+ چته تو؟
- نمیدونم…
+ میخوای گریه کنیم؟
- گریه؟ نمیدونم… این ماده بیرنگ چه مرگشه که دلش نمیخواد از چشمای من بیاد پایین… انگار اینم باهام قهر کرده.
انگار منتظر برم منت کشی…
+ خب میخوای آهنگ گوش بدیم؟
- که دوباره غرق بشیم؟
+ که خوب بشیم
- راه خوبی برای بهتر شدن نیست…
+ بنویسیم؟
- ایدههام دارن فرار میکنن… دستم بهشون نمیرسه…
+ خب بگیرشون، برو دنبالشون
- اوه… چه حرف عجیبی زدی.
اینطوری که باید کل عمرم رو به گشتن دنبال این چیز و اون چیز بذارم…
+ شاید باید بگردی…
اونقدر بگردی که بهشون برسی و حال خودتو خوب کنی.
- نای گشتن ندارم…
خودشون بخوان برمیگردن.
در ضمن… کی گفته حال من خوب نیست؟
+ وقتی اینجا نشستی داری با من حرف میزنی، یعنی حالت خوب نیست.
- خب خیلیا با خودشون صحبت میکنن… دلیل نمیشه که حالشون خوب نباشه.
+ خودتم میدونی که داری دروغ میگی…
اگه این راه رو ادامه بدی، تبدیل به یک اسکیزوفرنی میشی… از ما گفتن بود.
- اوه نه… دیگه در اون حدم نیستم…
+ اگه شدی چی؟
- سوال جالبی بود… نظری درموردش ندارم.
+ اینکار رو با خودت نکن.
- تمام تلاشمو میکنم.
یه احمق دو قطبی که به در و دیوار میخنده!
همه میگفتن یه احمقه. همون آدمی که الکی به در و دیوار میخنده. وسط خیابون راه میره و یهو به یه دیوار ترکخورده زل میزنه و میزنه زیر خنده، طوری که مردم برمیگردن نگاش میکنن.
ولی کسی نمیفهمه اون خندهها از کجاست.
یه لحظه میخنده، بلند و بیوقفه… لحظهی بعد انگار یه چیزی توی دلش فرو میریزه و ساکت میشه. همونجا میایسته، نگاهش خالی میشه، انگار دنیا یهو تاریک شده.
آدمها فقط همون خندهی عجیبشو میبینن و زیر لب میگن: «اون یه احمق دو قطبیِ که به در و دیوار میخنده!»
ولی هیچکس نمیبینه که توی سرش چه جنگی برپاست. جایی که یه طرفش بیدلیل میخنده و یه طرف دیگش آروم آروم داره فرو میپاشه...
وطن
+ مهرنوش تو اینی
- من چیم ؟
+ تو این آهنگی ای
- کدوم آهنگه ؟
+ همین که علیرضا قربانی برای تاسیان خونده دیگه
- پرواز قو ها ؟
+ آره
- چرا میگی شبیه منه ؟
+ چون آدمو غمگین میکنه
- یعنی میخوای بگی من بقیه رو غمگین میکنم ؟
+ نه ، غمگین نمیکنی ..
یه جور امیدی در ناامیدی ، یه جور نوری در تاریکی .
این آهنگ دقیقا همین چیز رو میگه و توهم دقیقا همین شکلی ای پس بیا به حرف قربانی گوش کن ، شاید ما دوباره خندهامونو از سر گرفتیم ، کی میدونه ؟
- ما خنده هامون رو از سر میگیرم اما با این غم روحی که بر چهره مون اثر گذاشت چه کنیم ؟
+ مدارا میکنیم
- کاری که همیشه میکنیم نه ؟
+ آره کاری که محکوم به ادامه دادنشی
- امیدوارم از پسش بر بیام
+ تو از پس همه چی بر میای
- دقیقا همه همچین تصوری از من دارن ، همه ...
+ خوبه یا بد ؟
- بستگی داره
+ باشه باشه خیلی خب ، باز بستگی داره رو شروع نکنیم چون قراره یه فلسفه برای هر بستگی داره بسازی ، بیا آهنگمون رو گوش بدیم تا با مهرنوشی که قرار پرواز قو باشه آشنا بشیم
- باشه مسخره .
+ بابا بیا یه بار برای تنوع زنگ یه خونه رو بزنیم، در بریم :))
- مگه کرم داری بچه؟!
+ خب تا حالا نکردم، فکر کنم حال بده
- اینم شد حال دادن؟ الان خونهها آیفون تصویری دارن، ساختمونا هم پنج شیش طبقهان، اصلاً کیف نداره
+ خب حالا مهم نیته
- زمان ما اینجوری نبود که... خونهها ویلایی بود، زنگها هم صداشون مثل ناقوس کلیسا!
بعد پنج شیش نفر جمع میشدن، همه میرفتن زنگ یه خونه رو میزدن و فرار میکردن
اولی میزد، در میرفت
دومی میزد، در میرفت
سومی میزد، در میرفت
چهارمی رو صاحبخونه میگرفت، بعدم میزدش!
+ وای جدی؟ میزدش؟!
- آره بابا، مردم سر ظهر خواب بودن، ما هی میرفتیم زنگ میزدیم فرار میکردیم
+ چه دورانی داشتین، خوب خوش میگذروندینها
- خب مهرنوش... یک، دو، سه... فرار کن!
+ باباااا! خب قبلش بگووو