🍃🍃🌼🍃🍃🌼🍃🍃🌼🍃🍃
مرور خاطرات متاهلی...😁👇
سلام 😊😊😊
من هجده سالگی نامزدشدم ده سال ازدواج کردیم نامزد بودیم یه شب اقامون اومد خونمون موقع رفتنی تو کوچه میخاستیم از هم خدا حافظی کنیم کوچه خلوت بود همین که لبم و گذاشتم رو صورتش🙊🙊یهو همسایمون با خانومش و بچش اومدن تو کوچه 😳😳😳دیگه نفهمیدیم چجوری ازهم جدا شدیم چجوری اومدیم تو خونه ازیه طرف خنده دار بود ازیه طرف ابرومون رفته بود فردا صبحش خانوم همسایمون منا دید میگفت خوشمزه بود😋😂الانم بعد از ده سال همدیگر میبینیم یادمون میاد خندمون میگیره😂😂
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
🍃🌼
بعضی از شب ها از همسرم می خوام از بیست به هم نمره بدیم به اخلاق و رفتارمون...
اینجوری باعث میشه راجع به ضعف هامون با هم صحبت کنیم و حلش کنیم..
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
میگفت ببین عشق دوم مهمتر از عشق اوله!
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
کسی
که بعد از مدتها بیاد و بتونه باورت رو، اعتماد
از دست رفتهات رو، خرابهها و ویرانههای
روحت رو دوباره از نو بسازه و آباد کنه،
دست
کمی از یک معجزهگر نداره.معتقد بود عشق دوم قطعا مهمتر از عشق اوله..!
نمیدونم چقدر درسته
ولی بنظرم خیلی عمیقه!❤️❤️
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
💙🦋 ریحانه . . . گوشه ای از زندگی من امیدوارم درس عبرت باشه برای بقیه ! ! ! •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
🦋ارسالی اعضا🦋
. . . ریحانه . . .
ساعت حدود۳نصف شب بود که رسیدم فرودگاه...از فرودگاه مستقیم رفتم سمت خونه...سعید تماس نگرفته بود من هم فکر میکردم بود و نبود من براش مهم نیست بهش خبر ندادم...جلوی در آپارتمان که رسیدم یک جفت کفش زنونه توجهمو جلب کرد..فکر کردم باید کفش خواهر یا مادر سعید باشه،کلی رو درون قفل چرخوندم و در رو باز کردم..خونه خلوت و ساکت بود..همه ی خونه بهم ریخته بود،روی اپن پر از شیشه های رنگی بود که توی عمرم ندیده بودم،روی میز ناهارخوری سفره شام مجللی چیده شده بود...چنتا شمع گذاشته شده بود..روی مبلهای سالن چنتا تاپ و لباس زنانه افتاده بود...با اینکه پاهام توان راه رفتن نداشت و بدنم رعشه گرفته بود ولی به سمت اتاق خواب که توی راهرو بود قدم برداشتم...
در اتاق نیمه باز بود...همینکه در روباز کردم تلخترین صحنه عمرم رو دیدم..همسرمو مرد زندگیمو توی اتاق خواب خودم روی تخت خودم با زنی دیگه....غرق در خواب و بیهوش..یه نگاه کلی به اتاق خواب انداختم...همه ی خاطرات اول زندگیم اومد جلوچشمم...فقط کسانی که این اتفاق براشون افتاده باشه میتونن حال اون لحظه ی منو درک کنن...البته خیلی پیش تر از این باید فکر اینجاشو میکردم،وقتهایی که خودمو با خیالهای الکی دلخوش میکردم...عقب عقب برگشتم و قصد رفتن داشتم...ولی برای یکلحظه گوشیمو بیرون آوردم و توی اون وضعیت ازشون عکس انداختم..فقط قرآن شب عروسیمو برداشتم و از خونه بیرون اومدم،من دختر بیحیای نبودم که بخوام جیغ بزنم یا داد و بیداد کنم،تربیت من اینجور نبود،وقتی کسی منو نمیخواست من آدم موندن و اصرار کردن نبودم..آدمی نبودم که بخوام گدایی محبت کنم یا خودمو کوچیک کنم،اون لحظه چشمهای مامان بابام وقتی رضا ازم خواستگاری کرد،چشم های عموم وقتی جواب منفی منو شنید از جلو چشمام گذشت...اون شب چون بلیط نداشتن رفتم هتل...چقدر غریب بودم تو شهری که همسرم و خونم اونجا بود ولی پذیرای زنی بجز من بودن...فرداش با اولین بلیط برگشتم سمت شهر خودمون...عصر رسیدم...بابام خودش در رو باز کرد،همینکه منو دید شوکه شد...گفت ریحانه،باباجان تویی اینجا چیکار میکنی مگه نرفتی تهران،سعید کجاست...باز پناه بردم به آغوش پدرم..همون لحظه همه چیز رو براش تعریف کردم و عکس رو نشونش دادم،بابام پیشونیم رو بوسید و گفت منو ببخش که اجازه دادم زنش بشی،چرا اینهمه وقت چیزی بمن نگفتی...مکه من پدر بدی برات بودم،تو جان منی... بابا جان الان هم غصه نخور این پسره لیاقت تورونداشت،من از روز اول فهمیدم...حقشو کف دستش میگذارم..،بابات همیشه پشتته..به خونه خودت خوش اومدی...پدرن کارهای طلاق روانجام میداد،روزیکه احضاریه رفته بود دم شرکتش تازه یادش اومده بود که زنی بنام ریحانه داره..من حتی شماره ش هم از تو گوشیم پاک کردم،پدرم یه شماره و گوشی جدید برام خرید...خلاصه چند وقت درگیر کارهای طلاق بودیم ..با عکسی که به قاضی نشون دادیم حق رو بمن دادن و تونستم مهریمو بگیرم،هرچند با وجود پدرم نیازی بهش نداشتم...
الان ۱سال ونیم از اون قضیه میگذره...من با کمک پدرم و برادر بزرگم تونستم یک کارگاه تولید لباس بزنم و خودم مدیرشم...الان هم خواستگار دارم ولی نمیتونم به هرکسی اعتماد کنم...
این سرگذشتمو براتون تعریف کردم شاید درس عبرتی برای دخترهای گروه بشه...
🦋. . . پایان . . .🦋
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
چند ایده دلبری:😉💕
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
شوهرتون بیرون بود اینجوری بهش پیام بده و دلبری کن کـن دلش برات ضعف بره ...😉
.
.
.
آقایی بیرونه و دیر کرده،بهش پیام بدید که چندتا چیز لازم دارم برام بیار لطفا😿🫶🏽
وقتی جواب داد:🥰☝️🏻
لیست رو براش بفرست😉
.
.
به آغوش🫂
گرم یه لب خندون😊
حرفای قشنگ قشنگ😌
کلی ماچ آبدار برای رفع دلتنگی😘
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
همه ی " زنهای " درون من !
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
زنهای زیادی در من زندگی می کنند.
اقدس خانم چادری است و سر وقت نمازش را می خواند.
لباس های گشاد به تن می کند و رویش را از غریبه ها می پوشاند.
بقیه زنها مسخره اش می کنند، می گویند فکرش بسته است.
من لبم را گاز می گیرم که:« چکارش دارید کاری به کارش نداشته باشید.»
اقدس خانم کوتاه نمی آید، بحث می کند و با دلایل خودش قصد راهنمایی دارد، می خواهد بقیه زنهای وجودم را به راه راست هدایت کند.
فتانه خانم ناخن هایش را سوهان می کشد و به سر انگشتانش فوت می کند، می گوید:« به تو چه! مگر ما را با تو توی یک قبر می گذارند؟ عیسی به دین خود، موسی به دین خود!...»
اقدس خانم زیر لب استغفراللهی می گوید و دانه های تسبیح را لای انگشتانش می گرداند. من نگاهشان می کنم، خودکار را بین دو انگشتم تکان می دهم.
پروانه خانم ِهمیشه محجوب، سوزن را آرام توی پارچه فرو می کند و می پرسد:« عصبی هستی؟ از صبح ساکتی!...»
مونس خانم هم همیشه ساکت است اما کسی نگران او نمی شود، از صبح می سابد و می شوید و می روبد، لاکلام حرفی نمی زند مگر وقتی از او سوال کنند.
شکوه خانم اما برعکس او صبح تا شب حرف می زند، به قول فتانه خانم فک می زند، گاهی حتی صندلی می گذارد دم در خانه می نشیند و به عابرها نگاه می کند، گاهی به آنها سلام می کند.
شهلا خانم دم توت فرنگی ها را می گیرد و آنها را توی قابلمه می ریزد، از روی کتاب رزا منتظمی به اندازه شکر می پاشد. شراره اما اهل کار خانه نیست، هر روز به خودش می رسد و از خانه بیرون می رود، توی هر آینه ایی خودش را نگاه می کند، توی شیشه ی مغازه حتی.
جمیله خانم توی سرم لزگی می رقصد، زنها دوره اش می کنند و دست می زنند، فتانه خانم می گوید:« تن جمیله استخوان ندارد از بس نرم است، نرم می رقصد...» اقدس خانم را صدا می کند، اقدس خانم از همان دور دست می زند. من به شمعدانی هایم آب می دهم و برایشان آواز می خوانم.
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
سلام اون خانمی که گفتن 20 سالشونه و یه چهار ماه عقد بودن جدا شدن ویه خواستگار دارن که تک پسره
ببین عزیزم زندگی کردن با تک پسر وانتظار ای که تو داری واقعلا جور در نمیاد بعد همه اولش این قولو میدن که اجازه دخالت کردن تو زندگیشون رو به کسی ندن ولی تو زندگی اینچوری نیست بخصوص تک فرزند شک نکن تو زندگی برا مردا حرف مادرشون دخالت حساب نمیشه میگن خیرو صلاح مونو میخوان مادره هم تا چیزی بشه میگه من که یه بسر بیشتر ندارم بالا ده تا مورد داشتیم تو فامیل به نظرم اگه بخوای تو زندگیت دخالت کمتر باشه همون دوری و دوستی بهتر یه کوچه دورتر باشی واسه خودت بهتره احترامت بیشتره دخالت که معمولاً هست ولی کمتره تو یه ساختمان زندگی کردن اشتباهه تو یبار عقد کردی جدا شدی خوب تصمیم بگیر
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
و در مورد اونیکی خانمه ک گفتم شوهرشون پسر بزرگه و...
بنظرم ب مهمونی برو اما همون اول حاضر نباش ی نیم ساعت مونده ب اتمام برو و بگو شوهرمو ب اجبار اوردم نمیومد از اینکه پسر بزرگشونه و در این موردا خبری نداره ناراحته در مورد کادو هم نظری ندارم بنظرم کادو بیشتر احترام ب خودته حالا بستگی داره بقیه چی ببرن از بقیه کمتر نباش بیشترم نبر
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
عقد ناموفق داشتین...
خب معلومه زندگی با خانواده شوهر حتی با خانواده خودتونم مشکل برمیخوره زندگی زناشویی باید مستقل باشه اونکه قیافه اش زیبا نیست وشما سرتری،،،، باید بگم صورت زیبا ملاک نیست مهم صیرته و دله که مهربون باشه واینکه بنده خدا اگه نمیتونه خونه مستقل بگیره خودت دست بکار شو جهیزیه کمتر ببر جاش پولو بزار برا اجازه و رهن خونه و یا عروسی رو سبکتر بگیر طلا کمتر بگیر تالار گرون نگیر به جاش پولی توجیب پسره بمونه برا رهن واینارو بهش بگو مثلا اگر قراره با دویست میلیون عروسی بگیرین با صدتومن سروتهش هم بیار جاش خونه بگیر حالا شاید بگن عروسی به باره بله منم نمیگم از لباس عروس و آرایشگاه بزن نه بهترین و زیباترین لباس عروس بگیر چونکه نمیخوام به دلت بمونه اما جای تالار گرون یه خونه باغ ارزون بگیر یا خونتون اگر امکانش هست یه عروسی درحد اقوام نزدیک بگیرین،، مهم خوشبخت شدنه عزیزم اینکه فلان تالار و چندنمونه غذا بدین مردم بخورن وبریزن چه فایده،، چرا زیر قرض برین بدین مردم خراب کننن و نظر بدن پس خودتم برا کمک به شوهر ایندت تلاش کن وسطح توقع رو پایین بیار والا اگر کم توقع باشیم حتما خوشبخت میشیم این روزا هرچی سن ازدواج بالا رفته فقط برا توقع های بالاس اونم کاش موندگار بود برا یه شبه برايه شب لازم به این همه هزینه نیست خودتم شاغلی برا خونه کمک کن و اگر تحت این شرایط هم راضی نشد از طبقه پایین مامانش بره پس شما لازمه بیشتر فکرکنین و اینکه من نمیدونم واقعا خانواده ایشون چطور اخلاقی دارن که بگم ازددواج نکن شما بسته به شرایط تصمیم بگیر واینکه میگی خوشکل نیست باید بگم مهم دله و اون وفایی که برا شما میزاره، وگرنه طرف خوشکل باشه و دختر باز باشه وهرروز بایکی چه فایده شما به دل طرف نگاه کن نه صورتش،، مهم ذاته، مهم سفره ای هست که طرف ازش نون خورده تنها چیزی برامن مهم نبوده ونیست قیافه اس،.،،، یلدا بانو ☺️☺️
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
💙🦋
چشمات،
نمیدونم چی بگم چجوری توصیفشون کنم ولی چشمای تو منو به فکر فرو میبرند؛ منم معتاد نگاه کردنشونم؛
اخه....
یکی نیست بگه چی داری تو خودت که من رو دیوونه خودت کردی روزی هزاران بار بهت فکر میکنم همیشه همه وجودت جلوی چشمامه.
همیشه تو فکرمی خب؟ همیشه...؛
ولی میدونی میدونم تو مال من نمیشی میدونم انتخابت من نیستم میدونم. همه چی رو میدونم، ولی بازم به امید داشتنت تو زندگیم نفس میکشم.
شاید باورت نشه ولی من الان یه عاشق روانیم که بدون تو تنها ترینه.
تنها ترین ادم دنیا.....
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882