ظاهر این کیک با من حرف میزنه😎😎
مرسی که دارین از آموزشها استفاده میکنین💜💜💜
https://eitaa.com/joinchat/1771110694C64334ed26d
سلام به روی ماهتون
وقتتون بخیر و شادی
من قرار بود روز تولد امام رضا ع ، بیام و یک خاطره براتون تعریف کنم .
ماشاءالله یه جوری از طرح عیدی من استقبال کردین و زدین پی وی رو ترکوندین که فقط فرصت کردم جواب پیام هاتونو بدم.
امروز اون خاطره رو براتون تعریف میکنم☺️☺️☺️
یه روزی ، روزگاری ، اون زمانها که پدیده ی شگفت انگیز کرونا رخ نمایان نکرده بود ، زهرا گلی هفته ای دو روز میرفت دارالقرآن حرم امام رضا ع ، کلاس تجوید و ترتیل
دیگه بگذریم از اینکه الان نه تجوید بلده و نه ترتیل🤦♀🤦♀
و بگذریم از اون استاد بی اخلاقی که با رفتار ناپسندش سبب شد من کلا قید تجوید و ترتیل رو بزنم😏😏
و دعا کنیم براش که به راه راست هدایت بشه و با هنرجوهاش محترمانه تر رفتار کنه تا از یادگیری مهارت های قرآنی زده نشن😐😐😐
و دعا کنین زهرا گلی دوباره بره سمت تجوید و ترتیل ، چون دوست داره یاد بگیره ، اما یه جوری کوبوندنش که با خاک یکسان شد و برای اولین بار در عرصه ی فراگیری یک مهارت با شکست مواجه شد و تمام انگیزش رو از دست داد🤦♀🤦♀
خلاصه آقا
اون زمانی که کلاس میرفتم ، یه روز ، بعد از اینکه کلاسم تموم شد ، راهی خونه شدم.
تو یکی از صحن های حرم ، یه مانیتور بزرگ بود که روش نوشته بود :
شما را به کانال تلگرامی آستان قدس رضوی دعوت میکنیم ( و لینک کانال رو هم نوشته بودن )
زهرا گلی با دیدن این پیام تو دلش خندید و گفت :
«« اوهوک
زرنگی آقا جان
اگه راست میگی ما رو به میهمانسرای آستان قدس رضوی دعوت کن 😁🤪😉 »»
اینو تو دلم گفتم و خندیدم و رفتم خونه.
یه روز دیگه که کلاس داشتم
بعد کلاسم، دوباره همون پیام رو ، روی همون مانیتور دیدم و باز خندیدم و گفتم
عجبببببببببببببب امام رئوفی
چپ و راست ما رو به کانال تلگرامش دعوت میکنه😂😂
باز تو دلم خندیدم و راهی منزل شدم.
تو راه ، گوشیم زنگ خورد و زهرایی که ۹۵ درصد مواقع گوشیش سایلنته و معمولا جواب تلفن نمیده، اینبار ، متوجه این تماس شد و پاسخ داد☺️☺️
یکی از دوستای دوران دانشگاه بود ، اصالتا ساکن نیشابوره، لیسانسشو تو مشهد با ما خوند و در اون بازه ی زمانی در حال تحصیل در مقطع ارشد در شهر قزوین بود.
تماسشو پاسخ دادم
گفت زهرا کجایی ؟
گفتم تو اتوبوس ، حرم بودم ، کلاس داشتم ، دارم بر میگردم خونه
گفت من مشهدم ، ایستگاه خونه ی خودتون پیاده نشو ، بیا چهارراه بهار ، کارت دارم
گفتم چی کار داری؟
گفت بیا پشیمون نمیشی☺️☺️
رفتم چهارراه بهار و رفیق جان رو دیدم و بعد از سلام و احوال پرسی
فورا دست کرد توی کیفش و یه کاغذ در آورد و بهم داد
پرسیدم این چیه؟
گفت ژتون میهمانسرای حضرت ، مال توعه
گفتم what????😳😳😳
گفت من صبح از قزوین راه افتادم سمت مشهد ، تو قطار بهمون ژتون غذای میهمانسرا دادن ، الان نوبت دندون پزشکی دارم و کارم تموم بشه ، میرم نیشابور
تاریخ این ژتون مال فرداست و من فردا مشهد نیستم ،بیا تو برو
🙄🙄🙄🙄
و من فردای اون روزی که برای دومین بار به امام رضا تیکه انداختم و خندیدم🙈
میهمان میهمان سراش بودم💜💜
اما زهرایی که اون روز رفت میهمانسرا ، زهرا گلی نبود ، بلکه شرمنده ترین زهرای عالم بود🙈🙈🤦♀🤦♀
اون روز دو تا نکته توجه منو به خودش جلب کرد:
۱) هر دو بار که من پیام تبلیغاتی کانال تلگرام آستان قدس رو دیدم ، اون حرفها رو تو دلم نجوا کردم و از ذهنم گذشت و من چیزی بر کلامم جاری نشد 🤷♀🤷♀ هر چه که بود ،گفت و گوی درونی بود .
اما پاسخ این گفت و گوی درونی رو دریافت کردم و این مسئله بسی جای تفکر دارد👌👌
۲) چرا ژتون غذایی که روزی من بوده و برای من مقرر شده ، باید از مشهد بره قزوین ، اونجا به کسی سپرده شه که مقصدش نیشابوره و یه توقف کوتاه در مشهد داره و شرایطی فراهم شه که خودم برم و اون ژتون رو بگیرم🤷♀🤷♀🤷♀
چرا لقمه رو اینهمه پیچ و تاب دادن و بعد رسید دستم؟ در حالی که من از این پیچ و تاب ها هیچ خبری نداشتم؟
خدایی تو این دنیا چه خبره🧐🧐
از وقتی مربی مجازی شدم و از سایر شهر ها هم هنرجو دارم ، خیلی پیش میاد که بچه ها یه مبلغی رو برام واریز میکنن و میگن رفتی حرم ، اینو تقدیم امام رضا کن.
من همیشه میگم چشم و هیچی ازشون نمیپرسم ، اما گاهی اوقات خودشون از ماجرای نذرشون برام تعریف میکنن.
یه هنر جو دارم ، اسمش امیلی هست و ساکن مکزیکه.
قبل از عید ، یه روز بهم پیام داد و گفت زهرا جون ، برای همسرم یه مشکلی پیش اومد که ما مجبور شدیم بساطمونو جمع کنیم و برگردیم ایران ، اما من دوست نداشتم بیام ، دخترم ۱۲ سالشه و زبون فارسی رو به خوبی بلد نیست. من به زندگی تو مکزیک عادت کردم ، اینجا دارم درس میخونم و دلم نمیخواد برگردم .
میگفت وقتی این مشکل پیش اومد من به امام رضا توسل کردم و به نیت پسرش مبلغ نه هزار و نهصد تومان نذر کردم و ازش خواستم کمکمون کنه.
میگفت تمام زندگیمو جمع کرده بودم ، بلیط برگشت گرفته بودیم و خونه رو تحویل داده بودیم ، اما من هنوز امید داشتم و تو دلم رضا رضا میکردم.
یک ساعت قبل از پرواز مشکلمون حل شد و ما موندیم🙏🙏
از من خواست مبلغ ۹۹۰۰ تومان ببرم حرم.
بچه ها دقت کنین
✅ به لحاظ مسافتی کیلومترها از حرم دوره
✅ به لحاظ مشکل ، اینقدر بزرگ بوده که باید مهاجرت میکردن
✅ به لحاظ مالی ،مبلغ بسیار ناچیزی نذر کرده بود
ولی جواب دلخواهش رو گرفت👌👌