پاسخ به شما قشنگم👇
https://eitaa.com/virane/15595
عزیزم زندگی شما بر پایه ی محکم نبوده یعنی هیچ کدومتون وفادار نبودین درسته شوهرتون اشتباه کرده ولی شما حداقل نباید خودتو درگیر این مسعله میکردین تنها راه حل بلاک کردن اون مرد هست شما الان بچه دارین باید به فکر اون باشین برای گفتن درد و دل لازم نبود با یه مرد وارد رابطه بشین لازم بود پیش یه مشاور برین مسعله رو بازگو کنید و از اون راهنمایی بخوایین هم درد و دل میشد و هم راه حلی پیدا میکردین
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
ممنون میشم زندگی منو بخونین و راهنماییم کنید . . . ! •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
سلام من ۳۴ ساله هستم وهمسرم فامیل بودیم من در خوانواده ای بزرگ شدم که خیلی نسبت به دختر سختگیر بودن طوری که نزاشتن بیشتر از پنجم درس بخونم خیلی دوست داشتم درس بخونم بعد هم سراغ ارایشگری رفتم وسه سال دوره گذروندم تو سه یال مادرم خیلی مخالف بود که چرا من دارم میرم رارایشگری وموفق شدم وکارم خوب بود و سالن زدم وکارم خوب پیش میرفت تا این که پسر خالم امد خواستگاری ومن زنش شدم و خدا زود بهمون بچه داد ودیگه ارایشگری نکردم من متوجه نگاه های بد جاریم وشوهرم به هم دیگه شدم شوخی های زیادی که با هم میکردن در حالی که برادر شوهرم حتی جواب سلام هم نمیداد بماند که جاریم چقد اذیت میکرد وحسادت تا من اعتراض کردم وبا شوهرم دعوا که تو چرا اینقدر گرم هستی شوهرم موضوع رو به مادر شوهرم گف وانم شر انداخت وگف چون اون خیلی خوشگله تو داری حسادت میکنی واخرش هم ممیری از حسادت خداییش هم جاریم خیلی خیلی خوشگل بود ولی خدا فقط میدونست که من حسادت نمیکردم نمیدونید چقد کتک خوردم لبه خاطر این موضوع چیزی که با چشم عشوه های جاریم میدیدم دو تایی اهنگ گوش میکردن ولی مقصر من شدم تا اینکه دوسال بعد تو اتاق پرو تالار مچ جاریم گرفتم با یه پسر داشت حرف میزد وبراش عکسای لختی خودشو میفرستاد به پسره وقتی من فهمیدم همه چیزو گف که با اون پسر دوسته ولی رابطه نداشتن فقط در حد عکس و حرفهای عاشقانه البته عکسای لخت مادر زاد 😐 با چشم خودم دیدم عکسشو من هم به کسی نگفتم هیچ کس تا الان خلاصه شوهرم کم کم ورشکست شد و هر روز بد تر از دیروز شد اینم بگم که من ۷ سال اول زندگی تو خونه مادر شوهرم که طبقه بالا رو شوهرم ساخت زندگی میکردم ؛ شوهرم که ورشکست شد برادر شوهرم ازدواج کرد و ماهم بیرون امدیم از اون خونه وافتادیم تو بدبختی طوری که یک سال اجاره خونه نمیدادیم و صابخونه غر میزد و پول نداشتیم شوهرم هم نمیرفت سر کا ر مزگف طلبکارها بفهمن میریزن سرم از طرف دیگه خدا بچه سوم بهم داد اول خاسم سقطش کنم ول نتونستم ونگه داشتم و توکل بر خدا کردم چون شرایط اقتصادی خیلی بدی داشتیم وتو خونه کار میکردم چون واقعا سخت بود باردار بودم اجاره نداده بودیم مشتری میومد صابخونه بدش میومد ولی مجبور بودم بخاطر بچه ها کار کنم شوهرم هم دوستی داشت که مریض بود وسرطان خون گرفت شوهرم هفته ای دو سه بار اونو دیالیز میبرد بارها نهار شامم میموند تا اونو از بیمارستان بیاره تا غذا بخوریم و خیلی بهش کمک میکرد منم میگفتم خوبه میتونی کمکش کنی ثواب داره خلاصه دوستش مرد وهمسرم هم این وسط که خیلی وضعش خراب شد به نام من چک گرفت و به تمام طلبکار هاش داد فکر کنید یه زن با ۵۰ تا برگ چک که همش برگشت خورد ویه سال اجاره خونه عقب افتاده چقدر استرس داشتم هر روز طلبکارا زنگ میزدن خلاصه من از برادر شوهرم که باهم شریک بودن و رفته بود خاستم بدهی هارو اونم بده اونم با دعوا وناراحتی سهم خودش از بدهی هارو داد وکمی هم کمک شوهرم بدهی هادو داد منم خوشحالربودم که داریم خلاص میشیم از بدهی ها که فهمیدم شوهرم زن دوستش که مرده بود رو صیقه کرده وباهاش میرفته سوییت میگرفته باهم بیرون میرفتن و خوشگزدونی خیلی شوکه شدم حالم خراب شد
❌❌ادامه . . .👇👇👇
ادامه . . .
الان یاد اون روزها که چقد من تو سختی واسترس بودم بخدا پول حتی یک کیلو سیب زمینی نداشتم شوهرم با اون زن بیرون میرفته من استرس حکم جلب اون اهنگ های عاشقانه با اون زن پست که میدونست من سه تا بچه دارم و ورشکست شدیم
اون زن امد خونم من انقدر به شوهرم اعتماد داشتم که فکرشم نمیکردم تو این شرایط بهم خیانت کنه الانم هیچکس خبر از این جریان نداره حتی مادرهمسرم ومادر خودم ولی دارم داغون میشم همش احساس میکنم بازم داره بهم خیانت میکنه اما خدایشش همش داره میبره بیرون مشهد برد واونجا قسم خورد که خیانت کنه ولی چون قبلش که شک کرده بودم قسم دادم که با اون زن رابطه داره به قران قسم خورد که نه ندارم الان دیگه باور نمیکنم هر چقدر قسم میخوره
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
اگر یه موقع هایی میبینید که همسرتون نسبت به کسی حسادت میکنه و به خاطر حسادتش به اون فرد عکس العمل نشون میده یکی از راههای کم کردن این نوع حسادت افزایش دادن عزت نفس همسرتونه
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
🤔چطوری؟
_از همسرتون تعریف کنید مخصوصا در مورد اون ویژگی هایی که میبینید نسبت بهشون بر روی اون فرد حساسه
_ بهش میدون بدید که کارهایی رو انجام بده که با انجام اون کارها پیش شما خودش رو نشون میده
اگر همسرتون احساس کنه که بهش اعتماد دارید و اون رو در همه ی موارد قبول دارید و ترجیحش میدید خودش رو کمتر در معرض حسادت و مقایسه با دیگران قرار میده
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
وقتی شوهرمون عصبانی شد چکار کنیم؟
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
در درون هر مردی یک مرد آهنین وجود دارد که موقع مشاجره با همسر فعال میشود..اگر موقع #مشاجره و عصبانیت مرد، او را تایید کنید و یک جمله بگویید:
✅ حق با شماست
آن مرد آهنین, درون شوهر فرو کش می کند و او تبدیل به پسر بچه ای خوب ومهربان میگردد.
حالا خانم می تواند در فضایی آرام تر وبه دور از #خشونت حرفهای خود را بزند بدون این که رابطه آسیب ببیند وتنش های زیادی بار بیاید.
😉از اعجاز این جمله غافل نباشید....
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
برای این سرگذشت
https://eitaa.com/virane/15585
سلام من واقعا دلم آتیش گرفت از خوندن داستان مادر یا دشمن دلم به حال اون بچه طفل معصوم آتیش گرفت یه بچه دو ساله چجوری تونسته بیرون از خونه بمونه شب بخوابه آخه چقد باید آدم سنگدل باشه که با یه بچه این کار بکنه😔😔 ممنون از کانال خوبتون و اگه بشه داستان زندگی خودمو بنویسم براتون ممنونم
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
وقتی شوهرمون عصبانی شد چکار کنیم؟
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
در درون هر مردی یک مرد آهنین وجود دارد که موقع مشاجره با همسر فعال میشود..اگر موقع #مشاجره و عصبانیت مرد، او را تایید کنید و یک جمله بگویید:
✅ حق با شماست
آن مرد آهنین, درون شوهر فرو کش می کند و او تبدیل به پسر بچه ای خوب ومهربان میگردد.
حالا خانم می تواند در فضایی آرام تر وبه دور از #خشونت حرفهای خود را بزند بدون این که رابطه آسیب ببیند وتنش های زیادی بار بیاید.
😉از اعجاز این جمله غافل نباشید....
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
نامزدم با دختر عموش رابطه داره . . . !
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
سلام روزتون بخیر.من ۱۸سالمه ۹ماهه به اجبار پدرم با پسر عمم ک۲۷سالشه نامزد کردم اولش اصلا راضی نبودم اما کم کم بهش دل بستم.پسر عمم یه دختر عمو داره ک یکسال ازش کوچیک تره و طلاق گرفته (دختریه ازاد ک حتی خونه مجردی داره)یه مدت باهم رابطه داشتن اما بعد رابطهشون بهم خورد حتی پسر عمم ازش خاستگاری کرد و اون گفت چون من یکبار ازدواج کردم و تو پسر مجردی بودی هیچکس قبول به ازدواج ما نمیکنه و رابطهشون بهم خورد.از اون رابطه دو ساله ک گذشت و بعدش به خاستگاری من اومد ک منم به اجبار قبول کردم در طول این ۹ماه خبری از اون دختر نبود تا اینکه چند وقت پیش به نامزدم یه پیشنهاد کار داد ک باهم برن شیراز و کسب و کار راه بندازن و خونه جدا بگیرن وقتی به من موضوع رو گفت منم مخالفت کردم اما خیلی پا فشاری کرد ک نظرمو برگردونه و با رفتنشون موافقت کنم سر همین مسئله بحثمون شد حتی موقع معذرت خواهی ک اومد اون دختر تو ماشینش بود و ماشینو کوچه پشتی پارک کرده بود.الان تقریبا یکماهه ک دیگه سرو کاری باهم نداریم میگه قید اونو زده رابطشون دیگه مثل قبل نیست اما نمیتونم باور کنم شاید بعدا دوباره بخوان باهم باشن الان نمیدونم ک کلا بهم بزنم یا رابطمونو نگه دارم؟
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
کمی عاشقانه . . .
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
- ای بابا . .
من هی میام فراموشت کنم ؛
هی آسمون لج میکنه و بارون میباره .
هی میام فراموشت کنم .
آدمایی رو میبینم که پیراهن چهارخونه
آبی دارن .
با پیرهن چهارخونه خیلی قشنگتر میشدی .
یادته؟!
اینو وقتی عکستو با پیرهن چهارخونه فرستادی بهت گفتم .
امروز دوباره شروع کردم به فراموش کردنت . .
که پلی لیست لعنتی چاووشی رو پلی کرد .
چند روز پیش هم توی اتوبوس کنارِ گوشم یکی مثل تو خندید ؛
سرمو برگردوندم و نگاهش کردم .
مثل تو خندید .
ولی تو نبودی!(:🌱'🔓
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
سرگذشت واقعی مادر یکی از اعضا . . .
#چوب_خدا_صدا_نداره
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
مَــــــــنِ آرام💜✨
سرگذشت واقعی مادر یکی از اعضا . . . #چوب_خدا_صدا_نداره •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
سلام ادمین محترم کانال داستان و پند
این داستان زندگی مادرم هست که براتون تعریف میکنم.
مادرم تو یه خانواده فقیر دنیا اومده خیلی سختی کشیده تا بزرگ شده .قالی بافی میکرده با خواهراش تا خرج خانوادشونو دربیارن .مادرم ک دختر اخر بوده زن پسر خاله اش میشه. چند سالی باهم زندگی میکنن. چن سال با نداری شوهرش میسازه وصاحب سه فرزند میشن..یکیش تو نوزادی مریض میشه و میمیره .
یه دختر و یه پسر براش می مونه.
بعد یه مدت متوجه میشه که شوهرش بهش خیانت کرده و با یکی از اقوام میریزن رو هم و مادرمو طلاق میده. مادرمو میبره میندازه پیش مادرش ولی بچه ها رو نمیده به مادرم .بعد یک مدت اون خانمه میگه من نمیتونم بچه هاشو نگه دارم برو بده مادرشون. اونم بچه ها رو میندازه سر مادرمو میره پی خوشیش.
چند سالی با بدبختی زندگی میکنن .مادرم پدر نداشت.فوت شده بود.
مادرم فقط ی مادر داشته که به اجبار پیش مادرش میدمونه با دوتا بچه .خلاصه یه چند سالی ک میگذره یکی از اقوام پدرم برای پدرم دنبال زن میگشته مادرمو معرفی میکنه و پدرم با مادرم ازدواج میکنن .پدرم زن داشته ولی زنش مریض بوده. چند سالی رو تخت بوده و بچه هاش بهش میرسیدن .
پدرم از زن اولش هفت تا بچه داشته چهار تا پسر سه تا دختر .(خلاصه ک من زیاد در جریان زندگی گذشته پدر و مادرم نیستم. همینقدری میدونم ک میگم .)
مادرم بعد ازدواج بچه دار میشه ما چهار تا خواهریم یک سال یک سال فاصله سنی داریم .پدرم تو ده مادرم یه خونه میسازه و ما اونجا بزرگ میشیم.ما هیچ وقت با خانواده پدرم اشنا نشده بودیم چون پدرم میدونست بچه هاش چجورن ما رو نمیبرد ده خودش .پدرم مرد سر شناس و پولداری بود .وقتی ک من هفت ساله شدم تو ده مادرم مدرسه رفتم بقیه خواهرام کوچیک تر بودن .
وقتی هشت ساله شدم پدرم ما رو اورد ده خودش .فاصله ده مادرم و ده پدرم بیست دقیقه است .
وقتی رفتیم خونه پدرم تو ده خودش اذیت و آزارای بچه های پدرم شروع شد. همش جنگ و دعوا.ما چهار تا خواهر تو همچین جو خونه ای بزرگ شدیم .همیشه تنش و استرس اینو داشتیم که کی دعوا میشه .ما باغ داریم هر سال موقع برداشت محصول جنگ و دعواها بیشتر میشد. من همیشه ارزو میکردم هیچ وقت محصول نداشتیم تا این جنگ و دعواها نباشه. همیشه یک چشممون خون بود یک چشممون اشک. یک چیزی میگم یک چیزی میشنوین . خیلی سختی کشیدیم خیلی با این پدرم کلی ثروت داشت ذره ای نفهمیدیم و لذت نبردیم ازش بخاطر بچه های پدرم .خلاصه ک ما کم کم بزرگ شدیم. پدرم ترس اینو داشت که اگر یه روزی خدا بیامرز بشه ما چهار تا بچه کجا اواره میشیم .(پدرم سنش زیاد بود پسر اول پدرم همسن مادرم بود )وقتی بچه بودیم کلی خواستگار میومد ولی پدرم نمیدونست چیکار کنه اخرش تصمیم گرفت ما رو سر و سامون بده. چون از بچه هاش به شدت واهمه داشت که بعد از خودش چه بلایی سرمون میاد .
خلاصه ک ما رو عروس کرد تو سن کم همه مون رو. ۱۶سالگی شوهر داد اونم چه شوهرایی نه مالی داشتن نه هیچی حالیشون بود از زندگی ،چهارتا پسر بچه... 😐😐ما ازدواج کردیم .بعد ازدواجمون پدرم به هر کدوممون یه خونه داد یه تیکه از زمین باغ.خیلی به فکر ما بود خیلی ما رو دوست داشت وقتی خواهر اخریم عقد بود پدرم یکدفعه مریض شد. کم کم مشاهیرشو از دست داد کم کم الزایمر گرفت و بچه هاش دیدن چه فرصت خوبی، هر چند که نتونستن با ما کاری داشته باشن ولی مادرمو انقدر عذاب دادن تا مادرم همه چیو گذاشت و رفت ده خودش پیش مادر پیرش
❌❌کپی برداری از آن حرام میباشد❌❌
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882