یه روز دیگه که کلاس داشتم
بعد کلاسم، دوباره همون پیام رو ، روی همون مانیتور دیدم و باز خندیدم و گفتم
عجبببببببببببببب امام رئوفی
چپ و راست ما رو به کانال تلگرامش دعوت میکنه😂😂
باز تو دلم خندیدم و راهی منزل شدم.
تو راه ، گوشیم زنگ خورد و زهرایی که ۹۵ درصد مواقع گوشیش سایلنته و معمولا جواب تلفن نمیده، اینبار ، متوجه این تماس شد و پاسخ داد☺️☺️
یکی از دوستای دوران دانشگاه بود ، اصالتا ساکن نیشابوره، لیسانسشو تو مشهد با ما خوند و در اون بازه ی زمانی در حال تحصیل در مقطع ارشد در شهر قزوین بود.
تماسشو پاسخ دادم
گفت زهرا کجایی ؟
گفتم تو اتوبوس ، حرم بودم ، کلاس داشتم ، دارم بر میگردم خونه
گفت من مشهدم ، ایستگاه خونه ی خودتون پیاده نشو ، بیا چهارراه بهار ، کارت دارم
گفتم چی کار داری؟
گفت بیا پشیمون نمیشی☺️☺️
رفتم چهارراه بهار و رفیق جان رو دیدم و بعد از سلام و احوال پرسی
فورا دست کرد توی کیفش و یه کاغذ در آورد و بهم داد
پرسیدم این چیه؟
گفت ژتون میهمانسرای حضرت ، مال توعه
گفتم what????😳😳😳
گفت من صبح از قزوین راه افتادم سمت مشهد ، تو قطار بهمون ژتون غذای میهمانسرا دادن ، الان نوبت دندون پزشکی دارم و کارم تموم بشه ، میرم نیشابور
تاریخ این ژتون مال فرداست و من فردا مشهد نیستم ،بیا تو برو
🙄🙄🙄🙄
و من فردای اون روزی که برای دومین بار به امام رضا تیکه انداختم و خندیدم🙈
میهمان میهمان سراش بودم💜💜
اما زهرایی که اون روز رفت میهمانسرا ، زهرا گلی نبود ، بلکه شرمنده ترین زهرای عالم بود🙈🙈🤦♀🤦♀
اون روز دو تا نکته توجه منو به خودش جلب کرد:
۱) هر دو بار که من پیام تبلیغاتی کانال تلگرام آستان قدس رو دیدم ، اون حرفها رو تو دلم نجوا کردم و از ذهنم گذشت و من چیزی بر کلامم جاری نشد 🤷♀🤷♀ هر چه که بود ،گفت و گوی درونی بود .
اما پاسخ این گفت و گوی درونی رو دریافت کردم و این مسئله بسی جای تفکر دارد👌👌
۲) چرا ژتون غذایی که روزی من بوده و برای من مقرر شده ، باید از مشهد بره قزوین ، اونجا به کسی سپرده شه که مقصدش نیشابوره و یه توقف کوتاه در مشهد داره و شرایطی فراهم شه که خودم برم و اون ژتون رو بگیرم🤷♀🤷♀🤷♀
چرا لقمه رو اینهمه پیچ و تاب دادن و بعد رسید دستم؟ در حالی که من از این پیچ و تاب ها هیچ خبری نداشتم؟
خدایی تو این دنیا چه خبره🧐🧐
از وقتی مربی مجازی شدم و از سایر شهر ها هم هنرجو دارم ، خیلی پیش میاد که بچه ها یه مبلغی رو برام واریز میکنن و میگن رفتی حرم ، اینو تقدیم امام رضا کن.
من همیشه میگم چشم و هیچی ازشون نمیپرسم ، اما گاهی اوقات خودشون از ماجرای نذرشون برام تعریف میکنن.
یه هنر جو دارم ، اسمش امیلی هست و ساکن مکزیکه.
قبل از عید ، یه روز بهم پیام داد و گفت زهرا جون ، برای همسرم یه مشکلی پیش اومد که ما مجبور شدیم بساطمونو جمع کنیم و برگردیم ایران ، اما من دوست نداشتم بیام ، دخترم ۱۲ سالشه و زبون فارسی رو به خوبی بلد نیست. من به زندگی تو مکزیک عادت کردم ، اینجا دارم درس میخونم و دلم نمیخواد برگردم .
میگفت وقتی این مشکل پیش اومد من به امام رضا توسل کردم و به نیت پسرش مبلغ نه هزار و نهصد تومان نذر کردم و ازش خواستم کمکمون کنه.
میگفت تمام زندگیمو جمع کرده بودم ، بلیط برگشت گرفته بودیم و خونه رو تحویل داده بودیم ، اما من هنوز امید داشتم و تو دلم رضا رضا میکردم.
یک ساعت قبل از پرواز مشکلمون حل شد و ما موندیم🙏🙏
از من خواست مبلغ ۹۹۰۰ تومان ببرم حرم.
بچه ها دقت کنین
✅ به لحاظ مسافتی کیلومترها از حرم دوره
✅ به لحاظ مشکل ، اینقدر بزرگ بوده که باید مهاجرت میکردن
✅ به لحاظ مالی ،مبلغ بسیار ناچیزی نذر کرده بود
ولی جواب دلخواهش رو گرفت👌👌
من عمدا خاطره ی هنرجو جان رو پشت بند خاطره ی خودم تعریف کردم که شما این تضادها رو به خوبی درک کنید.
❌خواسته ی من خیلی سطحی و ابتدایی بود.
خواسته ی امیلی حیاتی و سرنوشت ساز بود.
❌خواسته ی من اگر به اجابت نمیرسید ، اتفاق خاصی نمی افتاد.
خواسته ی امیلی اگر به اجابت نمیرسد ، مسیر زندگیش به کلی عوض میشد.
❌من با خنده و شوخی و مسخره بازی خواستم رو بیان کردم.
امیلی در شرایط اضطرار قرار داشت .
❌ من تو خود حرم بودم و خواستم .
امیلی کیلومتر ها از حرم فاصله داشت.
❌ خواسته ی من فورا اجابت شد.
خواسته ی امیلی در دقایق پایانی که دل از همه چی کنده بودن و شرایط سفر محیا بود ، اجابت شد.
🤷♀🤷♀🤷♀🤷♀🤷♀🤷♀
میدونین
من به این نتیجه رسیدم ، در درگه این خاندان
عدد و رقم مالی و مسافتی
و نیز کوچیک و بزرگ بودن مشکل
معنا و مفهوم خودش رو به کلی از دست میده🤷♀🤷♀
پس اگر از امام رضا ع دور هستین ، ذره ای دلتون نلرزه و غصه نخورین.
مسافت براشون معنا نداره ، شما هر جا باشین ، صدای دلتون رو میشنون😉😉😉
و تمااااااااااااااااام
رو پشت بوم ، در حال لذت بردن از هوای آزاد بودم ، امیر علی هم پیشم بود ، یه هو غیبش زد . صداش کردم ،گفت اومدم تو کارگاهت آب بخورم ، الان میام.
ده دقیقه ای گذشت و نیومد ، حس ششمم بهم گفت داره گند میزنه
اومدم دیدم بلهههههههههه
خودکارامو برداشته ، لوله هاشو در آورده ، با قیچی نصف کرده و جوهراشو ریخته توی لیوان آب😐😐😐
داد زدم گفتم چی کاااااااار میکنی؟؟
فورا خودکار بنفشمو برداشت و گفت عمه جون خودکار بنفشت سالمه
😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
هم از این کارش عصبانی شدم و هم از اینکه خودکار بنفش رو جهت دفاع از خودش سالم نگه داشته بود خندم گرفت😂😂😂😂😂😂😂
موش کوچولوم یه گند دیگه هم زده🤦♀🤦♀
کیکی که در حال ضبط دارم ، از دوشنبه در مرحله ی آستر کشی در فریزر در حالت استراحت میباشد 🤪🤪
اومده اینم ناخونک زده🤦♀🤦♀🤦♀
قربونش برم یه کم زیادی صادقه ، قبل اینکه هدایتش کنم سمت خونشون ، خودش اینو لو داد😏😏😏
البته بهش حق میدم ، گفت فلان کیک رو برام درست میکنی؟
گفتم آره ، ولی باید فیلمش رو هم ضبط کنم ، بنابراین طول میکشه و تو باید صبر کنی.
گفت باشه
و الان یک هفته است بچه تو صبره😂😂😂😂😂