قبلنا که بچه تر بودیم ماه رمضونا بزور سر جلسه ی قرآن خونی بند میشدیم با چشم غره های مامانم و ترس از دعوا های آقاجون
ولی مینشستیم، نوبتمون میشد وهر کدوم شاید دو آیه رو بزور با صد تا غلط میخوندیم و بعدش بدو بدو تو حیاط بودیم تا بریم دوچرخه بازی.
اگه شانس خیلی باهامون یار بود و یکی از بزرگترا میومد باهامون اون وقت بود که کوچه های شهر زیر رکابمون بود.
گاهی اوقات تا ساعت یک شب هم بدون خستگی پدال میزدیم.
حالا این وسطا کسی هم دوچرخه نداشت نوبتی بازی میکردیم.
بعدش هم برمیگشتیم تو خونه ی آقاجون واسه سوخت گیری مجدد،
همه عرق کرده و تشنه میرفتیم داخل میدیدم آخ جونمی! زن دایی این بار بانی مراسم بوده و بستنی آورده!
با ذوق مینشستیم پای کاسه های بستنی سنتی.
بعدشم همه باهم میرفتیم خونه ما تا سحر دیگه بعدش نخود نخود هرکه رود خانه ی خود تا شبه بعدی...
چه عالمی داشتیم))
#خاوطره