وطن
نمیدونم... شاید امروز، آخرین روزی بود که هممون توی مدرسه با هم بودیم.
حیاط مدرسه دیگه اون شور و شوق سابق رو نداشت؛ دیگه دانشآموزی نبود که سر و صدا کنه، بزن و برقصه، یا وسط این همه هیاهو بشینه درس زنگ بعدیش رو بخونه.
سالن هم عجیب ساکت بود؛ نه صدای دبیر علوم کل سالن رو پُر میکرد، نه صدای مدیرمون که میگفت: «دو دقیقه بشینید سر جاتون دیگه، این همه انرژی رو از کجا میارید؟»
کلاسها هم سوت و کور بودن، اما من هنوز زنگ ادبیات رو حس میکردم… انگار دوباره رفتم پای تخته، اون انشا رو خوندم و بعدش همهی بچهها نشستیم و با هم گریه کردیم.
هنوز هم زنگ مطالعات رو حس میکردم؛ همون زنگی که میتونستیم توش راحت نظرهامون رو بگیم و از عواقبش نترسیم.
میتونم بگم تا ابد، دلتنگ تکتک لحظههای این سال میمونم؛ دلتنگ همهی زنگهای کلاسهامون.
شاید امروز، آخرین باری بود که مدرسه دوباره ما رو دید...
ولی به قول مرسانا:
«روز، روزِ آخر باشه… جمع، آخر نباشه.»
افکارمون امشب اومد روی دایره ،
انقد نوشتم و نوشتم تا شاید علت حال عجیب امشبم رو پیدا کنم
اما افسوس که چیزی پیدا نکردم ، شاید هم اون علت با من بازیش گرفته و میخواد پنهون بمونه ؟
بذار بمونه ، من که حوصله بازی ندارم .
بالاخره خودش مجبور میشه بیاد و خودشو نشون بده
شاید دیگه تو مدرسه باهم نباشیم
شاید دیگه با آهنگ چاووشی تو حیاط مدرسه نرقصیم
شاید دیگه استرس زنگ کلاس های آزاد رو نداشته باشیم
شاید دیگه به اون آدمایی خوشحال و خوش ذوق این سه سال بر نگردیم
شاید خیلی عوض بشیم
شاید انسان های موفق یا نا موفق بشیم
اما با تمام این ها من شمارو دوست دارم
اگر حتی دیگه همو نبینیم اگه دیگه تو یه مدرسه نباشیم.
مدرسه فقط مارو باهم آشنا کرد.
مدرسه مارو ساخت تا هم رو پیدا کنیم .
خنده هامون همیشه توی قلبمون و دیوار مدرسه باقی میمونه
اما ما باز هم کنار همیم
شاید هم نباشیم اما قلبامون مارو میشناسن .
+ چته تو؟
- نمیدونم…
+ میخوای گریه کنیم؟
- گریه؟ نمیدونم… این ماده بیرنگ چه مرگشه که دلش نمیخواد از چشمای من بیاد پایین… انگار اینم باهام قهر کرده.
انگار منتظر برم منت کشی…
+ خب میخوای آهنگ گوش بدیم؟
- که دوباره غرق بشیم؟
+ که خوب بشیم
- راه خوبی برای بهتر شدن نیست…
+ بنویسیم؟
- ایدههام دارن فرار میکنن… دستم بهشون نمیرسه…
+ خب بگیرشون، برو دنبالشون
- اوه… چه حرف عجیبی زدی.
اینطوری که باید کل عمرم رو به گشتن دنبال این چیز و اون چیز بذارم…
+ شاید باید بگردی…
اونقدر بگردی که بهشون برسی و حال خودتو خوب کنی.
- نای گشتن ندارم…
خودشون بخوان برمیگردن.
در ضمن… کی گفته حال من خوب نیست؟
+ وقتی اینجا نشستی داری با من حرف میزنی، یعنی حالت خوب نیست.
- خب خیلیا با خودشون صحبت میکنن… دلیل نمیشه که حالشون خوب نباشه.
+ خودتم میدونی که داری دروغ میگی…
اگه این راه رو ادامه بدی، تبدیل به یک اسکیزوفرنی میشی… از ما گفتن بود.
- اوه نه… دیگه در اون حدم نیستم…
+ اگه شدی چی؟
- سوال جالبی بود… نظری درموردش ندارم.
+ اینکار رو با خودت نکن.
- تمام تلاشمو میکنم.
یه احمق دو قطبی که به در و دیوار میخنده!
همه میگفتن یه احمقه. همون آدمی که الکی به در و دیوار میخنده. وسط خیابون راه میره و یهو به یه دیوار ترکخورده زل میزنه و میزنه زیر خنده، طوری که مردم برمیگردن نگاش میکنن.
ولی کسی نمیفهمه اون خندهها از کجاست.
یه لحظه میخنده، بلند و بیوقفه… لحظهی بعد انگار یه چیزی توی دلش فرو میریزه و ساکت میشه. همونجا میایسته، نگاهش خالی میشه، انگار دنیا یهو تاریک شده.
آدمها فقط همون خندهی عجیبشو میبینن و زیر لب میگن: «اون یه احمق دو قطبیِ که به در و دیوار میخنده!»
ولی هیچکس نمیبینه که توی سرش چه جنگی برپاست. جایی که یه طرفش بیدلیل میخنده و یه طرف دیگش آروم آروم داره فرو میپاشه...
وطن
+ مهرنوش تو اینی
- من چیم ؟
+ تو این آهنگی ای
- کدوم آهنگه ؟
+ همین که علیرضا قربانی برای تاسیان خونده دیگه
- پرواز قو ها ؟
+ آره
- چرا میگی شبیه منه ؟
+ چون آدمو غمگین میکنه
- یعنی میخوای بگی من بقیه رو غمگین میکنم ؟
+ نه ، غمگین نمیکنی ..
یه جور امیدی در ناامیدی ، یه جور نوری در تاریکی .
این آهنگ دقیقا همین چیز رو میگه و توهم دقیقا همین شکلی ای پس بیا به حرف قربانی گوش کن ، شاید ما دوباره خندهامونو از سر گرفتیم ، کی میدونه ؟
- ما خنده هامون رو از سر میگیرم اما با این غم روحی که بر چهره مون اثر گذاشت چه کنیم ؟
+ مدارا میکنیم
- کاری که همیشه میکنیم نه ؟
+ آره کاری که محکوم به ادامه دادنشی
- امیدوارم از پسش بر بیام
+ تو از پس همه چی بر میای
- دقیقا همه همچین تصوری از من دارن ، همه ...
+ خوبه یا بد ؟
- بستگی داره
+ باشه باشه خیلی خب ، باز بستگی داره رو شروع نکنیم چون قراره یه فلسفه برای هر بستگی داره بسازی ، بیا آهنگمون رو گوش بدیم تا با مهرنوشی که قرار پرواز قو باشه آشنا بشیم
- باشه مسخره .