بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد .
نمیدانی خودت اما سِـرایت کردهای در مـن
شبیہ عطـرِ جا مانده درونِ عُمـقِ پیراهـن .
چه خوش است دل ربودن
ز کمندِ دلبری که
دلِ خود به کَس نمیداد و
هزار مبتلا داشت.