🔻به این ترتیب نظام رشتی پس از سال ها نوکری برای ائمه طاهرین (علیهم السلام ) در روز ۲۳ ماه رمضان سال ۱۳۶۳ ق مطابق ۲۱ شهریور ۱۳۲۳شمسی دار فانی را وداع گفت.
🔻آیت الله سیدمحمدحسن لنگرودی(ره) درباره تشییع باشکوه پیکر این خادم اهل بیت(علیهم السلام) چنین می گوید: «جنازه نظام رشتی را از مدرسه حاج ابوالفتح- واقع در میدان قیام تهران(شاه سابق)- مردم تهران آن هم با پای پیاده با شگوه هر چه تمام تر تا حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(علیه السلام ) تشییع و ذفن کردند و شاید تنها جنازه ای بود که بدین وسیله در آن مسیر طولانی تشییع شد و قبل از آن سابقه نداشت.
🔻پیکر نظام رشتی روضه خوان بیش از دو دهه هیئت های تهران را در «مقبره خانی آبادی» شهر ری در جوار حضرت عبدالعظیم حسنی (علیه السلام ) دفن کردند.
📚منبع:
اختران فروزان ری و طهران، ص۲۸۸٫
خورشید درخشان شمال، ص ۱۴۸٫
@varesoon
4_218793931935056061 - <unknown>.mp3
5.85M
✅حجت الاسلام موسویان
🔻عنایت حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) به نظام رشتی
🔻بخاطر خدا و ائمه معصومین (علیهم السلام) روضه بخوانیم و خدمت کنیم نه بخاطر پول
@varesoon
🔹نظام نیز در یکی از منبرهایش این کرامت را بیان کرده است و ما به نقل از خود او این قضیه را می خوانیم:
🔻یک سال مسافرت به خراسان کردم و در شهرهاى آن استان مانند مشهد مقدس و تربت حیدریه و کاشمر انجام وظیفه می نمودم و منبر می رفتم. از تربت حیدریه به تربت جام که غالبا اهل سنت و متعصب هستند رفتم در موقع ورود تا از ماشین پیاده شدم دیدم چند نفر با چراغ فانوس جلو آمدند و خوشآمد و خیر مقدم گفته و اظهار سرور از آمدن من کرده و چمدان مرا برداشته و مرا راهنمائى می کردند. من تصور کردم که اینها منبر مرا در مشهد و کاشمر و تربت دیده و می شناسند از این جهت به استقبال آمده و اکنون مرا به منزل می برند. مقدار زیادى راه بردند تا به یک منزل رسیده و مرا وارد کردند و برایم چائى حاضر کرده و احوالپرسى گرمى نمودند و مدتى از مسافرتهایم مستفسر می شدند و صحبت می کردند تا شب به نیمه رسید و خواب بر من غلبه کرد و خستگى و کوفتگى راه یک طرف و زیاد نشستن شب هم یک طرف گفتند خیلى معذرت می خواهیم شما را خسته کردیم. غذاى مختصرى آوردند اندکى خوردم ولى از خستگى و غلبه خواب نتوانستم به حد کافى و اشباع غذا بخورم برایم رختخواب انداختند و گفتند شما خسته هستید استراحت کنید تا صبح که ورود شما را اطلاّع دهیم.
🔻پس به رختخواب رفتم ولى یک مرتبه خیالات و توهمات مرا گرفت که اینجا کجاست و اینها کیستند و چه سابقهاى با من دارند با کمال خستگى و غلبه خواب بکلى خواب از چشمم پرید مانند کسی که احساس شرّى کند از اطاق مجاور صدائى شنیدم که کسى می گفت خوابش رفت دیگرى می گفت خوب شکارى نصیبمان شد سومى گفت کلکش را هرچه زودتر بکنیم و صداى تیز کردن چاقو شنیدم و حس کردم که در مهلکه افتاده و با پاى خود سوى مرگ آمدهام از همه جا امیدم قطع در میان رختخواب نشسته و به مولایم حضرت سید الشهداء روحى له الفداء عرض کردم آقا جان نظام یک عمر نوکرى کرده اگر یک ساعت آقائى نکنید نوکرت از بین میرود، تا این توسل را پیدا کردم دیدم گویا اطاق می لرزد و سقف آن صدا می کند و گویا کسى به من گفت نظام برخیز و در میان طاقچه اطاق بنشین و گویا کسى مرا در طاقچه گذارد که یک مرتبه صداهاى مهیبى یکى پس از دیگرى برخاست از خود رفتم و بیهوش شدم، وقتى بخود آمدم که آفتاب بالا آمده و بر من می تابید.
🔻پس چشم گشودم دیدم جز تل خاک چیزى نمی بینم فقط دیواری که در آن دو طاقچه بود یکى چمدانم بود و دیگرى هم خودم سالم مانده ما بقى تمام آبادى و شهر از زلزله خراب و مردمش در زیر آوار آن مانده و آن میزبان هاى خائن هم در زیر آوار و خروارها خاک و سنگ و چوب دفن شدهاند.
🔻«او از رفتن به شهر[تربت جام] منصرف شد و به طرف تربت حیدریه حرکت می کند و در حالی که نه عبا و قبایی بر تن داشته و نه عمامه ای بر سر، در اثر شدت گرما و تشنگی و گرسنگی و در حالی که هیچ رمقی نداشت در همان بیابان ها به زمین افتاد به حدی که قدرت برخاستن نداشت و خود را آماده مرگ می بیند. ناگهان صدای پای اسبی به گوش می رسد و به او نزدیک می شد ، شخصی از اسب پیاده شده و می گوید: «نظام رشتی تو هستی؟! نگران نباش.» صاحب اسب مقداری آب گوارا به او می دهد و او را سوار اسب می کند و با خود می برد. بعد از مسافتی کوتاه نظام را در شهر نیشابور دم منزل حاکم پیاده می کند و نامه ای به دست او می دهد تا به حاکم تحویل دهد.
وقتی حاکم نامه را مشاهده می کند می گوید: «تو نظام رشتی هستی؟ با چه وسیله ای آمده ای و لباس هایت کجاست؟» نظام بر می گردد ولی اثری از اسب سوار نمی بیند. حاکم که نظام را قبلا با عمامه و قبا و عبا دیده بود، درمورد اینکه این فرد نظام رشتی باشد تردید می کند. چون نظام در نزد حاکم دیگران لباس ها را ندشت ولی نظام پس از اطمینان دستور می دهد برای نظام لباس روحانیت تهیه کنند.
🔻وی در همان شهر به منبر رفت و به مردم چنین می گوید که «ای مردم! قدر حسین (علیه السلام ) را بدانید همه نعمت های خدا به خاطر وجود این نازنین است که بر ما نازل می شود و همه بلا ها به واسطه این سید جوانان اهل بهشت است که از ما دفع می شود. وی انگاه چگونگی نجات یافتن از مهلکه مرگ را برای مردم می گوید و فی البداهه این شعر سروده و برای مردم می خواند:
من از کودکی عاشقت بوده ام
قبولم نما گرچه آلوده ام
به هنگام پیری مرانم ز پیش
که صرف تو کردم جوانی خویش
به پهلوی بشکسته مادرت
مبادا برانی مرا از درت
🔹آقایی می فرمودند:
🔻«من گمان می کنم آن اسب سوار از رجال الغیب و آن نامه هم از طرف وجود مقدس حضرت ثامن الحجج(علیه السلام ) بوده است.»
📚منبع: خورشید درخشان شمال، ص ۱۴۴ – ۱۴۸٫
اختران فروزان ری و طهران، شیخ محمد شریف رازی، مکتبه الزهرا، ص ۲۸۶- ۲۸۷٫
به خوبی به خاطر دارم در سال 1359 قمری نظام رشتی در منزل مرحوم حضرت آیة الله العظمی آقای حاج شیخ مرتضی آشتیانی در شهر ری منبر رفتند و با ضعف و پیری و کسالت چنان مردم را منقلب نمود و شور عجیبی ایجاد کرد که جمعی از هوش رفتند و بر زمین افتادند و مرحوم آیة الله آشتیانی به حال اغما و بیهوشی افتاد . هنوز مردم تهران و حومه منبرهای آتشین و روضه های سوزناک و جانسوز او را از خاطر نبرده اند.
(محمدشریف رازی)
@varesoon
صدایی به زشتیِ بسته شدنِ در نیست!
.
یک وقت پدر- مرحوم مهدی الهی قمشهای مترجم و مفسر معروف قرآن- مشغول صحبت با یکی از میهمانانشان بودند، در حالی که میهمان دیگری خداحافظی کرد که برود. پدر که خود معمولاً به بدرقه میرفتند، این بار از من خواستند که آن میهمان عزیز را تا دم در بدرقه کنم. من میهمان را بدرقه کردم و پدر از من تشکّر کردند.
🔹ولی وقتی که میهمان دیگر هم رفت، صدایم کردند و گفتند: مرتضیجان! وقتی به بدرقهٔ میهمان رفتی، من صدای بستهشدنِ در را شنیدم. گفتم: مگر چه اشکالی دارد؟ گفت: در را باید آنقدر آهسته ببندی که میهمان یا کسِ دیگری متوجّهِ بستهشدنش نشود. بازشدنِ در خیلی خوشآواز است، ولی صدایی به زشتیِ بستهشدنِ در نیست!
.
زندگینامه، خاطرات و خلاصهٔ دیوان حکیم مهدی الهی قمشهای، ص۳۰۷، مرتضی الهی قمشهای
.
@cheraghe_motaleeh
@varesoon
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥آنقدر برای پدرم کتاب میخواندم که سرم گیج میرفت...
🔹️خاطرۀ شنیدنی حضرت آیت الله خامنهای از انس و علاقه پدرشان به کتاب
@varesoon
🔸 حاج آقا سیّد جواد گلپایگانی -فرزند حضرت آیت الله حاج سید محمدرضا گلپایگانی و داماد ايت الله مستنبط - در خاطرات تازهنشر خود میگوید:
🔹 «یکبار که در خدمت آیةالله سیّد نصرالله مستنبط بودم، صحبت از شعر شد؛ ایشان فرمودند: من هم شعر میگویم. و شعری را که در وصف آیةالله سیّد علی قاضی سروده بودند[!]، خواندند.
🔸 آن شعر این بود:
▫️ دوشینه سحر، نگار تبریزی من
آمد سرِ راه من به خونریزی من
▫️ عاری ز لباس عافیت کرد مرا
این بود نتیجهٔ سحرخیزی من!».
📚 (شبهای رمضان، ص۳۰)
@varesoon
« یُدْخِلُ مَنْ یَشاءُ فِی رَحْمَتِهِ »
خداوند هرکس را که خواهد در رحمت خویش وارد نماید
📚سوره شوری، آیه:8
عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیهما السلام فِی قَوْلِهِ تَعَالَی یُدْخِلُ مَنْ یَشاءُ فِی رَحْمَتِهِ قَالَ:
الرَّحْمَةُ وَلَایَةُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیهالسلام
در تفسیرالبرهان در ذیل آیه شریفه از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که حضرت فرمودند:
خداوند هر کس را بخواهد در رحمت خویش داخل میکند مراد از رحمت، ولایت امیرالمومنین (علیه السلام) است.
@varesoon
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ناز کردن برای خدا در مناجات شعبانیه
🎤 حضرت آیت الله جوادی آملی
@varesoon
عبدالصالح شمس اللهی
شبههها هميشه هم بد نيستند؛ اصلا چه كسي گفته است شك بد است؟! حكما گفته اند شك مقدمه يقين است و تا شك نباشد يقيني نيست.
آن روزها كه هنوز وارد حوزه نشده بودم و دوران نوجواني را ميگذراندم ذهن هميشه پر از سوال من درگير مسئله خلقت شده بود و براهيني چون بطلان دور و تسلسل ذهن كودكانهام را قانع نميكرد.
سوم راهنمايي كه تمام شد و به حوزه قدم گذاشتم در همان ماه اول سري به دفتر آيت الله مصباح يزدي زدم و وقتي براي ملاقات خواستم و ناباورانه روز يك شنبه ساعت 11 را براي ملاقات مشخص كردند و من كه هنوز فكر ميكردم كه شايد منشي اشتباه كرده باشد ساعت 10 صبح به دفتر ايشان رفتم و وقتي خيلي راحت من را به اتاق حاج آقا كه آن روزها 20 سال جوانتر بود برد اصلا باورم نميشد كه كسي مثل آيت الله مصباح براي بچه اي مثل من وقت بگذارد!
راستش خيلي من و من نكردم بالاخره آخوند زاده بودم و عالم ديده! اما اعتراف ميكنم تا آن وقت با عالمي بزرگ از نزديك حرف نزده بودم.
نشستم و خيلي با آب و تاب از منشاء عالم، كنه آسمان و علت علت العلل وعوالم ششگانه حرف زدم و تا 20 دقيقه و يا بيشتر آن مردم الهي بزرگوارانه به حرفهاي كودكانهام گوش داد! حسابي كه حرف زدم بدون هيچ تكبري فرمودند خوب حرف ميزني و بعد به شوخي فرمودند من مثل تو سخنران خوبي نيستم! كمي خودم را جمع كردم و با لبخندي منتظر شنيدن شدم.
روي ميز بيسكوئيت بود ايشان خيلي متواضعانه در ظرف را برداشتند و فرمودند بفرماييد و من كه منتظر جواب بودم از آن همه صبر و آرامش كلافه شده بودم.
بعد سرشان را پائين انداختند و مقداري فكر كردند؛ لحظاتي كه ايشان در حال فكر بودند شايد خيلي طول نكشيد اما نميدانم چرا اينقدر براي من خوشايند بود؛ احساس بزرگي ميكردم؛ احساس ميكردم آنقدر ارزش دارم كه كسي مثل آيت الله مصباح براي پاسخ درست به من به فكر فرو رفتهاند.
بعد شروع به سخن كردند و چند جمله كوتاه در مورد خلقت وسير آن فرمودند؛ انگار در آن چند دقيقه تامل در حال ساده سازي استدلالها در حد فهم يك نوجوان 13 ساله بودند.
راستش را بخواهيد نه اينكه آن جوابهاي كوتاه ذهن مرا قانع كرده باشد؛ چراكه نه وقت زيادي بود و نه من زمينهاي مانند دانش لا اقل در حد منطق داشتم؛ چه برسد به فلسفه! اما آنچه مرا آرام كرد روح بلندي بود كه خاضعانه در مقابل كودك حرافي نشسته بود و پدرانه وقتي را كه ثانيه هايش ارزش يك عمررا داشت براي آرام كردن ذهن او صرف ميكرد.
@varesoon