امروز با حال تاسیانی که کل وجودمو فرا گرفته روزیُ آرزو میکنم که همچی درست شده باشه
آقا امروز اومدم به قولی اکشن باشم سرحال و پرانرژی باشم صبح زود بیدار شدم که نماز بخونم بعدش تایم مناجات و بیداری بعد از نماز صبح .. یه نوری از لا به لای پرده اومد داخل که فهمیدم عههه صبح شده حس کردم حالم نسبت به روزای قبلی خیلی بهتر شده و آپدیت شدم 🤌🏻
رفتم صبحونه آماده کنم چون امروز خیلی کار دارم پس نباید گشنه بمونم با عشق رفتم دونه دونه وسایلها رو روی میز چیدم و همینکه نشستم باااااممم محکم صدا کرد و با کمر افتادم زمین 😑
حس میکنم پاهام حسی نداره و کمرم یه اتصالی دیده که دارم لنگ لنگ راه میرم همون لحظه پادکست پلی میشد که [ آرهههه تو خیلی خوش اقبالی از اینکه همچنین روزی رو شروع کردی و یه فرصت دوباره داری ]
آخه اینم شد شانس ؟
همین .
شنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۴ .
چجوری دلتون میاد آدما رو ناراحت کنید ؟
همه دارن تو این اوضاع بد با مشکلاتشون دست و پنجه نرم میکنن هر کی واسه زندگیش داره به یه چیزی چنگ میزنه تا سر پا بمونه!
چون دغدغه واقعی یکی مثل شما نیست قرار نیست کوچیک و مسخره باشه
هممون سرگردونیم و با آزمون و خطا زندگی میکنیم
به هم سخت نگیریم .
- وارش .
:)
امروز اجرای همخوانی قرآن داشتیم مثل همیشه ، اما اینبار به میزبانی دو شهید گمنام که دعوتمون کرده بودن . حسینیه عاشقان کربلا دو قسمت داره یکی بخش خواهران و یکی دیگه که قبر دو شهید گمنام هست قسمت برادران ، کم پیش میاد که خانمها برای مراسمهای بزرگتر بیان قسمت آقایون و اونجا مراسم برگزار بشه اما امروز قسمت شد که مراسم تو بخش آقایون باشه و من ذوق کرده بودم از این اتفاق که دوباره توفیق زیارت قبر این دو شهید نصیبم میشه هوا خیلی گرم بود وقتی پامو گذاشتم داخل حسینیه یه جورایی وجودم خنک شد انگار ته دلم هیچ غصهای نداشتم رفتم سر قبر شهید گمنام ، همینجوری داشتم درد و دل میکردم مشغول خوندن ذکر بودم یهو یه خانمی اومد آروم زد به شونههام بهم گفت دخترم خوبی ؟ گفتم بله یه نگاه خیلی ملایم بهم کرد و یه نگاه به قبر شهید گمنام بعدش رو زد بهم گفت نگاه کن ۱۸ سالشه همسن خودته هر چی میخوای بهش بگو حاجت میده داشت راست میگفت اصلا دقت نکرده بودم ۱۸ سالشه چقدر سنش کم بود لابد مادرش از تنهایی و دلتنگی پسرش هنوز چشم به راهه یا ...❤️🩹 شروع کردم به درد و دل کردن باهاش ، یکم گریه کردم چیزایی که تو دلم بود و این چند مدت اذیت شدم بهش گفتم حس کردم وجودم آروم شد انگار یه بار سنگین از دوشم برداشته شد واقعا وجود شهید زنده بود و داشتم کم کم راحت بودن درون و وجودم رو حس میکردم حرفای نگفته این مدت رو مو به مو براش تعریف کردم و خلاصه یکم آروم شدم اما یهو به خودم اومدم ، اون خانمی که بهم یه تلنگر داد رو نمیدیدم کار واجبی باهاش داشتم میخواستم چیزی رو بهش بگم کل حسینیه رو گشتم چشمام رو چهار تا کرده بودم ببینم کجاست جزو خادمها بود ولی به هر کی گفتم خادمی با این قیافه و شمایل دارین تازه دیدمش باهام صحبت کرد میگفتن نداریم و من مونده بودم و یه دنیا سرگردانی و حیرانی از اینکه یه فرصت دیگه رو از دست دادم :) بعدش این عکس زاویه دیدم تو مراسم بود بعد از اجرا ، اون اوایل که حال بارونی داشتم و غرق تفکر بودم فرصت نشد از نزدیک عکس بگیرم و گوشی دستم باشه از این زاویه تا آخر مراسم قبرشون رو نگاه میکردم انگار تو یه دنیای دیگهای سیر میکردم !یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۴ .
بعضی آدما میتونن با مهربونیاشون تمام قلب آدم رو تسخیر کنن ، لازم نیست الکی قربون صدقهات برن ، لازم نیست همیشه ادای آدمای به فکرت رو دربیارن ، لازم نیست مدام بغلت کنن بوست کنن یه سری آدما با قلب دوست دارن و بهت محبت میکنن همین که باشن حضورشون برات دلگرمیه ، بودنشون محبته :)
تو موقعیتی که چندشم میشه سعی میکنم خودمو با پینترست سرگرم کنم اصلا توش غرق میشم انگار فارغ از این دنیام از بس زیبایی داره