چقدر سخته که از دبیرستان یهو اومدیم دانشگاه و دانشجو شدیم و قراره آدم پخته تری بشیم :*))
مسئولیتهایی که داره ، مباحث سنگینی که درسا داره ، شب نخوابیدنها و سر کلاسهای ساعت ۸ صبح چرت زدنا ، تحمل جمعیت زیاد خوابگاه و هم خوابگاهی شدن با آدمایی که از شهر و فرهنگ خودت نیستن
همه اینا دست به دست هم میدن تا تو آدم بالغتری بشی ..
فاصلمون اندازه یه زنگ کوچیکه ولی هیچکدوم خودمون و به خاطر یه زنگ کوچیک ، کوچیک نمیکنیم
مشکل اینه !
تو فضای مجازی همه بعدای قشنگشونو به نمایش میذارن
من اون روی خودمو که هرجایی نشون نمیدم نشون میدم
با فاکتور گرفتن صدای بارون و صدای طبیعت
از نظر من قشنگترین صدا
صدای خنده آدمهاست
مخصوصا اونایی که با خندههاشون خندهات میگیره . .
کاش یه روزی بفهمیم
ازدواج افتخار نداره ، انتخاب یه آدم درست افتخار داره
بچهدار شدن افتخار نداره
تربیت کردن درست بچه افتخار داره
زن و مرد بودن افتخار نداره
انسانیت افتخار داره
بعضی اوقات دوست دارم کلا ساکت بمونم و هیچی نگم
چون هیچ کلمهای نمیتونه چیزی که تو قلبم و ذهنم میگذره رو توضیح بده
خوابگاه با بچهها خیلی خوش میگذره که تا این تایم از شب بیداریم 😂
تازه فردا ساعت ۸ صبح کلاس هم داریم 🦦
نمیدونم هنوز برف بهتره یا بارون ؟! برف که میباره همه جا ساکته ، بیصدای بیصدا . همه جا سفیده همه تو خونههاشونن .
بارون ولی نه ، بارون صدا داره آدمو خبر میکنه از حضورش بارون ، هم از قبل اطلاع میده که داره میاد و هم وقتی که میرسه مثل برف نیست که حتما یکی باید بهت بگه : «دیدی چه برفی میاد ؟ پرده رو بزن کنار ، ببین » برف اون بچه ساکتهست ، بارون اون شلوغه
برف تو عشق و عاشقی هم آرومه ، ولی بارون نه داد میزنه که عاشقه ! حالا بارون بهتره یا برف ؟! من هنوز نمیدونم ...
بعضی وقتا اینقدر حرفای دیگران برام سنگین و دردآوره که صدای شکسته شدن قلبم رو کاملا میشنوم
بعضی وقتا هم حس میکنم توانی برای ادامه دادن مسیرم ندارم و دیگه بریدم ، فقط امید دارم که خدا ناظر به کارهای بندههاش هست و داره این صحنهها رو میبینه
امید دارم ته این قصه غمانگیز رو قشنگ برامون نقاشی کرده :)