سلام به روی ماهتون
به چشمون سیاهتون
وقتتون بخیر و شادی
🔊🔊 بچه های کلاس مگنوم پرتقالی
برای کلاس شما دو چالش در نظر گرفتم
👇👇👇
✅ چالش اول
تا روز میلاد امام رضا ع فرصت دارین کیک مگنوم و یا زبرا و یا هر دو رو بسازین و عکسشو برای ادمین جانم ارسال کنین.
@violetsugar_admin1
تا شب قبل تولد فرصت ارسال عکس دارین و من روز تولد قرعه کشی میکنم و به هشت نفر شهریه ی کلاسُ برمیگردونم.
چالش دوم
اگر عمری باقی بود ، این چالش در خرداد ماه و در گروه رفع اشکال برگزار میشه ، بنابراین حتما از طریق أپلیکیشن عضو گروه رفع اشکال ایتا یا تلگرام بشین.
این چالش کاملا جدیده و تا حالا در هیچ کدوم از کلاسهام اجرا نشده☺️☺️
فعلا نپرسین چیه ، به وقتش اعلام میکنم.
با هدیه هم همراه
چند تا هدیه ؟ نمیدونم🙃🙃
بعدا در موردش تصمیم میگیرم ، البته که به شرط حیات
17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
وُجدانن شما جای من بودین
کظم غیظ میکردین 😌😌
یا خشمِ شب میزدین 🥷🥷
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟🧐🧐
🚶♀🚶♀🚶♀
.
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
یه نفر واسه من گل گاو زبان دَم کنه لطفا
😵💫😵💫😵💫😵💫
.
.
سلطان آمد
سلطان با پدرش آمد
سلطان همچین سرافراز آمد
😏😏😏
بهش میگم
چه خبر از فوتبال با پرتقال؟
میخنده و میگه
عمه جون ما هیچی اسراف نکردیم ، همه ی پرتقالا رو خوردیم
دیگه تا میخواستم دعواش کنم
شروع کرد به شیرین زبونی که
وای چقدر خوشمزه بودن ، چقدر شیرین بودن ، چقدر چسبید ، چقدر خوش گذشت و ......
متأسفانه یه کم زیادی منو میشناسه😅😅
ولی جدی جدی زین پس درِ اینجا رو قفل میکنم ، جدای از خرابکاری های اینچنینی ، ممکنه آسیب جدی به خودشون بزنن
بالاخره اینجا پر از وسایل برقی و تیز و برنده و ... أس
خلاصه که
چه بگویم🚶♀🚶♀🚶♀🚶♀
.
.
گل دخمل عمه جان یه سر اومد خونمون و من داستان خرابکاری بچه ها رو براش تعریف کردم
بهم گفت
تو چقدر صبوری ، اگه من جای تو بودم واقعا عصبانی میشدم
بهش گفتم ، تو از خودمون یادت نمیاد؟
یادت نیست چه بلاهایی سر انباری بی بی میآوردیم 😁😁😁
۸۰ درصد خاطرات دوران کودکی من ، متعلق به منزل بی بی خانومِ خدابیامرزه
در کنار دختر عمه ها ، دختر عموها ، پسر عمه ها ، پسر عموها
یادمِ بی بی یه انباری داشت ، گوشه ی حیاط ، کنار باغچه بود
تقریبا هفت هشت تا پله میخورد و میرفت بالا
یه اتاق کوچولو ، پر از خوشمزه جات
پسته ، عسل ، رب انار ، کشمش ، تخمه ، کشته ی زردآلو ، آلوچه ، آخ آخ آخ ، همه چی اونجا پیدا می شد 😋😋
دخترا نگهبانی میدادن و پسرا میرفتن سرقت😁
و در نهایت محموله عادلانه تقسیم میشد
البته که یه وقتایی هم پسرا نامردی میکردن و بعد سرقت فرار میکردن و سهم ما دخترا رو نمیدادن
😅😅😅
بی بی همیشه می فهمید و همیشه به مامان بابا هامون شکایت میکرد و غُر میزد
ولی
هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت
درِ اون انباری رو قفل نکرد
هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت
فکر میکنم که او ، این سناریوی تکراری رو دوست داشت
روحش شاد 🙏🙏🙏
خرابکاری بچه ها باعث شد خاطرات شیرین دوران کودکیم مرور بشه
☺️☺️☺️
.