هدایت شده از یارا پِلَن | مبارزه با نفس
این
بلاتکلیفترین نوشتهی
این سالهای من است. . .
-صفحه ۸۴-
صدای مرا که همه میشنیدند، میخواستم تو رنجم را بشنوی. میخواستم تو رنجی را در من بشنوی، که خودم هم نشنیده باشم.
«و به من بگو، عشق مگر همین نیست؟
عشق یعنی، آنکه چاقو را در سینهات فرو کرد
میتواند دوباره تو را بهبود ببخشد.»
نمیدانم اگر موسیقی و چای و قهوه را نداشتم،
اگر با نور و با گیاه و با کتاب، حالم خوب نمیشد،
اگر پاییز و بهار و باران را دوستنداشتم؛
برای دلخوشی در خالیترین حالات ممکن جهانم
به کدامین اتفاق چنگ میزدم و
کدامین طعم و تصویر را بهانه میکردم و
کدامین دلخوشیِ کوچک را در آغوش میکشیدم
تا به خودم بقبولانم که زندگی هنوز هم زیباست.