بعضی روزها حس میکنم تو این دنیا اضافیام، حس میکنم رو دستهای زندگی باد کردم، حس میکنم هیچ جای مشخصی تو هیچ کجای این کرهی خاکی ندارم.
چجوری بگم؟ احساس میکنم از هفتتا جونم، ششتاش کامل از بین رفته و فقط یکی برام باقی مونده، و من مجبورم ادامه راه رو با همین یه جون ادامه بدم.
از آدمهایی که جای چیدن بالهات، جرئت پرواز میدن، جای کاشتن ترس تو دلت، انگیزهی شروع میدن، جای بستن راهت، سمت آرزوهات هلت میدن، خوشم میاد.
خیلی دلم تنگه، ولی نمیدونم این «خیلی» رو چجور توصیف کنم، چجور نشون بدم، چجور به تصویر بکشم، چجور بیان کنم که «خیلی» دیده بشه.