فقط طوری که همه نگرانش بودن
همه دورش جمع شده بودن ، همه حالشو میپرسیدن ؛ چند نفر بغلش کردن ، اشکاشو پاک کردن...
اونی که با فاصله ی زیادی ازشون وایساده بود و لبخند میزد...اون من بودم.
تفاوت من با اونا داشت هر لحظه پر رنگ و پر رنگ تر میشد. و چقدر این پر رنگی درد اوره...