eitaa logo
ویولانچ
5.2هزار دنبال‌کننده
510 عکس
166 ویدیو
91 فایل
اینجا همون لانچـــــ🧨ــــرهشته، یـــکم خودمــــــونــــی تر! کانال اصلی: |@launcher8|
مشاهده در ایتا
دانلود
📻 | ۱۲۴ دختران بی‌نهایتی رشت، آماده‌تر از همیشه...💪🏻 سه‌شنبه ۲۲ اردیبهشت، دختران بی‌نهایتی شهر رشت در کارگاه آموزش کمک‌های اولیه شرکت کردند؛ برنامه‌ای برای یادگیری مهارت‌هایی که شاید روزی نجات‌بخش باشند. ✨💪🏻 در پایان این رویداد، دفترچه «پروتکل حفاظت از خانواده در شرایط جنگی» نیز به شرکت‌کنندگان اهدا شد. 🌿 ✊🏻 لانچر هشت؛ بسترِ حرکت پرشتاب و نقطه‌زنِ مجاهدانِ آخـرالزمان
📻 | ۱۲۵ موکبی از جنس نور✨ بینهایتی های 💌 در شهر زیبای ارومیه🌱 با برپایی موکب و انجام فعالیت های مذهبی _ فرهنگی سنگر خود را در خیابان ها حفظ کرده اند 🪖و با وفاداری نسبت به آرمان های همیشگی خود، همچنان استوار و پابرجا در میادین حضور دارند و دعوت ولی خودشان را لبیک میگویند ✌️♥️ ✊🏻 لانچرهـــــــشت؛ بسترِ حـــرکت پرشتـاب و نقــطه‌زنِ مـجاهـدانِ آخـــــرالزمان
IMG_20260614_221824_206.jpg
حجم: 1.1M
💢 فایل باکیفیت پروفایل پویش «بیعت نمی‌کنم!» ؛ مناسب برای نمایه ایتا، توییتر، تلگرام، ویراستی، اینستاگرام و سایر شبکه‌های اجتماعی و به این پویش بپیوند. لانچر هشت؛ بسترِ حرکت پرشتاب و نقطه‌زنِ مجاهدانِ آخـرالزمان
"یاعلی" گفت و تند بالا رفت، 
پله‌ها را یکی‌یکی، تق‌تق
کفشِ نو داشت، چادری مشکی
دامنش توی دست‌وپایش، لق... 
                        
بندها را گشود با وسواس
کفش‌ها را گذاشت در کیسه
چشم انداخت بین آدم‌ها
سمت عمه دوید، یک دو سه!
                          
عمه او را گرفت در آغوش
دخترک غرق بوسه می‌خندید
هیئت از رنگ خنده‌اش پر شد
عمه دورِ قشنگیَش گردید
                       
گرهِ روسریش را شُل کرد
رفت دنبال چند هم‌بازی
چشم بر هم زدم که دوست شدند
بچه‌ها و شروع شد بازی
                          
بینِ گرگم‌هوا، زمین افتاد
گریه‌اش رفت سمت مردانه
یک صدای بم آمد این طرفی
گفت: "چیزی نشد که دردانه؟"
                       
دخترک دست‌وپاش را مالید
دستِ زنجیرباف را ول کرد
طرف مادر خودش برگشت
دوستی را چه‌زود باطل کرد
                          
کنج آغوش مادرش چسبید
دردِ پا را سریع برد از یاد
بغض را قورت داد و آبی خواست
عمه‌اش جست و زود آبش داد

کنج آغوش مادرش چسبید
درد پارا چه‌زود برد از یاد
بغض را قورت داد و آبی خواست
عمه‌جان هم سریع آبش داد
                          
اشک‌هایش به مهر پاک شدند
دخترک رفت سمتِ نقاشی
با مهارت تمام شد کارش:
"اینم منم، این مامان و داداشی،
                          
آن‌که قدّش بلندترتر هست،
آن‌که خیلی قوی‌ست، آن باباست
خانه‌مان را کشیده‌ام آن‌جا
کوه و خورشید هم که آن بالاست."
                          
غرق اطوارهای او بودم
صلواتی مرا به‌خود آورد
روضه‌ آغاز گشت و خادم هم
هر چراغی که بود خامش کرد
                          
دخترک با تحیّر و وحشت
این‌طرف، آن‌طرف شد و چرخید
دست را روی چشم‌هاش گذاشت
زهره‌اش رفته بود، جیغ کشید
                         
روضه پایان گرفت، نور آمد
دخترک روی دوش بابا بود
دست‌های ظریف و کوچک او
در نوازش به‌روی موها بود
                              
مانده آن شب هنوز در یادم
که شب سوم محرم بود
آن شب اصلاً به سینه‌ام نزدم
و سخنران صداش مبهم بود
روضه‌ی آن شبم تفاوت داشت
دخترک، روضه‌ی مجسم بود...
✍🏻: حدیث فارسی‌نژاد؛ شاعر دهه‌هشتادیِ بی‌نهایتی @viewlaunch