه جوری شده که خودم عجیب خجالت میکشم
تو این چند وقت عجیبترین ضربه روحی زندگیم رو خوردم و هیچ وقت سابقه نداشت اینجوری بهم بریزم و آشفته بشم و هیچ وقت سابقه نداشت که یه همچنین رفیقی برام یه همچین فداکاری بکنه عین یه خواهر پشتم وایسته و شب و روز بهم محبت بکنه
با کمکش خیلی تونستم بهتر بشم عین یه پرستار هم مراقب حال جسمیم بود هم مراقب حال روحیم ، نمیدونم واقعاً در موردش چی بگم
تو این دوره با همدیگه قرآن تمرین کردیم ، آشپزیهای زیادی ازش یاد گرفتم ، جاهای دیدنی ساری رو دور زدیم و خیلی بهم خوش گذشت ، مهارتهای جدیدی ازش یاد گرفتم و خیلی چیزای دیگه که اینجا قابل گفتن نیست با اینکه حالش رو نداشتم ولی به زور همراهیش میکردم و حالم بهتر میشد
همه اینا رو گفتم که بگم امیدوارم خدا تو زندگیتون هر وقت که به مشکل و بنبستی برخوردید و هیچ راهی نداشتید یکی مثل ریحانه و دختر خوشگلش رو سر راهتون قرار بده که تمام درد و رنج و غمهاتون رو فراموش کنید ✨️
- به وقت ۱۴۰۴/۵/۸ .
امروز با حال تاسیانی که کل وجودمو فرا گرفته روزیُ آرزو میکنم که همچی درست شده باشه
آقا امروز اومدم به قولی اکشن باشم سرحال و پرانرژی باشم صبح زود بیدار شدم که نماز بخونم بعدش تایم مناجات و بیداری بعد از نماز صبح .. یه نوری از لا به لای پرده اومد داخل که فهمیدم عههه صبح شده حس کردم حالم نسبت به روزای قبلی خیلی بهتر شده و آپدیت شدم 🤌🏻
رفتم صبحونه آماده کنم چون امروز خیلی کار دارم پس نباید گشنه بمونم با عشق رفتم دونه دونه وسایلها رو روی میز چیدم و همینکه نشستم باااااممم محکم صدا کرد و با کمر افتادم زمین 😑
حس میکنم پاهام حسی نداره و کمرم یه اتصالی دیده که دارم لنگ لنگ راه میرم همون لحظه پادکست پلی میشد که [ آرهههه تو خیلی خوش اقبالی از اینکه همچنین روزی رو شروع کردی و یه فرصت دوباره داری ]
آخه اینم شد شانس ؟
همین .
شنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۴ .
چجوری دلتون میاد آدما رو ناراحت کنید ؟
همه دارن تو این اوضاع بد با مشکلاتشون دست و پنجه نرم میکنن هر کی واسه زندگیش داره به یه چیزی چنگ میزنه تا سر پا بمونه!
چون دغدغه واقعی یکی مثل شما نیست قرار نیست کوچیک و مسخره باشه
هممون سرگردونیم و با آزمون و خطا زندگی میکنیم
به هم سخت نگیریم .