یه جایی از زندگی میرسی که دیگه نه ناراحتی هیجان داره، نه خوشحالی معنی. فقط روزا رد میشن و تو هم رد میشی.
نه حوصلهی جنگیدن داری، نه حوصلهی توضیح دادن. هرچی تو دلت بوده یا گفتی و کسی نفهمیده، یا نگفتی چون میدونستی فرقی نمیکنه.
خستهام از اینکه وانمود کنم همهچی عادیه. خستهام از اینکه بگم خوبم وقتی حتی خودمم نمیدونم خوب بودن چه شکلیه.
بعضی آدما میگن بالاخره درست میشه. نمیدونم. من فقط میبینم که هر روز شبیه دیروزه و هر شب شبیه شب قبل.
نه دنبال توجهام، نه دلداری. فقط یه مدت طولانیه که هیچچیز اونجوری که باید، حس نمیشه.