برای خانومی که نمیتونه به مادر شوهرش بگه مامان
عزیزم حتما لازم نیست که اینطوری صداش کنی میتونی بهش بگی خاله یا اسمشو با یه جون صدا کنی مثلا فاطمه جون یا زهرا جون
اگه دیگه خیلی دوسش داری کم کم بهش بگو عادت میکنی گلی☺️💙
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
مرور خاطرات 😁
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°
چن سال پیش ماه محرم بود همسرم نذر کرده بود یه گوسفند هدیه کنه به مسجد محل
مسجد ما رسم دارن اخر دهه اول و بعد شام غریبان هیئت امنای مسجد از کسانی که خرجی شام و یا پول میدن تشکر می کنن
همسرم وقتی گوسفند نذری رو داد به مسجد ازشون تقاضا کرد که اعلام نکنن تا ناشناس بمونه ، گفت اونطوری ریا میشه
خلاصه شد شب آخر و تقدیر و تشکر از اونایی که پول یا شام دادن ده شب محرم ، طبق خواسته همسرم رییس هئیت امنا گفت یه نفر گوسفند آورده نمیخواد اسمشو بگیم برای سلامتیش صلوات بفرستین😍😍
درضمن منم قسمت زنونه آشپزخونه رو در اختیار داشتم همه هم منو میشناسن تو محل ، داشتم پذیرایی میکردم پیش هر کسی میرفتم میگفتن قبول باشه نذرتون😳😳
مسجد هم خیلی شلوغ منم پیش خودم گفتم چطوره که ملت فهمیدن ، از بلندگو که اعلام نکردن
در همین حین یکی از دوستانم اومد در گوشم گفت ببین مادرشوهرت میره پیش تک تک ادما میگه گوسفند رو پسرم داده 🤨🤨🤨
به لطف مادرشوهرم همه فهمیدن که گوسفند رو ما دادیم
برگشتیم خونه همسرم میگه نمیدونم مردم از کجا فهمیدن همه میدونستن 😑
حتما هئیت امنای دهن لقن😑
منم گفتم نخیر کار ننه جونته آبروتو برده
🤣🤣
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
زندگی ذره كاهیست كه كوهش كردهایم
زندگی نام نکویی ست كه خارش كردیم
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار
زندگی نیست بجزدیدن یار
زندگی نیست بجزعشق🤍
بجزحرف محبت به كسی
ورنه هرخاروخسی
زندگی كرده بسی
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد، دوسه تاكوچه وپس كوچه واندازه یك عمر بیابان دارد
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم♥️🐾
صبح بخیر . . .
با خواهر شوهرم دعوا کردم . . .
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
سلام ادمین جان لطفا پیام منم بزار کانال ممنون میشم
راستش چند وقت پیش شوهرم با خاهرش دعوای شدید کرده بوده منم خبر نداشتم تا اینکه گوشیم زنگ خورد خاهر شوهرم بود هر چی از دهنش دراومد و لایق خودش بود بهم گفت منم هیچی نگفتم و قطع کردم الان از شما میخام راهنماییم کنید دیدمش چطور رفتار کنم همسرم میگه هر چی فحش بهش میدی اگر حرف نزنی نه من نه تو ولی من به خاطر همسرم میگم بزار هیچی نگم نمیدونم به خدا مگه خدا نیست و نابودشون کنه
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
#حتما_بخوانید🦋🫐
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
شکست خوردن و دوباره بلند شدن و ادامه دادن، کار آسونی نیست!
حتی گفتن جمله های انگیزشی تاثیری نداره
وقتی با همهی وجود احساس می کنی دیگه دلت نمیخواد ادامه بدی!
پس اگه بلند شدی، ادامه دادی، با زخم هایی که توی وجودت هست!
اگه هنوز مهربون بودی وقتی نامهربونی دیدی!
اگه باز تونستی لبخند بزنی به آدم هایی که سهمی داشتن تو شکست هایی که خوردی!
اگه باز بخشیدی،
باز بلند شدی،
باز جنگیدی
تو برنده ای!
حتی اگه هیچکس نفهمه توی وجودت چقدر کلنجار رفتی که اونی نباشی که بد می شه، کم میاره و حتی می زاره می ره وقتی تمام قد حق داشته که بره و پشت سرش رو هم نگاه نکنه!
تو سخت ترین اما زیباترین کار این دنیارو کردی، اونم امیدوار بودن تو اوج ناامیدیه..
دنیا به آدم هایی مثل تو مدیونه..
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
درس عبرت . . .
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
سلام خانم گلای مهربون این متنی که میخوام واستم بنویسم مال خودم نیست مال خوانوادمه ♥️...
خوب قصه از اونجایی شروع میشه که من اولین ساله که میخواستم سرویس مدرسه خانم بگیرم و تازه به شهرمون اومدیم و هیچ کسیو نمیشناختیم تو شهرمون خوانواده مادرم هستن ، پدربزرگم به من پیشنهاد داد که یکیو میشناسه که سرویس میبره و خانم هم هست ما گفتیم باشه شمارشو بدین زنگ میزنیم ، زنگ زدیم او اینا و هماهنگ کردیم و چون اشنای بابا بزرگمه ما هم بهش اعتماد کردیم خوب منو تاا امتحانات نوبت دوم میبرد و میاور نصف راه دیگه نیومد و بش گفتیم دیگه نیا
خوب بعد از مدرسه که تموم شد ۱ماه بعد داییم بم زنگ زد و گفت سرویست اسمش چیه منم گفتم اسمشو بعد گفتم چرا و چیشده و اینا گف کاریت نباشه منم گفت باش و گوشیو دادم به مامانم و داییم واسش تعریف کرد که چی شده منم انننقدر کنجکاو شده بودم که شبا فقط داشتم فکر میکردم بعد چنند ماه قضیه رو فهمیدم که چیه.....
ما وقتی میرفتیم شهرستان کلید های خونمونو میدادیم به خونه بابابزرگم اینا بعد شبا ما شهرستان میموندیم از خوانوادم یه چیز هایی شنیدم که مغزم رگ به رگ شد و اصلا باورم نمیشد که بابابزرگ همچین کاری کرده لطفا خانما زود قضاوت نکنید تا به اخر قضیه برسین خوب من شنیدم که بابابزرگم کلید هارو میبرده و به سمت همون خانمه سرویس خودم میرفته و میومدن خونمونو رابطه برقرار میکردن متاسفانه متاسفانه متاسفانه 😔 و هیچکی هم خبر نداشته تاااا دایی بزرگم از همسایه ها ی خودشون شنیدن که ما باباتونو این مکان دیدیم با این خانم ما باباتونو این مکان دیدیم با همین خانم میخندن و قهقهه و اینا داییی بزرگم باورش نمیشد و خودش رفت ببینه چه خبره و دید که راست میگفتن همسایهها و داییم رفت شماره ی خانمه رو پیدا کرده و بش زنگ زده ولی نگفته که کیه بش گفت که من از طرف اطلاعات زنگ زدم و سرباز گمنامم او اینا دروغکی گفته تا بترسه بش گف که به نفعته که دست از سر این اقا بردارین والا براتون بد تموم میشه ... مامانم اینا فهمیدن خاله هام زن دایی هام همه فهمیدن بجز من که یواشکی فهمیدم و هیچکی نمیدونه که من فهمیدم😁 خوب بعدا معلوم شده که شوهر این خانمه معتاده و خودشو زنه نقشه کشیدن واسه بابابزرگم و هی ازش پول بگیرن به اسم خانمه و هی ازش پول بگیرن این خانمه هم یه پسر داره و دختر داره بچه هاش هم بزرگن خوب خالم هم به زنه پیام داده و باش صحبت کرده زنه هم به خالم میگه به من چه باباتون میاد سراغم و بم پول میده😂 بیچاره مامان بزرگم 😔 خیلی از این قضیه ناراحت شد اصلا نمیدونست و فقط بچه هاش میدونستن مامان بزرگم تازه چند وقت پیش فهمیده داییم بش گفته.. قضیه خییلی خراب شده و بابابزرم هم رف خونه اون یکی داییم و اونجا زندگی میکنه قبلا خونه دایی بزرگم بودن طبقه بالا زندگی میکردن و به خاطر همین قضیه با داییم دعواش شد و اومد خونه این یکی داییم دایی هام هم دعوا کردن و اختلاف دارن با هم درمورد همین قضیه اون یکی داییم باورش نمیشه این قضیه رو و میگه همش دروغه و اینا من ۳ تادایی دارم اشتباه نکنیید😁 الان هم ۳ یا ۴ ماهه که اونجا زندگی میکنه بابابزرگم داییمو روی ۲تا تخم چشاش گذاشته و انقد بش خدمت میکنه تا زنه رو فراموش کنه و ما هم گفتیم اونجا بمونه بهتره که فراموش کنه و خطشو و شماره زنه رو حذف کردیم واسه خوانواده مامانم دعا کنیید و برایه بابابزرگم هم دعا کنیید و کلید هاتونو به هیچکی ندیید و سرویس ها تونو حتی اگر زن هم باشه اعتماد نکنیید ما الان کلید هامونه به داایی کوچیکم دادیم ما ۳ تا کلید داریم یکیشو به داییم دادیم که به خونمون سر بزنه وقتی ما نیستیم خانما لطفا لطفا وارد زندگی یه مرد متاهل نشید خواهش میکنم زندگی یه زن دیگه رو خراب نکنیید الان این زنه همه ی خوانواده و فامیل رو پاشیده و باهم دعوا و اختلاف دارن امید وارم که زندگیتون رنگی مثل رنگین کمان عشقتون مثل عشق زلیخا ندیده دوستتون دارم یا حق🦋🦄
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
💙🦋 عروس فامیل هستم . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
سلام تو رو خدا سوال من بزارید نمیتونم مشاور برم من عروس بزرگ خانواده هستم فامیل هم هستیم خانواده همسرم تو این چندین سال زندگی همه چیز رو از من وهمسرم پنهان کردن ومن تمام اتفاقهای خانواده رو از دیگران میشنوم حتی مسایل ریزودرشت مثل خاستگاری؛ بارداری وطلاق دختراشون یا خرید خانه بچه هاشون در ازدواج بچه هاشون فقط زنگ میزنن به ما میگن فردا عقده بیایید اصلا اطلاعی از هیچ چیز نداریم کلا خانواده مرموزی هستن ولی با پسرهای دیگشون اینجور نیستن وکم وبیش درجریان میزارنشون اگه مشکلی چیزی داشته باشن به همسرم میگن الانم زنگ زدن چند روز دیگه عقد دخترشونه برای عقد یکی از برادراش نرفتیم گفتیم چرا برای مراسم نامزدی به ما نگفتین ولی اینبار هم تکرار کردن کارشون رو به نظر من همسر بنده که پسر بزرگشونه رو دارن بی ارزش میکنن در ضمن داماد جدید دوست صمیمی وخانوادگی داماد قبلی هست اگه این عقد رو نرم کلا باید با همشون قطع رابطه کنم بجز برادرشوهرهام بجز این پنهانکاری فرق هم میزارن بین بچه هاشون در حالت عادی مشکلی باهاشون ندارم به نظر شما چکار کنم برم یا نرم فرقی به حال اونا نداره ولی خودم هم اونقدر قوی نیستم که کلا قطع رابطه کنم احساس میکنم برم خودم روبی ارزش کردم نرم هم پیش جاری هام کم میارم لطفا نظر بدین چکار کنم در عین حال تمام انتظارتشون هم سر جاشه مثل کادو دادن مهمانی و غیره لطفا کمکم کنید
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
خاطرات . . .
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
یه بار تازه عروس بودم و رفته بودیم تهران خونه خواهر شوهرم چون چند روز میموندیم بعد دو سه روز اول از حالت رسمی در میومدیم و غذا را ساده تر درست میکردیم
یه شب کوکو سیب زمینی درست کردیم و همین که سفره را باز کردیم بخوریم زنگ زدند و یکی از فامیلای شوهر خواهر شوهرم پشت در بود منم انگار نه انگار مهمونم پا شدم تند تند سفره را جمع کردم گفتم پاشید پاشید شاممونم خوب نیست میبینن زشته
مهمونا اومدن و رفتن دیدم خواهر شوهرم میخنده از سوتی من
هنوز بعد چند سال میگیم میخندیم به این حس مسئولیت من😂😂
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
در مورد پیامکهای عاشقانه بهتون یه توصیه میکنم . . .
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
دوست من نیازی نیست که هر روز پیامک خاص و خیلی رمانتیک و.... بزنی.
این طور پیامها رو گاهی بفرست که همیشه جذاب باشه.
ولی در طی روز حتما به همسرت(پارتنرت) پیام بده یا زنگ بزن که حضورت رو در کنارش بهش یادآوری کنی.
پیامک شما حتی اگه بهتون جواب هم نده مطمئن باشید که تمام وجود همسرتون رو گرم میکنه و تاثیر بسیار مثبتی خواهد داشت.
این پیام میتونه خیلی ساده باشه. مثلا ؛
دوست دارم
خسته نباشی
به یادتم
و...
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
💙🦋 ریحانه . . . گوشه ای از زندگی من امیدوارم درس عبرت باشه برای بقیه ! ! ! •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
🦋ارسال اعضا 🦋
ریحانه . . .
اون شب سعید نیومد خونه...هرچقدرتماس گرفتم هم جواب نمیداد...فردا عصر مادرش اومد خونمون...فکر میکردم میخواد مشکل منو حل کنه یا با سعید حرف بزنه شاید اخلاقشو درست کنه ولی بهم گفت تو زنی باید بتونی شوهرتو پایبند به خودت و خونه کنی...سعید زمان مجردی هم زیاد مسافرت میرفت یا حتی چند هفته ازش خبر نداشتیم،من از تو توقع دارم بتونی اخلاقشو تغییر بدی..من با این حرفش خیلی تعجب کردم،با خودم گفتم مگه میشه من بتونم اخلاق یک مرد۳۰ساله رو تغییر بدم،تو که مادرشی باید اونو درست تربیت میکردی نه من...من بیاد ندارم هیچکدوم از داداشای خودم اهل شب نشینی یا رفیق بازی بوده باشن...اونروز خیلی بد شکستم آخرین امیدم که خانواده ش بودن هم از دست رفت...بابام راست میگفت که آدم نباید بی شناخت ازدواج کنه اونم خانواده ای که سالهای زیادی تهران بودن...وای پدرم که روی زنگ زدن بهشو نداشت،خودش روزانه زنگ میزد و حالمو میپرسید...همیشه میگفتم حالم خوبه،خوشبختم...یکهفته از سعید خبر نداشتم،خواهرش میگفت براش زنگ زده با دوستاش کیش بودن...خودم رو تو خونه حبس کرده بودم...به خودم نمیرسیدم لاغر و کم اشتها شده بودم...بعد از یکهفته شب اومد خونه...حالتش طبیعی نبود،حرفهای نامعقول میزد،به زور میخواست منو بغل کنه...ازش چندشم میشد،دهانش بوی بد میداد...ولی هرچی بود زورش از من خیلی بیشتر بود...من دختر مذهبی بودم اعتقادات خودم رو داشتم،اونشب بعد از اینکه رفتم حمام،رفتم نماز خوندم و روی سجاده اشک ریختم...خدایا هیچ راهی نداشتم..این اون زندگی نبود که من تصورشو میکردم...
دیگه به کارهاش و غیب زدناش عادت کرده بودم،تنها کار درستی که اونموقع انجام دادم این بود که نگذاشتم حامله بشم...
عیدفطر بود که مادرم تماس گرفت و گفت عقد رضا پسر عمومه...با یکی از همکاراش،من و سعید رو هم دعوت کردن...قلبم فشرده شد...ولی با این حال خیلی دوست داشتم برم...
❌❌❌ادامه دارد...
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882