.
متاسفانه طی یک ماه گذشته این دومین باری هست که داره این کارُ می کنه
دیگه به نظرم باید واکنش نشون بدم ، وگرنه مجدد هم تکرار می کنه
و من دوست ندارم این اتفاق بیفته
به نظرم اینا همه نشونه های آخر الزمانه😁
کارا برعکس شده
به جای اینکه دخترا به داد مامانا برسن ، مامانا دارن جان فدای دخترا میشن🙄
من واقعا واقعا واقعا واقعا این کار مامانمو دوست ندارم
الان رفته خونه مادربزرگم ، شب که بیاد خیلی محترمانه باهاش دعوا میکنم 😁😁
.
.
فرمانده جانم زانوش درد میکنه و سه هفته ی پیش نصف شب این درد مامی رو راهی بیمارستان کرد.
دستاشم که حساسه و احتمال زخم شدنش زیاده
با وجود این مشکلات جسمی که خودش داره ، چرا باید یک ساعت سر پا بایسته و کاری رو انجام بده که واقعا براش بده
چرا؟
واقعا چرا؟
من که دخترشم و توان بدنی بیشتری دارم و الحمدلله چهار ستون بدنم سالمه ، به خاطر یه درد آشنا و تکراری ، بی خیال اون ریخت و پاش ها شدم و به زیبایی یه استراحت جانانه به خودم دادم
چرا مامان من یاد نمیگیره به فکر خودش باشه
این ویژگی اخلاقیش واقعا منو اذیت میکنه
.
.
وووووی
یاد یه خاطره ی دیگه افتاده
تقریبا دو سه سال پیش ، یه کلاس آموزشی شرکت کردم که به صورت لایو بود و ذخیره هم نمیشد
یعنی هر چی توی اون تایم یاد گرفتی نوش جونت ، هر چی یاد نگرفتی دیگه از دستت رفته
خلاصه که من تمام کارامو کردم و دفتر و قلم آماده کردم و پر قدرت و با انرژی نشستم پای لایو
حدودا بیست سی دقیقه از کلاس گذشته بود و داشت به جاهای خوب خوبش می رسید که
😂😂😂😂😂😂
که یه هو در کارگاهم باز شد و فرمانده جانم با یه سینی بزرگ رنگ و وارنگ وارد شد و گفت :
اومدم دو تایی با هم شام بخوریم
😂😂😂😂😂😂😂😂
نگا به خنده های الآنم نکنین ها
اون موقع از عصبانیت داشتم منفجر میشدم
😂😂😂😂
واقعا حس بدی بود
نه میتونستم بهش نه بگم و ضد حال بزنم
نه دلم میومد از اون کلاس دل بکنم
و خلاصه که ......
از درون آتیش گرفته بودم ولی اصلا به روی خودم نیاوردم
یه ایر پاد گذاشتم توی یکی از گوشهام که حرف های استاد رو بشنوم و یه گوشمم آزاد گذاشتم که حرف های فرمانده رو بشنوم.
نه از اون شام دو نفره چیزی فهمیدم و نه از اون کلاس 😁😁
از اون به بعد هر وقت کلاس آنلاین داشتم بهش اعلام میکردم که من دارم میرم سر کلاس 🙃🙃🙃🙃
.
.
فرمانده مامانمه
حاج حسن بابامه
سلطان جیگر عمه أس
در مورد پیام دوم
چرا میشه از این کارها کرد بچه ها
ولی من این کارا رُ نمیکنم
بعضی اساتید روی کلاسهاشون حساس هستن ، وقتی خودشون برات ذخیره و ارسال نمیکنن ، یعنی اینکه تو هم اجازه ی این کارُ نداری
وقتی از قبل اعلام میکنن که کلاس با این شرایط و در این تایم برگذار میشه ،تو باید برنامه ریزی کنی و مطابق قوانین اون استاد سر کلاسش حاضر بشی
حالا دیگه اگه کاری یا هر اتفاق و مسئله ی شخصی برات پیش اومد ، واقعا تقصیر اون استاد نیست و نباید به خاطر کارِ خودت قوانین کلاس رو نقض کنی
البته این نظر شخصی منه ، نمیدونم درسته یا غلط ، ولی خودم حس خوبی نسبت به این کارها ندارم ، برای همین انجام نمیدم
.
.
همین یه دونه ایموجی برای تجدید نظر کافی بود.
ترسیدم ازتون 😱😱😱😱
اصلا من غلط بکنم به فرمانده کمتر از گل بگم
میگم اگه تا شب دیره ، همین الان شال و کلاه کنم برم خونه ی مامان جونم ، دست فرمانده رو ببوسم و بگردم
ها؟
نظرتونه؟
شما فقط اون نقابُ بردارین و اون سلاحُ بذارین زمین.
من دلِ دیدن این چیزا رو ندارم😱
.
.
خب من واقعا واقعا واقعا آروم شدم
دیگه با فرمانده دعوا نمیکنم
حتی امشب تذکر هم نمیدم
امشب فقط تشکر میکنم
اما طی روزهای آینده حتما در مورد این موضوع با مامی صحبت میکنم ، چون این مسئله واقعا منو آزار میده
بین پیام هاتون خیلی نوشته بودین که
( ای کاش مامان منم بود و .... )
روح تمام مادران آسمانی شاد ، اگر پیام های امروز من غم رو دلتون گذاشت عذرخواهی میکنم ، منو ببخشین 🙏🙏
دوستتون دارم و مرسی که هستین 💜💜
.
.
من الان باید برم بیرون
ولی قبلش بیاین یه چیزی بهتون بگم
ایشون چیز کیک برانی پنیری هستن که مرداد و مهر ماه تعدادی از شما عزیزان آموزش این دلبرُ از من به عنوان هدیه دریافت کردین.
البته که اگر یادتون باشه بهتون گفتم این آموزش هدیه نیست ، بلکه شیرینیِ یک اتفاق خوبه
حالا اگر دوست دارین بدونین اون اتفاق خوبه چی بوده که به خاطرش من یه همچین شیرینیِ شیرینی دادم ، نفری یک کیلو قلب بنفش بفرستین بیاد پی وی ، تا هم خستگی دیروزمو بشوره ، هم دسته گل فرمانده رو
و هم دسته گلی که حاج حسن آقا به آب داد و به روی خودم نیاوردم
یعنی قشنگ امروز همه یه ضد حال اساسی به من زدن😁😁
بفرستین قلب های بنفشو بیاد.
فردا بهتون میگم اون اتفاق خوبه چی بوده☺️
.