آخر خدایا
چه کنم من با اینهمه دلتنگی؟...
که بیشتر از گذشته، با هر کیلومتر فاصله بیشتر میشود💔
وقتی عشق زبان مشترک ما میشود(:
دخترک خندههای دلنشینی داشت. میان راه ایستاده بودیم و دست و پاشکسته تلاش میکردیم منظورمان را به هم برسانیم و حرف بزنیم. گاهی از مترجم استفاده میکردیم و گاه خودمان کلمات ابتدایی که بلد بودیم را سرهم میکردیم.
تصویر حرم امام حسین را که نشان داد گمان کردم میخواهد ببیند من نیز عکسی دارم یا نه. عکسی که گرفته بودم را نشانش دادم. نفهمیدم که همان منظورش بود یا چیز دیگری اما هرچه بود با محبت خیرهام شد و زمزمه کرد:
حب الحسین یجمعنا!!
ذوق وجودم را در بر گرفت. نعمی زمزمه کردم. نگاهش که به تصویر آقا در گوشیام افتاد اشاره کرد و گفت:
القائد (یاخامنهای) حبیبی!
لبخند زدم و با مترجم نوشتم:
ما مردم ایران خیلی از دیدن عشق شما به سید علی در مراسم تشییع ایشون خوشحال شدیم!
ترجمهاش را که خواند هیجان زده شد. مرا به آغوش کشید و با یروحی گفتن و حبیبی گفتن مرا غرق عشق بی دریغش کرد. من نیز از آنجایی که کلمات زیادی بلد نبودم سعی میکردم جواب محبتهایش را با کلمات خودش یا همان مترجم بدهم. عجیب حب خاصی در دلش داشت. مخصوصا وقتی پشت سرهم میگفت
حفظکمالله! امتکم! قائدکم! کَلا اسرائیل!
آخ که چقدر دعاهای از ته دلش و آمینهایی که کنار هم زمزمه میکردند میچسبید! عجیب این اتحاد قلبی میانمان میچسبید(:
-خاطراتسفر(:
@veedad