💛 نمونه های یادداشت های مناسب ایده اول، توده مردم:
۱. میخوای مذاکره نشه؟
میخوای تنگه بسته بمونه؟
میخوای نفوذی داخلی کار نکنه؟
میخوای موج ها ادامه داشته باشه؟
میخوای دست سپاه باز باشه؟
میخوای خائنین رسوا بشن؟
میخوای پیروز بشیم؟
یه راه بیشتر نداره!
مـــــردم هشیار و حواس جمع
در میدان حضور داشته باشند
خیابانها و میادین و معابر اصلی
باید پـر از جمعـیت باشه و رفت و
آمـد با پرچـم و شعـار کاملا واضح
و مشخص باشه...
۲. شهید، شاهد است
و او دلتنگیهای شما را
اشکهای شما را
مشتهای گره کرده شما را
نجوای شعارهای بلند شما را
مجاهدتهای این شبها
این سرمایی که شما را
میلرزاند..
این گرسنگی و خستگی این
روزها را میبیند و
تسلی زخمهای او خواهد بود؛
سیدعلی را میگویم.
#درمیدان_میمانیم
#اینم_جهاد_ماست
۳. رسیدیم به اون روزی که میگفتیم اگر تو سوریه و لبنان نجنگیم باید تو تهران و کرمانشاه بجنگیم و چقدر بهمون خندیدند...
حالا رسیده که بگیم اگه تو خیابون ها نیاییم، در خانه هایمان باید مقابل آنها بایستیم خیابونا را خالی نکنید.
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوز از کنار بسیجیها رد میشم ازشون کینه دارم اما…
پ ن : چه عکس قشنگی بکگراند گوشیش بود😔
@viewlaunch
🗣 #جارچی | مرغ ماهی خوار
امروز توفیق آن را یافتیم که در جلسهای کوتاه، پای سخنِ دخترِ شهید دکتر طهرانچی بنشینیم؛ دیداری آرام، اما پُر از معنا، آمیخته به اندوه و روشنایی، به یاد و یقین. از پدر گفتند؛ از مردی که زندگیاش را نمیشد در یک ساحت، یک عنوان و یک تعریف خلاصه کرد. او تنها اهل علم نبود؛ جویندهی علم بود، و این جستوجو در جان و زندگیاش جریان داشت، چنانکه علم برای او مقصدی بسته نبود، که راهی بیپایان بهسوی فهم و حضور بود.
از ویژگیهای انسانی و خانوادگیاش نیز گفتند؛ از آنکه خانواده برایش حرمت داشت و پیوند با اهل خانه، برای او امری ساده و گذرا نبود. همواره جویای حالشان بود، حتی با یک تماس کوتاه؛ و این توجه، نه از عادت، که از محبت و مسئولیت برمیخاست.
در ادامه از ایشان پرسیدیم: در این روزهای پرالتهاب، در میانهی جنگ و اضطراب، آدمی چه باید بکند؟ بر کدام تکیهگاه باید ایستاد؟ و دلِ زخمی را به کدام پناه باید سپرد؟
آرام گفتند که در بسیاری از فراز و فرودهای زندگی، پدر شهیدشان تکیهگاه و مشاور و راهنما بودند؛ و با آنکه نزدیک به پانزده سال بود که نام دکتر طهرانچی در فهرست ترور قرار داشت و هر لحظه، آمادگیِ رفتن در جانشان جاری بود، اما پس از شهادت پدر و مادرشان، تازه معنای نبودنِ پشتیبان را با همهی وجود لمس کردند. همین تجربهی سنگین، دریچهای شد به فهمی ژرفتر از توحید؛ فهمی که نه در زبان، که در جان مینشیند.
گفتند این فقدانها، هرچند سخت و جانفرسا بود، اما به ایشان آموخت که در پسِ هر رفتن، در فراسوی هر بیقراری و از دست دادن، دستی هست که نمیلرزد. و این دریافتِ عمیق، بهویژه در کارِ معلمی و مواجهه با دانشآموزان، برایشان سرمایهای بزرگ شده است؛ اشاره کردند به صحنه ای از یک انیمیشن که مرغِماهیخواری، فرزند خود را که از آب دریا میترسد به ساحل و کنار آب میبرد و این فرزند به دلیل ترس به داخل دریا نمیرود. مادر به او غذا میدهد و کاملا وابسته به مادر است، مادر تکیهگاه اوست. اما وقتی لحظهای در تلاطم امواج، آب دریا به عقب رفته و ساحل با وسعت بیشتری نمایان میشود؛ صدفها و خوراکیها به چشم فرزندِ مرغماهیخوار میآیند، انگار دنیای جدیدی به رویش باز میشود. تازه متوجه میشود حقیقت چیز دیگریست و ترس از دریا در وجودش از بین رفته و خود به جست و جوی غذا میرود، رشد میکند، بدون حضور مادر که تکیهگاه همیشگیاش بوده است.
ایشان بیان کردند که بعد از شهادت پدر دیگر توحید را تنها به مثابه یک مفهوم درسی بیان نمیکنند، بلکه آن را از دلِ تجربه زیسته، از متنِ رنج و تکیهگاهباختگی، به نسل بعد منتقل میکنند.
و شاید حکایتِ توحید نیز همین باشد:
این هستی، صاحبیِ مدبّر دارد؛
این جهان، بر مدار توحید است؛
و پشتِ همهی آشوبها و آرامشها، پشتِ همهی رفتنها و ماندنها، تنها اوست که ایستاده است:
ذاتِ پروردگار، و لاغیر.
حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیل
نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصیر
اوست که در سختی و آسانی همراهِ ماست؛
اوست که اگر دل به دامنش بیاویزیم، در میانهی طوفان نیز فرو نمیریزیم.
با او میتوان تاب آورد، میتوان گذشت، میتوان از تندبادها عبور کرد؛
تا شاید به همان سرمنزلِ مقصود که خودِ اوست برسیم.
✍ صبرا | بینهایت مشهد
@viewlaunch
🗣 #جارچی | پیرمرد حنجره ساز...!
📜 یه شب حوالی نیمهشب، وقتی از اطراف میدان شهدا رد میشدم، چشمم به پیرمردی افتاد که بساط کوچکی کنار پیادهرو پهن کرده بود. یک چراغ زرد کمنور بالای سرش آویزان بود و زیر نور همان چراغ، چند تا استکان کمرباریک و یک کتری قدیمی روی شعله کوچک گاز میجوشید.
کنجکاو شدم. نزدیکتر رفتم. پیرمرد آرام و بیعجله چای میریخت؛ طوری که انگار سالهاست همینجا همین کار را میکند. چند نفر از جوانهایی که از میدان برمیگشتند، جلو آمدند و استکان برداشتند.
پرسیدم: حاجآقا، چای میفروشید؟
لبخندی زد و گفت: نه پسرم، امشب مهمان مناند.
گفتم: همهشون؟
با دست به جمعیت دورتر اشاره کرد و گفت: اگر برسن اینجا، بله.
نشستم روی لبه جدول کنارش. صدای جمعیت از دور میآمد؛ گاهی صلوات، گاهی الله اکبر و مرگ بر آمریکا، گاهی همهمه. پیرمرد با حوصله قندها را توی یک ظرف میچید.
گفتم: خسته نمیشید این وقت شب؟
گفت: من سالها راننده اتوبوس بودم. نصف عمرم توی شب گذشته. این که چیزی نیست.
یکی از جوانها آمد، استکان چای گرفت و تشکر کرد. پیرمرد فقط سری تکان داد. وقتی جوان رفت، آرام گفت: آدم بعضی شبها دلش میخواهد سهم کوچکی از حال خوب مردم داشته باشد.
پرسیدم: از کی اینجا میآیید؟
گفت: از هفته اول جنگ. تا وقتی هم این مردم باشن، من هم میآیم.
استکان چایم را گرفتم و بلند شدم بروم. پشت سرم صدا زد: اگر برگشتی، باز هم چای هست.
با خودم گفتم: هر کدام از ما به نوعی در جریان جنگ رمضان،مسئولیم.
پیرمرد نذر حضور داشت و من نیز هم.
من برای فریاد اللهاکبر،
او برای صیقل حنجرهها...
✍ امیرپور | بینهایت کرمان
@viewlaunch
434.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📞وقتی که سفید پوستان شروع به اذیت من میکنند، باید با ایران تماس بگیرم!
جوری ک ایران داره توی چشم بقیه کشور ها تبدیل به ابر قهرمان میشه
@viewlaunch