ۅاےۅ
😀😀😀😂😂😂
بعد حالا من پارسال محرم با این آبجیمون رفته بودیم هیئت هلالی
میتونم بگم یکی از دلچسب ترین هیئتایی بود که رفتم (بعد هیئت محمود کریمی)
ۅاےۅ
بعد حالا من پارسال محرم با این آبجیمون رفته بودیم هیئت هلالی میتونم بگم یکی از دلچسب ترین هیئتایی بو
اینجوری بود که سخنرانی تموم شد، بعد تو این فاصله که سخنران میره و مداح میاد معمولا مردم صلوات میفرستن
ولی اینجا یه آقای با کمالات که به معنای واقعی کلمه میشد بهش گفت لات بلند شد پایین منبر وایساد و بدون میکرفون چنان داد زد _بر عمر لعنتتتت_ که ما از زنونه شنیدیم صداشو
و کل جمعیت هم جواب دادن بشمااااار
ۅاےۅ
اینجوری بود که سخنرانی تموم شد، بعد تو این فاصله که سخنران میره و مداح میاد معمولا مردم صلوات میفرست
ببینید عششششق کردم
واقعا نمیدونم کار درستی بوده یا نه ولی من از ته دل عشششششققققق کردم
https://eitaa.com/6046862/67998
وای منم دلم خواست اینکارو بکنم
گرچه به خوبی تو نمیشه قطعا ولی خب
دلم واقعا واسش تنگ شده
دارم کاری که ازش متنفرم رو در حقش میکنم
از روی خودخواهیمه
ولی خب این اولین باریه که یکی در برابر من خودخواه نیست
دیدین میگن وقتی از روابط تاکسیک دربیای و وارد یه رابطه با یه آدم خوب بشی، اونوقت تو تبدیل میشی به آدم تاکسیک رابطه؟ همینجوری شدم
نمیدونم
نمیخوام منو ببخشی، میخوام که تو هم خودخواه بشی
ولی نمیشی، همینم هست که دلگرمم کرده به زندگی
کاش میشد باهات حرف بزنم الان
کاش میشد بیخیال هر چیزی بشم سر تو
ولی نمیشه عزیز دلم
نمیشه عزیز ترینم
کاش میشد...
حداقل چیزی که میتونستم داشته باشم یه گوش شنوا بود
اینم خواسته ی زیادی بود نکنه؟
باید حتما همه ی این اتفاقا همزمان با هم میوفتاد
که من بفهمم کی واقعا طرف منه
ولی الان که فهمیدم مجبورم دقیقا همون یه نفرو از خودم دور کنم که با اون بقیه ای که براشون پشیزی اهمیت ندارم بمونم
چرا دنیا اینجوریه؟
چرا دنیای من اینحوریه؟
چرا تو رو هم وارد دنیام کردم؟
چرا تو خوشحالی از اینکه تو دنیامی؟
https://eitaa.com/vay_oo/5268 برو تو قسمت Settings و اونجا یه گزینه هست به اسم Devices و اونجا نوشته که درحال حاضر اکانتت تو چه دستگاه هایی فعاله. اگه منظورت همین بوده باشه البته
#ناشناس
ۅاےۅ
https://eitaa.com/6046862/67998 وای منم دلم خواست اینکارو بکنم گرچه به خوبی تو نمیشه قطعا ولی خب
این منم
ظاهرا سنم بیشتر از چیزیه که اینجاس، ولی در واقعا من هنوزم یه بچه ۴_۵ سالم
یه بچه ی کوچولو که وسط دنیای آدم بزرگا گیر کرده، هیچ کس دور و برش نیست که همسن و سالش باشه
همیشه تو خیال خودشه، با دوستای خیالیش، با قصه هاش، با کتابایی که واسش میخونن
ولی یه وقتاییم هست که محبور میشه به دنیای آدم بزرگا سرک بکشه
از تو دنیای خیالش یه تونل میزنه به دنیای آدم بزرگا و مات و مبهوت فقط میتونه تماشا کنه
دنیای اونا خیلی عجیبه، اونجا هیچ خبری از آرامش دنیای خیالش نیست
بچه ی کوچولو میترسه، میترسه که چیزای وحشتناک اون دنیا به اونم آسیب بزنه، برا همین همیشه از یه گوشه امن که روشن تر از بقیه جاهاست اتفاقای اونجارو تماشا میکنه
ولی خب همیشه هم نمیتونه اون گوشه ی امنو نگه داره، یه وقتایی اون سیاهیا میان و بهش آسیب میزنن، ولی اون هنوز بچس، هنوز نمیدونه چرا داره این رنجارو متحمل میشه؟ چرا آدما فقط زندگیو خوب پیش نمیبرن؟
بچه کوچولو هنوزم مات و مبهوت داره فقط تماشا میکنه، درداشو تحمل میکنه و امیدواره
امیدواره که وقتی بزرگ شد بتونه بره بقیه دنیارم ببینه، اونوقته که شاید یجایی رو پیدا کنه که شبیه دنیای خیالش باشه، یا دست کم شبیه همین گوشه ی امن...