طی یک سلسله گردش در شهر
-وکمی هم در دشت-
عارفی حال خوشی پیدا کرد
ناگهان ماضی مطلق آمد
حال عارف برگشت!
_سید حسن حسینی_
تو را با غیر میبینم، صدایم در نمیآید
دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمیآید
نشستم، باده خوردم، خون گریستم، کنجی افتادم
تحمل میرود اما شب غم سر نمیآید
توانم وصف جور مرگ و صد دشوارتر زان لیک
چه گویم جور هجرت چون به گفتن در نمیآید
چه سود از شرح این دیوانگیها، بی قراریها؟
تو مه، بیمهری و حرف منت باور نمی آید
ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلف
که این دیوانه گر عاقل شود، دیگر نمیآید
دلم در دوریات خون شد، بیا در اشک چشمم بین
خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمیآید
_مهدی اخوان ثالث_
فارِغ مرا ز رهگذرِ صبح و شام کن
کار مرا به گردشِ چشمی تمام کن
بُگشای صفحهای دگر از دفتر جمال...
بیتی فزون بر این غزلِ ناتمام کن
ای یادگارِ ساقیِ کوثر؛ اباالحسن(ع) !
گاهی نظر به جانب این تشنهکام کن
ای حکمرانِ کشور دلِ با کرشمهای
زیر و زِبر قرارِ دلِ خاصوعام کن
بنمای ره به مُلک رضا، جان خسته را...
مرغِ رمیده را به شکر خنده رام کن
_سیدعلی حسینی خامنهای_
....?
من به تو خندیدم چون که میدانستم تو، به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوی
او به تو خندید و تو نمیدانستی
این که او میداند
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
از پیات تند دویدم
سیب را دست دخترکم من دیدم
غضبآلود نگاهت کردم
بر دلت بغض دوید
بغض ِ چشمت را دید
دل و دستش لرزید
سیب دندانزده از دستِ دل افتاد به خاک
و در آن دم فهمیدم
آنچه تو دزدیدی سیب نبود
دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک
ناگهان رفت و هنوز
سالهاست که در چشم من آرام آرام
هجر تلخ دل و دلدار تکرارکنان
میدهد آزارم
چهره زرد و حزینِ دخترِ من هر دم
میدهد دشنامم
کاش آن روز در آن باغ نبودم هرگز!
و من اندیشهکنان غرق در این پندارم
که خدای عالم
ز چه رو در همه باغچهها سیب نکاشت؟...
_مسعود قلیمرادی_
اولین شاعر جهان
حتما بسیار رنج برده است!
آنگاه که تیر و کمانش را کنار گذاشت
و کوشید برای یارانش
آنچه را که هنگام غروب خورشید احساس کرده
توصیف کند
و کاملا متحمل است که این یاران
آنچه را که گفته است
به سخره گرفته باشند...
_جبران خلیل جبران_