مامان انگار میتونه توی هر قطره اشکم چیزایی رو ببینه که باعث اشکمن مثلا میتونه ازخیسی چشمام بخونه خستم،ناراحتم،عصبیم،درگیرم،آشفتهام،جاموندم،نگاهم سرد شده،دل هیچ کاری رو ندارم،غذا خوردنم کمتر شده،فنجونای قهوه بیشتری روی میزمه،شبا تا دم دمای صبح بیدارم و نمیتونم بخوابم،سردردام بیشتر شده،آدما اذیتم میکنن تازه به غیر اینا متوجه رفتارمم شده اون فهمیده دیگه دل کیک درست کردنو ندارم اون فهمیده اشتیاقی به مسافرت رفتن نمونده واسم،فهمیده دیگه یه خط چشم صاف اهمیتی واسم نداره،دیگه با خریدن گل ذوق نمیکنم،فهمیده دیگه غذای مورد علاقم اشتهامو کور میکنه،فهمیده اگه سوال ازم زیاد بپرسه میزنم زیر گریه،فهمیده دیگه کتونی کثیف و تمیز اهمیتی واسم نداره،فهمیده دیگه ابرا زیبایی ای واسم ندارن،فهمیده بارون دیگه نمیتونه خوشحالم کنه،فهمیده چقدر توی درسام افت کردم،فهمیده دیگه مهم نیست واسم از خطای موزائیک رد بشم،فهمیده با سلیقه غذا رو سرو نمیکنم،فهمیده دیگه با دیدن بچها ذوق نمیکنم،فهمیده کلکسیون ادکلنمو کنار گذاشتم،فهمیده نقاشی رو کنار گذاشتم،فهمیده توی رشته ورزشیام ضعیف شدم،فهمیده هرروز صبح دل دل میکنم برای پیام دادن بهش،فهمیده چشم چشم میکنم تا پلاک ماشینشو ببینم،فهمیده وقتی رانندگی میکنم دیگه تسلط ندارم،فهمیده بدون آرایش و دوش ادکلن گرفتن بیرون رفتنم نشونه جا زدنمه،فهمیده فرقی نداره برام امروز خوشگلتر بودم یا دیروز،فهمیده دیگه لبخند نمیزنم،فهمیده تا هم اسم اونو میشنوم دلم توی حلقم میاد،فهمیده کتاب خوندنو کنار گذاشتم،فهمیده حافظم کوتاه تر شده،فهمیده راه به راه گوشه های خونه گریه میکنم،فهمیده از مهمون و مهمونی فراری شدم،فهمیده دیگه توی تولد بچها شرکت نمیکنم،فهمیده دیگه عکسهای رندوم نمیگیرم،فهمیده بعد از تکرار یهکلمه عصبی میشم،فهمیده تا صبح چقدر توی تختم تکون میخورم،فهمیده چقدر در طول روز فکر میکنم،فهمیده روز شماری میکنم تا تاریخ تولدش،فهمیده هنوزم با نبودنت کنار نیومدم،فهمیده لرزش دستامو اون فهمیده هنوزم توی طول روز صدبار چکت میکنم،فهمیده قرارای ورزشی وکوه رفتنو راه به راه کنسل میکنم،فهمیده پوستم خراب شده،فهمیده حتی دیگه دست و دلم به قلم نمیره اون همه چیزو فهمیده که برای من چه اتفاقی افتاده و تو هیچوقت نفهمیدی با اینکه از مامان بهم نزدیکتر بودی.