2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
دیدم از خواب خبری نیست ، از پتو کندم و اومدم سفارشات کافه رو آماده کنم.
خیلی لاکپشتی و مورچه ای دارم کار میکنم.
إن شاء الله تا آخر شب تمومه😅😅
.
.
حالا بیاین یه خاطره ی دیگه براتون تعریف کنم
حدودا ۱۷/۱۸ سال پیش ، با فرمانده و نازنین خواهر تو اتوبوس بودیم.
ترافیک فوق سنگین بود و اتوبوس تقریبا ۱۵ دقیقه یه جا وایستاده بود و تکون نمیخورد.
مامی گرمش شد و از روی صندلی بلند شد و رفت جلوی در ورودی وایستاد و به میله ی اتوبوس تکیه زد.
آقا بعد ۱۵ دقیقه ، راه باز شد و راننده ی بی ادب یه هو استارت زد و اتوبوس یه تکون بدی خورد و فرمانده پرت شد وسط راه
من و خواهرم مرده بودیم از خنده
یعنی قهقهه میزدیم
یه حاج خانومی تو اتوبوس بود ، رو کرد بهمون و گفت
اینقدر بیشعور نباشین ، برین کمکش کنین
😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
و ما همچنان میخندیدیم و توان کمک کردن نداشتیم
😂😂😂😂😂
هنوز که هنوزه ، هر از گاهی از این خاطره یاد میکنیم و میخندیم.