.
یه چیزی بگم
کارگاه شکرک بنفشم از روز اولی که استارت ساخت و سازش خورد تا همین الان ، ده ها بار ترکیده و دوباره جمع و جور شده.
تازه اینکه خوبه ، بیاین این فیلمو ببینین تا به عمق فاجعه ی بمباران های قبلی پی ببرین☺️☺️👇👇👇
هر بار اینجا میترکید ، خانواده میگفتن زنگ بزن فاطمه خانوم یا ریحانه خانوم بیان کمکت.
ولی من نه فاطمه خوانومو میخواستم و نه ریحانه خانوم ، ریحانه خانوم و فاطمه خانوم واسه خونه فرمانده جوابن🤌
اینجا جایی بود که زهرا خانوم خودش باید وارد عمل میشد و با انرژی خودش اینجا رو سر و سامون میداد.
نمیدونم ، شایدم اشتباه میکردم و شاید بهتر بود نیروی کمکی میگرفتم.
ولی من دوست داشتم انرژی خودم در میلی متر به میلی متر اینجا تزریق بشه ، واسه همین همیشه خودم تمیزش میکردم ☺️☺️
حالا در بمباران های بعدی احتمالا از ریحانه خانوم کمک بگیرم ، دیگه انرژی من بارها و بارها و بارها به گوشه گوشه ی این کارگاه تزریق شده ، ٱور دوز نشه صلواااااات
😁😁😁
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
بله
کثیفیاشم دوست دارم
شلوغیاشم دوست دارم
من اینجا رو دوست دااااااااااااااااااااااارم
😍😍😍
💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜
.
این فیلمو اوایل آذر ماه گرفتم ، از این فیلما بازم تو گالری گوشیم دارم.
هر از گاهی میشینم نگاشون میکنم
🙈🙈🙈🙈
سریال دیدن های من اینجوریه😁😂☝️
.
.
پیرو این پیام ☝️☝️☝️
اتاق خواب و میز کامپیوتر که خوب بودن که☺️☺️☺️☺️
شرایط سخت برای من اونجایی بود که :
فرمانده میگفت :
تو چرا کار میکنی؟
چه نیازی به پولش داری؟
چرا اینقدر به خودت سختی میدی ؟
تا وقتی مجردی وظیفه ی باباته که تأمینت کنه ، وقتی ازدواج کنی وظیفه ی همسرته که نیازهای مالی و مادی تو رو رفع کنه
حاج حسن هم که به شدت ،
شدت نه ها
شدّدّدّدّدّدّدّدّدّدّدّدّدّدّدّدّدّدّدّدّدّدّدّدّت
با کار کردم خانم ها مخالف بود
حاج حسن از اون سالارهای روزگاره ، برین بشینین فیلم پدر سالارُ نگاه کنین ، میزان سالاری اون آقا رو ضربدر هزار کنین ، میشه معادل میزان سالاری حاج حسن
البته قبلاً این مدلی بود ، الان دیگه نیست ،یعنی بازم هست ولی نه به اون شدّت
خدا یه دختر جسور به اسم زهرا گلی بهش داد که ...
😁😁
🙈🙈
🙃🙃
خلاصه رفقا
به نظر من شرایط روحی همیشه مهمتر از شرایط مالی هست.
من مالی اوکی بودم ، ولی روحی نه
روحی خودم خودمو سرپا نگه میداشتم ، اگه به خانواده بود که تا حالا هزاران بار باید این هنرُ بوسیده بودم و کنار گذاشته بودم.
البته که خانواده برای خودمون که خوشمزه جات درست میکردم ، خیلی ذوق میزن و تشویقم میکردن ، اما دوست نداشتن از دید درآمدزایی به این حرفه بنگرم🙃
نه اینکه این حرفه پسندشون نباشه ها ، کلا با کار کردن خانم ها مخالف بودن.🤷♀
.
.
روزی که برای انتخاب رنگ کابینت هام رفتم کارگاه
چون کارگاهشون خارج از شهر بود ،ترسیدم تنها برم ، با حاج حسن و مامان سلطان با هم رفتیم.
وقتی رفتیم اونجا ، سه تا ترکیب رنگ برامون آوردن
قبل از اینکه من حرفی بزنم ، بابا بهشون گفت :
نه ، اینا هر سه تا صورتیه ، دختر من بنفش میخواد. برین یه رنگ دیگه ترکیب کنین و بیارین
از خدا که پنهان نیست ، از شما چه پنهان ، چشام اشکی شد ، ولی خودمو کنترل کردم که گریه نکنم.
بعدش اومدم خونه نشستم و یه دل سیر اشک ریختم.
بابایی که با کار کردن من مخالف بود و ریز و درشت سنگ سر راهم مینداخت ، حالا پا به پای من میاد که رنگ بنفش برای کابینت هام انتخاب کنه
هعی.....
روزگار...........
الان خوش به حالمه
الان اگرخودم سست و بی انگیزه بشم خانواده بهم انرژی تزریق میکنن و دوباره منو راه میندازن
ولی قبلا این طور نبود
مو سفید کردم تا شد این
☺️☺️☺️
بخوام بگم زیاده
ولی الان نمیگم
فقط اینو بگم که دنیا واسه هیچکس گل و بلبل نبوده و نیست.
اونایی که به نظر شما شرایط خوبی دارن ، اولا که خدا براشون خیر خواسته ، دوما هم معمولا افراد بلند همتی هستن.
شما کار کنین
کار کنین و کار کنین و کار کنین
خالصانه کار کنین
صادقانه کار کنین
وجدانی کار کنین
و البته که توکل کنین
خدا راه رو براتون باز میکنه
☺️☺️☺️
.