eitaa logo
ویولانچ
5.3هزار دنبال‌کننده
307 عکس
114 ویدیو
21 فایل
اینجا همون لانچـــــ🧨ــــرهشته، یـــکم خودمــــــونــــی تر! کانال اصلی: |@launcher8|
مشاهده در ایتا
دانلود
📻 | ۴۴ بی نهایتی های همدان وارد عملیات های وعده صادق لانچر ۸ شدند🔥 دختران مدافع ایران اسلامی در ملایر، به رمز مبارک یاعلی🌱 با پخش ۱۸۶ پاکت حاوی تراکت، شعار نویسی و پخش تصاویر رهبر شهید انقلاب✨ عملیات‌های وعده صادق لانچر۸ را در میادین و خیابان های شهر آغاز کردند. ✊🏻؛ انعکاسِ عملیِ جملات رسانه‌‌فهم‌ترین شخصیت انقلابی، آوینیِ شهید، در قیام بینهایتی‌های سراسر جـــــهان! لانچر هشت؛ بسترِ حرکت پرشتاب و نقطه‌زنِ مجاهدانِ آخـرالزمان
31.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+به جایی که بهش تعلق داری... 😁👇🏻 _کجا؟ +جهــــنم😏👌🏻 ➿>@viewlaunch
📝 | عاشقان مجنون، عاقلان عاشق...! مدعی روبه‌روی امام ایستاد. با دست به بیرون اشاره کرد و گفت: «قیام کنید. حیف است شما بنشینید و دیگران بر مسندِ حکومت باشند. صدهزار شمشیرزن منتظر فرمان شما هستند.» امام به تنورِ گُرگرفته‌ی گوشه‌ی حیاط نگاه کرد. شعله‌ها زبانه می‌کشیدند و هُرمِ گرما صورت‌ها را می‌سوزاند. فرمود: «صدقِ کلامت را ثابت کن. درون تنور برو.» مرد جا خورد. نگاهی به شعله‌های سرخ انداخت. حرارتِ آتش، چشم‌هایش را می‌زد. یک قدم به عقب برداشت. به دست‌هایش نگاه کرد، به پوست تنش؛ چهره‌اش در هم رفت. زانوانش سست شد و سر به زیر انداخت. پایش به سمت آتش نرفت. در همین اثنا، هارونِ مَکّی از در وارد شد. خاک‌آلود بود. امام با دست به آتش اشاره کرد: «در تنور برو.» هارون مکث نکرد. حتی نگاهی به زبانه کشیدنِ شعله‌ها نینداخت. چشم از چشمان امام برنداشت. کفش‌هایش را درآورد، پرشتاب دوید و با آغوشی باز به دل شعله‌ها پرید. مدعی نفسش را در سینه حبس کرد. رنگ از رخسارش پرید و با دستانی لرزان به لبه‌ی تنور نزدیک شد. گردن کشید تا خاکستر هارون را ببیند، اما میخکوب شد؛ هارون بود و تنور بود و آتشی که شعله می‌کشید، اما نمی‌سوزاند! امام صادق علیه السلام رو به مردِ رنگ‌پریده کرد و فرمود: «برای قیام، شیعیانِ تنوری همچو هارون لازم است، و ما هارون کم داریم...» این روایت را که خواندم، کتابِ تاریخ در ذهنم ورق خورد. صدای پژواک دردِ علی را از عمق چاه‌های کوفه شنیدم؛ مردی که یارانش به جای شمشیر زدن، بهانه‌ی گرمای تابستان و سرمای زمستان می‌آوردند. سردیِ مرکبِ روی صلح‌نامه‌ی حسن را حس کردم که از سر بی‌کسی، جامِ زهرِ سکوت را سر کشید. و نگاهم به تپه‌های شنیِ کربلا افتاد؛ به لب‌های خشکیدهٔ هفتاد و دو هارونی که اگر تعدادشان بیشتر بود، کار به مرثیه‌ی سرخِ عصرِ دهم نمی‌کشید. در تمام اعصار، مسئله همیشه جای خالیِ قدم‌هایی بود که بی‌واهمه به دل آتش بزنند. گره کورِ تاریخ، همواره فقدانِ شیعیانِ تنوری بود، کمبودِ هارون هایی که پرکنندهٔ فاصلهٔ بین حاکمیتِ حق و باطل بودند. پر کردنِ این فاصله، کارِ قدم‌های محتاط و عقلِ عافیت‌طلب نیست؛ چرا که پریدن در آتش، نیازمندِ عبور از مرزهای مصلحت‌اندیشی است. در آیینِ دلدادگی، عاشقان مجنون‌اند و عاقلان، عاشق. هارون‌‌تباران، همواره جنونِ عشق را عاقلانه‌ترین فعلِ عالم تلقی کرده و عقلِ حسابگر را تسلیمِ قلبِ عاشق کرده‌اند. درنگ در خصلتِ هارون که همان «عشق بی‌چون‌وچرا» بود، مرا به فکر فرو برد. حکایت عاشقان زیادی را شنیده بودم؛ لیلی و مجنون را خوانده بودم، رومئو و ژولیت را می‌شناختم، اما هارون در نظرم عاشق‌تر بود، چرا که عشقش از جنس حقیقتِ بود. سوالی در دلم جوانه زد: آیا عاشق‌تر از هارون هم داریم؟ آیا در تمام تاریخ، قدمی استوارتر از قدم‌های هارون به سوی آتش وجود دارد؟ در همین افکار غوطه‌ور بودم که صدای لرزشِ آلارمِ گوشی، مرا از قعر تاریخ به زمان حال پرتاب کرد. کاپشنم را برداشتم و به خیابان زدم. پیاده‌روها پر بود از آدم‌هایی که شانه به شانه هم، قدم برمی‌داشتند. افکار قبلی دوباره در ذهنم جان گرفتند. با دیدن مردمی که چهل و اندی شب است با حضورشان، تمرینِ هارون شدن می‌کنند، لبخندی بر لبم نشست. خودم را به سیلِ جمعیت سپردم. سعی کردم منِ حسابگر را در این دریا غرق کنم. همراه با موجِ سیاه‌پوشِ مردم، قدم تند کردم؛ با این آرزو که شاید در میان این گام‌ها، من هم پایِ رفتن به سمتِ آتشِ عشق را پیدا کنم. به جایگاه رسیدیم. تاریکی، بوی اسپند و صدای هق‌هقِ گره‌خورده در گلو. مراسم آغاز شد؛ روحانی سخنرانی کرد و شاعر، شعر خواند. روضه‌خوان میکروفون را به دست گرفت. کلماتش، مرا از کنار تنورِ سردشده‌ی هارون کند و به کوچه‌های مدینه برد. بوی دود پیچید. این بار تنوری در کار نبود؛ هیزم بود و شعله‌هایی که زبانه می‌کشید و دری که می‌سوخت. مادری پشت در ایستاده بود. او نیز به شعله‌ها نگاه نکرد، به میخ‌های گداخته هم؛ او فقط امامِ زمانش را دید. بی‌حساب و کتاب میان در و دیوار ماند تا آتش، این بار، به سردی و سلامت نگذرد. او آگاهانه سوختن را برگزید تا خاکسترِ خانه‌اش، سرمه‌ی چشمانِ حقیقت‌طلبانی شود که می‌دانند بهایِ حراست از خورشید، گذشتن از میانِ شعله‌هاست. شانه‌های جمعیت در تاریکی می‌لرزید. قطرات اشک روی گونه‌هایم سر خورد و پاسخ سؤالم را همان‌جا یافتم: بله، از هارون عاشق‌تر هم داریم؛ اصلاً تمام هارون‌ها در مکتبِ عشق، همگی شاگردانِ همین مادرند. این سیلِ جمعیتی که حالا بر سر و سینه می‌کوبیدند، آمده بودند تا در تاریکیِ این خیمه، شاگردیِ مادری را مشق کنند که عاشق‌ترین هارونِ تاریخ بود؛ تا دیگر این بار، بغضِ تنهاییِ امام، در گلوی تاریخ نشکند... ✍ سید احسان سادات | بینهایت البرز ➿>@viewlaunch
📻 | ۴۵ دیدارِ مادر شهید مدافع امنیت دختران بینهایتی استان گیلان، در یازدهم فروردین ماه با تابلو و گلـــــــــ🪴ــــــدانی که نشان از تکریم و احترام به خانواده شهدا بود؛ به خانه ی شهید مدافع امنیت «مهدی فردی» رفتند و پای صحبت مادر گرانقدر این شهیدِ رفیع نشستند⚘️ مادر این شهید در وصف شهادت پسرش می‌گوید: « چو عباس بریدند دست‌هایت را اما پرچم از دست تو پایین نیامد، عزیز مادر...! ای که تو را سوزاندند، بدنت را پاره کردند اما پیروز میدان تو بودی...»😭 ✊🏻؛ انعکاسِ عملیِ جملات رسانه‌‌فهم‌ترین شخصیت انقلابی، آوینیِ شهید، در قیام بینهایتی‌های سراسر جـــــهان! لانچر هشت؛ بسترِ حرکت پرشتاب و نقطه‌زنِ مجاهدانِ آخـرالزمان