خبر کن ای دل همین امشب
تمام غمهایِ عالم را
که غرق خون در افق دیدم
هلال ماه محرم را...🥀
چه بگویم...
تمام امروز تصورم با خیالی گذشت...
خیالِ قاب حسینیه در تلویزیون
خیال قدم هایت
خیال حضورت
و خیالِ خواب بودن تمام داغدلهایمان...
و چه خوش آرامشی بود
زمانی که در روضهی آقا و سرور و پدرت
داغِ دلهای انباشته شده را یاد کردم
چراکه
در روضههای او
شیون یک دنیا سوزِ دل
میشود آرامش یک دنیا صبر،
ایستادگی
و برخاستنی دوباره...
بلی،
نامِ حسین!
اینچنین اثری دارد...
_مامنِروضههایش_
وِداد
وقتی طبق میان خرابه آمد، همه در بهت فرو رفتند. یعنی چه آورده بودند برای دلِ داغدیدهی دخترک؟ عروسک؟
دخترک کوچکی است.
هم قد و قوارهی دخترکان سه سالهی دیگر و به خوش زبانی هر چه تمامتر..
کمی باید تصور کرد
مثلا دردانهی خانه بودن...
مثلا مسیر طولانی نجف تا کربلا... با پای برهنه...
نه! نه!
مثلا
زخم زبان... کنایه... سیلی...!
آن هم برای دخترکی سه ساله!
مثلا
دلتنگی پدر..
وای از دلتنگی پدر....
گاهی باید رفت به عرش و بهشت را نظاره کرد
چه کشید اباعبدالله با دیدن درد های دردانهاش...
چه کشید زهرا
چه کشیدند این خاندان...
و چه سخت بود برای زینب پاسخ به سوال تکرار شدهی عزیزک و یادگار برادر:
عمه جان... بابایم کجاست؟
وِداد
دخترک کوچکی است. هم قد و قوارهی دخترکان سه سالهی دیگر و به خوش زبانی هر چه تمامتر.. کمی باید تصور
مثلا خاطرهی آغوش آخر...
آن هم نه در کربلا..
بلکه میان خرابه ها!
جایی که آغوش پدر
از آغوش دختر کوچکتر میشود...