eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.8هزار عکس
679 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
در پاسخ به عروس فامیل سلام دوستان بعضی از خانوادها کلا عادتشونه به عروس وداماد محل نزارن و نگن منم همین مشکلو داشتم ولی انقد بی محل نشون دادم راجع به این مساله که خداروشکر همشون ازدواج کردن ورفتن سر زندگیشون حتی همسر من برای مراسم عروسی خواهرش نیومد ولی من وبچه هام آماده شدیم ورفتیم اعتراض هم که میکردیم جواب درست وحسابی نمیدادن میگفتن اخلاق شوهرم بده ولی برای خرج کردن ما بزرگتر بودیم وباید خرج میکردیم خلاصه بابی محلی کردن ورفت وآمد کم وسر سنگین بودن بهشون بفهمونید که کارشون اشتباهه ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
برای عروس فامیل چه جالب منم خانواده ی شوهرم خونه رو فروخته بودن بعد ب من گفتن نفروختیم. میخواییم اجاره بدیم ...یه روز خونشون بودم تلفن زنگ خورد مشتریه بود گفت به پدر شوهرت بگوو نصف پولو ریختم کی بریم به نام بزنیم 😂😂 منم گفتم مگه خونه اجاره ای رو به نام میزنن 😂😂 گفت خونه رو خریدیم اجاره نکردیم خلاصه لو رفت به شوهرم گفتم نتونست چیزی بگه هیچی نگفت حقو به من داد ..دیگه خونشون نرفتم. هی گله میکردن نمیایی منم گفتم من که عروستون نیستم غریبم کجا بیام ...خلاصه از اون روز ب بعد مادرشوهرم خودش هر اتفاقی میوفته اول از همه به من میگه 😂😂😂 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙 . . . عقد ناموفق داشتم . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
مَــــــــنِ آرام💜✨
🦋💙 . . . عقد ناموفق داشتم . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
ممنون میشم سوال منو الویت بزارید چون باید جواب خواستگارمو بدم نیاز ب کمک دارم ۲۰سالمه یکبار قبلا عقد ناموفق داشتم حدود ۴ماه بوده الان ی خواستگار دارم ۳۰سالشه تک پسره وضع مالی خوب داره خانوادشم خوبه بدنیس ولی من دودلم سراینکه چون واحد پایینی مادرش اینا میخواد زندگی کنه میترسم دخالت دهن بینی باشه خودش گفته که اجازه دخالت نمیدم مادرشم تااونجایی ک دیدم و میشناسم فک نکنم همچین ادمی باشه شغلشم ازاده یکمم از اداب معاشرتش خوشم نمیاد میترسم بعدها پشیمون شم خودمم مستقلم کار میکنم باخواهرم بهش خونه مستقل گفتم گفته که فعلا نمیتونه ازنظر احساسیم ابراز علاقه میکنه کادو اینا میفرسته قیافشم معمولیه ومن خیلی سرتر هسم و میترسم بعدا این مشکل ایجاد کنه یا برای من فرصت های بهتری پیش بیاد ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
من۲۱سالمه... •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• توسن ۲۰سالگی نامزد کردم و الان عقدم اوایل نامزدیم بخاطر تنها بودنم اون فرد رو انتخاب کردم و همش میگفتم عشق ب وجود میاد الان یکسال میگذره و من حسی بهش ندارم حتی بغل کردنشم برام سخته طرف مقابلم خیلی بهم محبت میکنه و دوسم داره ولی من حسی بهش ندارم وچون انتخاب خودم بود نمیتونم چیزی ب خانوادم بگم و میترسم سرزنشم کنن و نزارن جدا بشم از طرفی هم نامزدم میگه یا مرگ یا تو توی دوراهی قرار گرفتم حال روحیم خیلی بده میترسم ادامه بدم در اینده ب مشکل برخورم از یه جاهم خانوادم میگن آبروریزی میشه نمیدونم واقعا چ کنم لطفا راهنماییم کنین😔 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🍃🍃🌼🍃🍃🌼🍃🍃🌼🍃🍃 مرور خاطرات متاهلی...😁👇 سلام 😊😊😊 من هجده سالگی نامزدشدم ده سال ازدواج کردیم نامزد بودیم یه شب اقامون اومد خونمون موقع رفتنی تو کوچه میخاستیم از هم خدا حافظی کنیم کوچه خلوت بود همین که لبم و گذاشتم رو صورتش🙊🙊یهو همسایمون با خانومش و بچش اومدن تو کوچه 😳😳😳دیگه نفهمیدیم چجوری ازهم جدا شدیم چجوری اومدیم تو خونه ازیه طرف خنده دار بود ازیه طرف ابرومون رفته بود فردا صبحش خانوم همسایمون منا دید میگفت خوشمزه بود😋😂الانم بعد از ده سال همدیگر میبینیم یادمون میاد خندمون میگیره😂😂 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🍃🌼 بعضی از شب ها از همسرم می خوام از بیست به هم نمره بدیم به اخلاق و رفتارمون... اینجوری باعث میشه راجع به ضعف هامون با هم صحبت کنیم و حلش کنیم.. ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
میگفت ببین عشق دوم مهم‌تر از عشق اوله! •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• کسی که بعد از مدت‌ها بیاد و بتونه باورت رو، اعتماد از دست رفته‌ات رو، خرابه‌ها و ویرانه‌های روحت رو دوباره از نو بسازه و آباد کنه، دست کمی از یک معجزه‌گر نداره.معتقد بود عشق دوم قطعا مهم‌تر از عشق اوله..! نمیدونم چقدر درسته ولی بنظرم خیلی عمیقه!❤️❤️ ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
💙🦋 ریحانه . . . گوشه ای از زندگی من امیدوارم درس عبرت باشه برای بقیه ! ! ! •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
مَــــــــنِ آرام💜✨
💙🦋 ریحانه . . . گوشه ای از زندگی من امیدوارم درس عبرت باشه برای بقیه ! ! ! •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•
🦋ارسالی اعضا🦋 . . . ریحانه . . . ساعت حدود۳نصف شب بود که رسیدم فرودگاه...از فرودگاه مستقیم رفتم سمت خونه...سعید تماس نگرفته بود من هم فکر میکردم بود و نبود من براش مهم نیست بهش خبر ندادم...جلوی در آپارتمان که رسیدم یک جفت کفش زنونه توجهمو جلب کرد..فکر کردم باید کفش خواهر یا مادر سعید باشه،کلی رو درون قفل چرخوندم و در رو باز کردم..خونه خلوت و ساکت بود..همه ی خونه بهم ریخته بود،روی اپن پر از شیشه های رنگی بود که توی عمرم ندیده بودم،روی میز ناهارخوری سفره شام مجللی چیده شده بود...چنتا شمع گذاشته شده بود..روی مبلهای سالن چنتا تاپ و لباس زنانه افتاده بود...با اینکه پاهام توان راه رفتن نداشت و بدنم رعشه گرفته بود ولی به سمت اتاق خواب که توی راهرو بود قدم برداشتم... در اتاق نیمه باز بود...همینکه در روباز کردم تلخترین صحنه عمرم رو دیدم..همسرمو مرد زندگیمو توی اتاق خواب خودم روی تخت خودم با زنی دیگه....غرق در خواب و بیهوش..یه نگاه کلی به اتاق خواب انداختم...همه ی خاطرات اول زندگیم اومد جلوچشمم...فقط کسانی که این اتفاق براشون افتاده باشه میتونن حال اون لحظه ی منو درک کنن...البته خیلی پیش تر از این باید فکر اینجاشو میکردم،وقتهایی که خودمو با خیالهای الکی دلخوش میکردم...عقب عقب برگشتم و قصد رفتن داشتم...ولی برای یک‌لحظه گوشیمو بیرون آوردم و توی اون وضعیت ازشون عکس انداختم..فقط قرآن شب عروسیمو برداشتم و از خونه بیرون اومدم،من دختر بیحیای نبودم که بخوام جیغ بزنم یا داد و بیداد کنم،تربیت من اینجور نبود،وقتی کسی منو نمیخواست من آدم موندن و اصرار کردن نبودم..آدمی نبودم که بخوام گدایی محبت کنم یا خودمو کوچیک کنم،اون لحظه چشمهای مامان بابام وقتی رضا ازم خواستگاری کرد،چشم های عموم وقتی جواب منفی منو شنید از جلو چشمام گذشت...اون شب چون بلیط نداشتن رفتم هتل...چقدر غریب بودم تو شهری که همسرم و خونم اونجا بود ولی پذیرای زنی بجز من بودن...فرداش با اولین بلیط برگشتم سمت شهر خودمون...عصر رسیدم...بابام خودش در رو باز کرد،همینکه منو دید شوکه شد...گفت ریحانه،باباجان تویی اینجا چیکار میکنی مگه نرفتی تهران،سعید کجاست...باز پناه بردم به آغوش پدرم..همون لحظه همه چیز رو براش تعریف کردم و عکس رو نشونش دادم،بابام پیشونیم رو بوسید و گفت منو ببخش که اجازه دادم زنش بشی،چرا اینهمه وقت چیزی بمن نگفتی...مکه من پدر بدی برات بودم،تو جان منی... بابا جان الان هم غصه نخور این پسره لیاقت تورونداشت،من از روز اول فهمیدم...حقشو کف دستش میگذارم..،بابات همیشه پشتته..به خونه خودت خوش اومدی...پدرن کارهای طلاق روانجام میداد،روزیکه احضاریه رفته بود دم شرکتش تازه یادش اومده بود که زنی بنام ریحانه داره..من حتی شماره ش هم از تو گوشیم پاک کردم،پدرم یه شماره و گوشی جدید برام خرید...خلاصه چند وقت درگیر کارهای طلاق بودیم ..با عکسی که به قاضی نشون دادیم حق رو بمن دادن و تونستم مهریمو بگیرم،هرچند با وجود پدرم نیازی بهش نداشتم... الان ۱سال ونیم از اون قضیه میگذره...من با کمک پدرم و برادر بزرگم تونستم یک کارگاه تولید لباس بزنم و خودم مدیرشم...الان هم خواستگار دارم ولی نمیتونم به هرکسی اعتماد کنم... این سرگذشتمو براتون تعریف کردم شاید درس عبرتی برای دخترهای گروه بشه... 🦋. . . پایان . . .🦋 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
چند ایده دلبری:😉💕 •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• شوهرتون بیرون بود اینجوری بهش پیام بده‍ و دلبری کن کـن دلش برات ضعف بره‍ ...😉 . . . آقایی بیرونه و دیر کرده،بهش پیام بدید که چندتا چیز لازم دارم برام بیار لطفا😿🫶🏽 وقتی جواب داد:🥰☝️🏻 لیست رو براش بفرست😉 . . به آغوش🫂 گرم یه لب خندون😊 حرفای قشنگ قشنگ😌 کلی ماچ آبدار برای رفع دلتنگی😘 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
همه ی " زنهای " درون من ! •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• زنهای زیادی در من زندگی می کنند. اقدس خانم چادری است و سر وقت نمازش را می خواند. لباس های گشاد به تن می کند و رویش را از غریبه ها می پوشاند. بقیه زنها مسخره اش می کنند، می گویند فکرش بسته است. من لبم را گاز می گیرم که:« چکارش دارید کاری به کارش نداشته باشید.» اقدس خانم کوتاه نمی آید، بحث می کند و با دلایل خودش قصد راهنمایی دارد، می خواهد بقیه زنهای وجودم را به راه راست هدایت کند. فتانه خانم ناخن هایش را سوهان می کشد و به سر انگشتانش فوت می کند، می گوید:« به تو چه! مگر ما را با تو توی یک قبر می گذارند؟ عیسی به دین خود، موسی به دین خود!...» اقدس خانم زیر لب استغفراللهی می گوید و دانه های تسبیح را لای انگشتانش می گرداند. من نگاهشان می کنم، خودکار را بین دو انگشتم تکان می دهم. پروانه خانم ِهمیشه محجوب، سوزن را آرام توی پارچه فرو می کند و می پرسد:« عصبی هستی؟ از صبح ساکتی!...» مونس خانم هم همیشه ساکت است اما کسی نگران او نمی شود، از صبح می سابد و می شوید و می روبد، لاکلام حرفی نمی زند مگر وقتی از او سوال کنند. شکوه خانم اما برعکس او صبح تا شب حرف می زند، به قول فتانه خانم فک می زند، گاهی حتی صندلی می گذارد دم در خانه می نشیند و به عابرها نگاه می کند، گاهی به آنها سلام می کند. شهلا خانم دم توت فرنگی ها را می گیرد و آنها را توی قابلمه می ریزد، از روی کتاب رزا منتظمی به اندازه شکر می پاشد. شراره اما اهل کار خانه نیست، هر روز به خودش می رسد و از خانه بیرون می رود، توی هر آینه ایی خودش را نگاه می کند، توی شیشه ی مغازه حتی. جمیله خانم توی سرم لزگی می رقصد، زنها دوره اش می کنند و دست می زنند، فتانه خانم می گوید:« تن جمیله استخوان ندارد از بس نرم است، نرم می رقصد...» اقدس خانم را صدا می کند، اقدس خانم از همان دور دست می زند. من به شمعدانی هایم آب می دهم و برایشان آواز می خوانم. ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882