فروید میگوید:
"افسردگی از جنس غم نیست،
از جنس خشم است،
خشمی که رو به درون چرخیده و حمله میکند."
هدایت شده از Leo
0:58
از پشت پنجرهی مهگرفتهی کافه، به خیابانهای بارانی پاریس خیره شده بود. باران شدیدی آغاز شده بود، اما او هیچ عجلهای برای رفتن نداشت. بخار قهوهاش، آرام روی شیشهی عینکش مینشست و دیدش را محو میکرد. جرعهای نوشید، طعم تلخ قهوه با سکوت درونش یکی شد، و ذهنش به خاطراتی دور سفر کرد.
صدای برخورد باران با شیشه کافه و بوی خاک خیس، او را به لحظه بازگرداند. نگاهش را از خیابان گرفت و دوباره به فنجان خالی در دستانش خیره شد. گویی تلخی قهوه، تنها چیزی بود که هنوز واقعی به نظر میرسید. آهی کشید، عینکش را برداشت و با گوشه شال بخار روی آن را پاک کرد. سپس لبخندی محو زد، گویی در دل آن خاطرهای دور چیزی یافته بود که سالها دنبالش میگشت. بلند شد، پالتویش را پوشید، و در میان باران قدم گذاشت؛ انگار که خود باران بخشی از او شده بود.