روزی میرسد که برمیگردید
با جامعههایی از جنس بهشت
نگاههایی آرام
و قدمهایی باصلابت!
و چه اجابت شیرینی باشد..
آن نمازی که
به امامت نورانیترین ولی جهان
و به جماعتی از حضور عاشقانه شما
اقامه شود.❤️🩹✨
_اجابتشیرین_
داستان فدا کردن اسماعیل به دستور خدا
فقط محدود به فرزند ابراهیم نبود!
به عشقش، به علاقهاش، به وابستگی دنیایش، به آرزویی دورو دراز برمیگشت.
اما او تمامشان را که همه نعماتی از سوی خودِ خدا بودند تسلیم امر خدا کرد.
و فقط خداست که میداند ابراهیم در آن روز و پای آن قربانگاه، چه عظمتی روحش پیدا کرد. چه قدر قلبش وسعت پیدا کرد. چقدر همهچیز در نظرش عاشقانهتر شد. زیرا درست آن لحظه که تمام وجودش را غم از دست دادن فرزند غرق میکرد، تمام دنیا دربرابرش آینهی محبت خداشد. و همه چیز خدا بود و غیر خدا... همه هیچ بود.
پس فدا کردن نعمتی از خدا به دستور خدا میتوانست راحت تر باشد...
محبت خدا اسماعیل را به آغوش ابراهیم بازگرداند، اما اینبار هم ابراهیم و هم اسماعیل عابدتر و مجنونتر از پیش بودند...
باید تسلیم بود دربر امر خدا.
و چه چیز عاشقانهتر از این تسلیم در برابر خالقی بیحد و مرز و با عظمت که همهچیز از آن اوست(:🤍