eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.8هزار عکس
678 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
روی نقاط ضعف همسرخود انگشت نگذارید.. •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• ✓ بپذیرید که همه افراد در مواردی دچار ضعف هستند آشکار کردن و بزرگ جلوه دادن نقاط ضعف در همسرتان، موجب ایجاد دلخوری و کدورت میشود ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
پاسخ به شما👇 https://eitaa.com/virane/15406 سلام عروس خانم قشنگم😌 به به مبارکه☺️😍 این یه استرس عادی هست ک همه در چنین شرایطی ک قرار میگیرن این استرسو دارن یه استرس شیرین هست😍 شاید استرس تو بخاطر فکر میکنی ک شرایط چ جور پیش بره هست سعی کن تفکار منفی از ذهنت رو دور کنی به چیزای خوب فکر کن به عروس شدنت به زیبا شدنت به بهترین شب زندگیت سعی کن استرسو از خودت دور کنی ک به برنامه هات بتونی برسی گل نازم😍 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
در جواب اینکه دختر ۱۷ سالشه اینا بگم آروم باش آرامش خودتو حفظ کن به خودت مسلط باش قوی باش عزیزم مبارک باشه انشالله همیشه خوش باشی بهترینا برات آرزو میکنم ببین سعی کن خودت باشی چون قراره با خود واقعیت ازدواج کنه نه کس دیگه ایی پس سعی من خودت باشی ک هم خودت اذیت نشی هم اینکه ب مشکل بر بخوری 😍❤️ خودت بودن بهترین چیزه چون تو یه چیزی تو وجودت داری ک کسه دیگه ایی ندارتش ❤️💋 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینو اگه امکانش هست بزار بری اون دوستی ک خانواده پدرش درموردش صحبت میکردن چشم ارسالی دوست عزیزمون برای شما😍👇 https://eitaa.com/virane/15384 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
همسرانه •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• اگر دنیای زنانه را بشناسید و رازهای ارتباط با آنان را فرا گیرید، می توانید احساس خوشبختی کنید و آرامش و تسکنه را نیز به همسرتان هدیه دهید. ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
بچه ی طلاقم . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• |دخترم| ۱۸ سالمه بهمن میرم ۱۹ اعتراف میکنم که بچه ای طلاقم و زندگیمون فعلا ت یه سربالاییه مزخرفیه پدرم معتاده و بعد طلاق اصلا سراغ منو داداشمو نگرفته عمو ها و عمه ها و مامانجونمو آقاجونمم حرومزاده تر از بابامن و بطور کل ما فقط دایی هامو داریم ک اونام سال ب سال یبار سراغمونو میگیرن آرزوم این بود ت کنکور حقوق قبول شم ک شدم اما (غیرانتفاعی ) و خب پولی در بساط نیست ک بخوام برم و چن جا دنبال کارم که اگه بشه پولامو جمع کنم و کلا نمیدونم چیکار کنم؛ حالم انقدر بده میشه بعضی مواقع ک ب خودکشی فک میکنم اما جرعت اونم نیست همین . . . ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
زن همسایه خانوم خوبی بود رفت به زن عموم گف ولی اون هیچ اهمیتی نداد تا یک ماه نه مادرم نه زن عمو به د
هر دوشون پرتش میکردن تو کوچه در حیاط وقفل میکردن بچم گریه میکرد وگشنه میموند منم از این ور گریه وزاری میکردم مادرم میگف حق ندارم پیشش برم یا بغلش کنم اگه طرفش میرفتم هم پسرم و هم منو کتک میزد .پسرم وقتی خیلی گشنش میشد غذای مونده پشت در میزاشت اونم مث بچه یتیم میومد میخورد وهمون جا خوابش میبرد.. از خودم متنفر بودم که هیچ کاری نمیتونم برای بچم انجام بدم یه روز طاقت نیوردم هوا تاریک شده بود رفتم بچم و بغل کردم اوردم خونه ازبس گشنه مونده بود گریه کرده بود بی حال شده بود .مادر تا بچه رو بغل من دید به طرفم حمله کرد اونقد با میله ی اهنی کتکم زد که بی هوش شدم وافتادم زمین... خدایا خدایا مگه من چکار کردم ،مگه بچه ی من چکار کرده، بچم نمیدونست مادر چیه یا مادرش کیه اسم منو صدا میکرد 😔 خواهر کوچکیم منو به اتاق برد زار زار گریه میکرد وخدا روصدا میکرد مادرم خواهرمم خیلی کتک میزد با میله اهنی به جونش می افتاد کتکش میزد تا تمام بدنش کوفته وکبود میشد ازبس موهامونا کشیده بود دیگه موی تو سرمون نداشتیم... پسرم از دست کتک های زن عموم با مادرم ضعیف ولاغر شده بود همسایه ها بعضی وقت از ترس اینکه شب ها خوراک حیوانات نشه میبردنش خونه شب نگهش میداشتن. تا صبح من گریه میکردم میگفتم خدایا ایا فرداصبح پسرمو میبینم؟ الان کجاست؟؟؟ روزها مادرم از من وخواهر لاغرو رنگ پریده ام کار میکشید وکتک میزد شبها هم تا دم دم های صبح قالی میبافتیم وگریه میکردیم... بعد چند وقت از درو همسایه خواستگارهای زیادی برام میومدن ولی مادرم با فحش وناسزا بیرونشون میکرد میگف مثل خواهرات باید به جای خیلی دور بدمت تا دیگه نبینمت. بابام دوست ورفیق زیادی داشت مادرمم دروغ نگم خیلی مهمون نواز وغریبه نواز بود خیلی بهشون میرسید واحترام میزاشت... ❌❌(سرگذشت واقعی اعضا کپی برداری از آن حرام می‌باشد)❌❌ ‼️ادامه دارد . . . . . ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• وقتی همسرتون وارد خون میشه برین سمتشو خریداشو ازش بگیرین و بگین خسته نباشی عشقم خدا برام نگهت داره هروقت اومدی خونه دستت پربود بعدم با ذوق یکی یکی خریداشو نگاه کنین و تشکر کنین┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
دختر محجبه ای بودم که عاشق پسر عموم شدم ولی آخرش . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
مَــــــــنِ آرام💜✨
دختر محجبه ای بودم که عاشق پسر عموم شدم ولی آخرش . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
🦋 زندگینامه ارسالی 🦋 سلام آنیسا هستم و الان حدود ۱۷ سال دارم. وقتی سنم حدود دوازده بود رفتیم مرکز استان خودمون زندگی کنیم.اونجا دایی ها و یکی از عموهام زندگی می کردن.روزایی که تازه اسباب کشی کرده بودیم رفت و آمد ها خوب بود ولی نه با عَموم. من واقعا هیچ احساس غمی نداشتم‌.میخواستم کلاس ششمی رو بخونم.خیلی ساده از کوچکترین دلخوشی ها لذت می بردم.برای اولین بار صاحب یه گوشی لمسی شدم.بهترین روزای زندگیمو میگذروندم.یعنی بزرگترین غم من این بود که دفتر خاطرات نداشتم خاطرات خوبمو توش بنویسم و اون رو پر از برچسب های دخترونه کنم.اگه میخندیدم دیگه خندم بند نمی اومد!!😐😂😂 با برادر کوچیکم وقت میگذروندم و بازی میکردم.البته برادر بزرگم هم دوسال ازم کوچیکتر بود.خلاصه برای سال بعد از اونجا نقل مکان کردیم و رفتیم به یه قسمت دیگه ی شهر.رفت و آمد ها کمتر میشد.😕 منم واقعا با وجود هر خوشی و غمم هیچ دوستی نداشتم.کلاس هفتم که بودم تمام فکر و ذکرم پیش درسم بود و درکنار درس یکیو توی قلبم دوست داشتم.🙂 اون پسر عموم بود.گاهی دعوا می کردیم٬گاهی بازیگوشی وگاهی هم ساکت می نشستیم توی جمع بزرگترها و زیرزیرکی همو نگاه می کردیم و می خندیدیم.😁 آره هردوتامون بچه بودیم.اون فقط یه سال و خورده ای ازم بزرگتر بود.پدرم سر قضایایی اصلا باهاشون رفت و آمد نمیکرد و منم خیلی ناراحت میشدم.پدر بزرگم کرمانشاه زندگی می کرد و ما فکرکنم یک سال قبلش وقتی رفته بودیم بهش سر زدیم عموی منم اونجا بود با خانواده.اونجا که دور هم بودیم پدرهامون دعوا میکردن درحالی که من اونطرف خونه داشتم نگاهش میکردم.به هم لبخند میزدیم و از خنده غش میکردیم.😂میتونستم حتی بدون اجازه روی صندلی مخصوص پدربزرگ بشینم و بچرخم.🤪چون همه حواسشون به دعوا بود...از اون موقع مدتها گذشته بود.میخواستم امتحانات دی ماهمو بدم.پدربزرگم فوت شد.خیلی غصه میخوردم.منو میخواستن تنها بذارن چون برادرم هم میخواستن ببرن اخه اونم امتحاناشو داده بود.من موندم پیش دایی اینام. بعد از اتمام امتحاناتم قرار شد پنجشنبه بریم شهرستان ٬ خونه ی عموی بزرگترم و توی مراسم ختم باشیم.مطمئن بودم اونجا میبینمش.قلبم به تپش افتاده بود.🙃 وقتی اونجا رسیدیم با گریه مادربزرگمو بغل کردم و بهش تسکین دادم.نگاه من و امیر گاهی به هم گره میخورد اما من نگاهمو میگرفتم.تا می آمد توی اتاق و مینشست سعی میکردم زیاد نمونم و برم.توهم نمیزنم اما حس میکردم بهم بی توجه نیست.بعد از رفتن پدربزرگ از بین ما و تمام شدن مراسمات گاهی همو میدیدیم.سالگرد ها توی خونه ی مادربزرگ بود.دیگه ۱۴سالم بود و هردو عوض شده بودیم.از شیطنت ها و خندیدنا مثل قبل خبری نبود.🙂 بعد از مدتی مهاجرت کردیم به جنوب کشور و آخرین باری که دیدمش برای پذیرایی میوه بردم. ولی بد سوتی دادم‌.ظرف میوه چپ شد و حتی یه سیب رفت جلوی پاش‌.حالا اون لحظه از خنده میخواستم غش کنم ولی لبمو گاز گرفتم و با استرس میوه هارو جمع کردم.😂بماند که نگاه آخرمون دیدار آخرمون هم بود...🙁وقتی خونه گرفتیم٬ جنوب خیلی آب و هوای گرمی داشت.اما باید بگم چون نزدیک دریاست شرجی هم هست. آب و هوای بدی داره کلا. دیر مدارکم رسید و دیر ثبت نام کردم واسه ی همین توی مدرسه ای درس خوندم که هنوز افتتاح نشده بود.توی کلاساشون جانبود و توی حیاط درس میخوندیم.توی باد و نم نمای بارون و آفتاب و سرما.یه بیماری سخت گرفتم که یه ماه زمین گیرم کرد. تا موقع امتحانات ترم دوم مجبور بودم خودمو آماده کنم از این رو یکماهم بی خوابی کشیدم و امتحاناتمو عالی دادم.رشته ی مورد علاقه م رو انتخاب کردم و توی فضای مجازی هم درس و هم سرگرمی دنبال میکردم.تا اینکه یه پسری باهام چت میکرد.حال روحیم خیلی خراب بود. سال اول دبیرستان بودم اما بدجوری حالم خراب بود.رفته بودیم استان خودمون اما بازم نتونسته بودم عمو اینا و امیر رو ببینم.دلتنگی خیلی شکنجم میداد. اون پسر اسمش علی بود و رلش ولش کرد.توی گروه خلوتی بودیم ولی همه ی دخترای گروه عاشقش بودن جز من که باهاش دعوا میکردم.😄بهم گفت روت کراشم.حالا من که هنوز رل نزده بودم و اونم که هنوز رلش کنارش بود!!😐چیزی نگفتم جز اینکه من تورو مثل برادرم میدونم.مدتی بعد احساسم نسبت به امیر که ۴_۵ سال توی دلم نگهش داشته بودم برگشت.همه علاقم شد اون پسره و باهاش صمیمی شدم.اون همزمان با من با یکی دیگه حرف میزد باز اونم میشناختم توی گروه بود.منو از گروه حذف کردن و مدتی بعد از دوست مجازیم که دختر شنیدم که رل داره پسره.😂به من هم بعد از کلی حرف و قول و وعده گفت دوستت ندارم و اون عشق واقعی منه.مادرم هم مچمو گرفته بود و بهم بی اعتماد شده بود.خیلی بهم بد میگذشت.انگار همه چیزمو یدفه ای از دست دادم.لباسای صورتی که میپوشیدم دیگه سیاه بودن. ❌❌ادامه . . .👇👇👇
❌ ادامه . . . لبخندای روزانم دیگه گریه های شبونه بودن. چهره ی شکسته و حال افسرده ای داشتم. رل اون پسره حقیقتو از پرسید و منم از رابطه مون گفتم.آخرش اونا نامزد کردن و اون پسره ی بیشرف اومده بود بهم زنگ می زد و تهدید می کرد که به پدرت میگم.عکساتو پخش میکنم توی مجازی و آبروتو میبرم و هزارجور حرف ناجور...🙂🖤 چون من آدم محجبه ای هستم و خیلی خانوادمون مذهبی هستن.اصلا فکرشم گاهی راه نفسمو میبنده که انقدر بخاطر یه آدم پست خودمو زجر دادم و کوچیک کردم. مدتی گذشت.پدرم مارو برد ساحل و من عمیقا به دریا خیره میشدم.متوجه نبودم بابا و مامان چی میگن اما بعدا مادرم بهم گفت.🙃گفت:پدرت میگه طاقت دیدن غصه دخترمو ندارم.چند وقته خیلی توخودشه...داشتم اون لحظه درس میخوندم.اما اشکام برگه های کتابو خیس کرد.فهمیدم که نه تنها خودمو بلکه بیشتر خواه ناخواه خانوادمو زجر دادم.😞تا مدتها غصه میخوردم فقط بخاطر حماقتی که کردم.معدلم خیلی پایین اومده بود و بدجوری درهم خرد شده بودم.از غصه هامم دم نمیزدم و درد دل های بقیه رو گوش میدادم.😄فکر میکردم فقط خودمم که غم دارم.الان یک سال از اون ذوزها میگذره.من خودمو با همه چی ساختم.دیگه بهتر دروغ رو تشخیص میدم... کمتر به آدما و مسائل بهامیدم... ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
چه حس قشنگیه:❤️‍ •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• وقتی اعصبانیش میکنی و با همه اعصبانیتش بازکنارته و جانم گفتنشو ازت نمیگیره دوست داری محکم بغلش کنی و خدا حس کنه به یه تن دوتا روح داده حس اینکه با اون همه اعصیانتیش باز دلش نمیاد دلخورت کنه و آخر سر میخندونتت و باهات شوخی میکنه چون صدای خندت دنیای اونم آروم میکنه چون اونم عاشقه مثل تو♥ ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882