eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.9هزار عکس
688 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
پدرشوهرم مسخرم می‌کنه . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• ‌ پدربزرگم یه مشکلی داشتن الان ۱۵سالی میشه فوت کردن.من یک پدرشوهردارم که همیشه همون مشکلو به رخ من میکشن که آره پدربزرگت قدش کوتاه بود...پیش مهمونهاشم میگه.من الان عقدم...چیکارکنم..توروخدا منو توهمینجا راهنمایی کنین؟؟؟ ممنون ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
من از بچگی پدرم اعتیاد داشت . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• بخاطر همین پدر و مادر اصلن به من اهمیت نمیداند و منا پیش پدر بزرگم گذاشتن تا اونها من را بزرک کنند همیشه مادرم به من حرف های بد کتک میزد و من را اصلن دوست نداشت یا بخاطر اینکه خونه پدربزرگم زندگی میکردم و زن عمو ها اذیتم میکردن هیچ کاری نداشت مادرم پدرمم فقط به فکر اعتیادش بود . وقتی ۱۳ سالم شد برام خواستگار اومد، این خواستگار قلبن یک با عقد کرده بود منم بخاطر اینکه از این جهنمی که توش زندگی میکردم راحت بشم برای من نه عقد گرفتن نه عروسی و نه طلا با کلی خواهش تونستیم وسایل دست دوم جمع کنیم برای جهیزیه من وقتی عقد بود مادر شوهرم اصلن به من محل نمیداد یا خواهر شوهرم میگفت به شوهرم به برو طلاقش بده یا بزنش چون میدونست پدرم معتاد هست کسی به داد من نمیرسه ازیت ام میکردن وقتی که اومدم تو خونه ام سرکوفت های بخاطر جهیزیه شروع شد حتی توی روم میگفتن اجازه نمیداند که کسی بیاد خونه ام همیشه تو خونه حبس بود شوهر اصلن که من محل نمیده و چند بار هم بهم خیانت کرده خیلی بد دهن هست بهم پول نمیده مثلن یه بار که رفتم با پدربزرگم خونشون کلن به من ۲۰هزار تومن داد همین امسال . واقعا نمیدونم چیکار کنم اصلن به من محل نمیده الان یک ساله که عروسی کردیم همیشه به حرف مادرش هست بخاطر مادرش میاد منا کتک میزنه میترسم طلاق بگیرم برم کجا اخه نه مادرم خوبه و نه خانواده حتی رامم نمیدن 😭 توراخدا کمکم کنید چند بار میخواستم خودکشی کنم 😭 ما تو روستا زندگی میکنیم و من خیلی میترسم از حرف های که بعد طلاق میشنوم الانم کلن ۱۵ سالمه 😔 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
صغرا خانوم خوب می دانست بهترین تهدید برای ما بچه‌های تنها رها شده از ده صبح تا ده شب، این است که چادر مشکیش را از توی کمد بردارد، بازش کند، بیندازد سرش و بگوید من رفتم... •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• همین کافی بود که ما به گریه بیفتیم، گوشه چادرش را بگیریم که تورو خدا نرو. بعد فرق نمی‌کرد کدام یکیمان چادرش را گرفته بود، آن یکی می‌دوید می‌رفت سراغ کفش‌هایش. کفش‌های صغرا خانوم روزی چند بار قايم می‌شد: زیر مبل، توی ظرف نان، پشت یخچال یا توی کیف سامسونت بابا که قفلش خراب بود. حالا محال بود ما را بگذارد برود ولی همین که برای چند لحظه باورمان می‌شد رفتنی است و همین که نمی‌رفت و کفش‌ها را از زیر بالشت می‌کشید بیرون و قربان صدقه‌مان می‌رفت داستان گریه‌دار خوش‌پایان ما بود. فکر می‌کردیم ما نگهش داشته‌ایم. فکر می‌کردیم کفش‌ها ما را نجات داده‌اند. ‏بعدها خيلی پیش مي‌آمد که کفش‌های مهمان محبوبمان را قايم کردیم، کفش آدم‌هایی که دوست داشتیم بمانند! آدم‌هایی که یک بار و دوبار مهربان می پرسیدند کفش‌ها کجاست! آدم‌هایی که قول می‌دادند زود برگردند! آدمهایی ‏که به بابا اصرار می‌کردند که نه،نه، خودش می‌دهد، خودش الان می‌رود کفش‌ها را می‌آورد. بعد وقتی کفرا آرام از پشت در می‌کشیدیم بیرون، کسی مهربان نبود، کسی قربان ما نمی‌رفت، کسی از رفتن پشیمان نمی‌شد. یک جايی ما این واقعیت را فهمیدیم که صغرا خانوم رفتنی نیست، خودش رفتنی نیست، کفش‌ها هیچ کاره‌اند. از یک روزی به بعد که تاریخش جايی ثبت نشده ومن هم یادم نیست، ما دست به کفش هیچ کس نزدیم. هرکس رفت خداحافظی کردیم. از یک جايی به بعد پیش دستی کردیم. وسط جمله‌اش گفتیم خداحافظ و کفش‌ها را جلوی پایش جفت کردیم در را که بستیم بعد اگر گریه‌مان گرفته بود گریه کردیم یاد گرفتیم برای چند دقیقه یا چند روز بیشتر خودمان را خراب نکنیم، خودمان را کبود کنیم از گریه بعد رفتنش، اما دست به کفش‌ها نزنیم. از یک جايی به بعد کبود هم نشدیم. بعد رفتن در را بستیم و رفتیم سراغ ظرف‌ها، ازتوی آشپزخانه داد زدیم هرچی ظرف هست بیار. ‏ما این‌طور آدم‌هایی شدیم. ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
من کمتر از یک ساله که نامزدم قبل اونم با همسری‌ دوست‌ بودیم •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• اما همون‌موقع هم‌ برا اینکه رابطه خوبی داشته باشیم‌ همیشه تو اینجور‌ کانالا‌ دنبال تجربه ها بودم... چیزی که واسه خودم‌ واقعا‌ کابرد‌ داشته این بوده که از همووون اول زندگی مشترکمون با آقایی یه عالمه قانون واسه زندگیمون گذاشتیم...مثلا این که : 🌼نباید بیشتر از یک ساعت باهم قهر باشیم. 🌼اگه خیییلی ام‌ از هم‌ دلخور باشیم نباید کسی متوجه بشه 🌼به هیچ وجه حق نداریم‌ شبا قهر بخوابیم 🌼هییچ چیز پنهونی نداریم‌ و هر چیزی تو دلمون‌ باشه باید بهم‌ بگیم‌ تا سوتفاهم‌ پیش نیاد 🌼تا حدممکن بدون هم خوش گذرونی نکنیم‌. شاید باورتون نشه وقتی همسری نیستش من‌ اگه چیزی بخورم نصفشو حتتتما واسه آقایی نگه میدارم اونم همیشه همینکارو میکنه...البته اگه‌ امکان‌ نگه‌ داشتنش باشه... خلاصه خییییییلی قانونای دیگه خواستم بگم واااقعا موثر بوده این چیزا چون‌ هر دوتامون بهشون عمل کردیم‌ و یه نکته دیگه اینکه هممممه دور و بریامون فکر میکنن ما تاحالا دعوا‌ و قهر نداشتیم بینمون... چون خیییییلی بهم‌ احترام‌ میذاریم حتی اسم‌همو با پسوند خانوم و آقا صدا میکنیم ولی تو خلوتمون خدامیدونه‌ چقد دیوونه بازی داریم😁 ‌‍‌‌┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
مادرشوهرم به صمیمیت دخترم با خانوادم حسودی می‌کنه . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• سلام خواهش میکنم سوالم رو توکانال قراربدین راستش خیلی سردرگمم موندم چکاکنم ازاولش توضیح میدم و ازتون عذرخواهی میکنم اگ طولانی هست من یه دختر دارم ۳سالشه به اسم مهگل مادرم شاغل هست و یه خواهر دارم که توعقده و یه برادر که کلاس اول هست من هم فرزنداول خانواده هستم دخترم خیلی به خانوادم وابسته هست نه که یکسره حرفشون توخونه بیاره اگ یک ماهم نریم یادش نمیاد ولی وقتی میریم خونمون به زود میارمش ولی به خانواده شوهرم زیاد وابسته نیست راستش مادرشوهرم کلا بانوه هاش رابطه خوبی نداره و مثل مامان من نیست شوهرم هروقت میریم خونه ما وقتی میایم میگه چرا مهگل این کارو کرد چرا مامانت این حرفو زد چرا بابات این حرفوزد و خلاصه هفته ای یبارم که میریم خونه ما بعدش اعصاب خوردی داریم والا بخدا قسم موندم‌ چکاکنم گاهی منصرف میشم که بگم بیابریم خونه ما سربزنیم خونه مادرشوهرم که میریم برا شوهرم انگاری گلوبلبله والا بخدا درصورتی که اصلا این طور نیست و مادرشوهرم تاچشم شوهرم دورمیبینه تیکه زیاد برام میگه و مهگلم اصلا دوست نداره ولی پیش شوهرم نشون میده که دوسش داره من وقتی ازخونه مادرشوهرم میام اصلا هیچی نمیگم که اعصابمون بهم بریزه میگم ولش کن گفت که گفت ولی شوهرم اصلا این طور نیست وخیلی رو رابطه مهگل و خانواده من حساس شده ووقتی خانوادم میخان بیان خونم خیلی سرسنگینه بامن که این رفتارش باعث شده وقتی خانوادم میخان بیان غذای خوب نپزم یا تعارفشون نکنم خونم توروخدا خانوما بگین من چکاکنم که این اوضاع خوب بشه خیلی خستم ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
همسرم خیانت می‌کنه . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• ‌سلام آدمین جان وخا نم های عزیز من چند بار پیام میزارم جواب نمیدین دلم به شما خواهران عزیز خوش خواهش میکنم این بار کمک کنید چکار کنم با این شوهر خیا نت کار عوضی موندم سر هزار راه دخترم ۱۸ سالشه پسرم ۱۳ ۱۰ باسه تا بچه چکار کنم تاز برام مغازه خیاطی برام درست کرده برم خرج خودم در بیارم ولی من اعصابم نمیشکه داغون شدم شهرستان خونه دارم ولی سر نوشت بچه ها با رفتن من خیلی عوض میشه چطوری زندگی کنم کجا برم چکار کنم لطفا راهنمایی کنید ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
⛔️متاهل ها تنها خوابیدن ممنوع️⛔️ •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• 🔵اول ازدواجمون بود و شوهرم کلی بهم وابسته شده بود😍 جوری که هر موقع میخوابید حتی برای خواب ظهر هم باید من پیشش میخوابیدم تا آرامش بگیره. 🔵از سر کار که میومد خونه میگفت بیا آرومم کن با آغوشت💑 من اینقدر این کار برام یکنواخت شده بود که این برام شده بود یه نقطه ضعف که دستم اومده بود😠 هروقت از دستش ناراحت میشدم پیشش نمیخوابیدم و زمان قهرم صبر میکردم تا بیاد معذرت خواهی کنه بعد😔 🔵اما اشتباه بزرگ زندگیمو کردم چون این کارم براش تکرای شد اونقدر نخوابیدنم کنارش تکراری شد که الانم بدون من گیج خواب میشه و دیگه براش یکنواخت شد 😔😔😔 میخوام بگم تو هر شرایطی هر چیزی که شوهرتون میخواد و بهش علاقه داره رو ازش نگیرید احساس نیازشو با دستتون نکشید😢😢 🔵همیشه از تجربیات خوب دیگران درس بگیرید اما تجربیات تلخ زندگی دیگران رو تابلو ورود ممنوع⛔️ زندگی خودتون کنید... ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
سلام یه خاطره بگم از نامزدیمون🙈🙈🙈 •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• آقا ما نامزد بودیم همسرم اومد خونمون. آقا شیطنتش گل کرد و شروع کرد گردن منو بوسیدن. گذشت و یه روز بعدش ما با خانواده رفتیم بیرون. وقتی برگشتیم من جلو آیینه داشتم روسریم رو درمیاوردم که بابام خیلی وحشت زده گفت وایسا ببینم چرا گردنت کبود شده😳😳😳😳 من که اولش تو باغ نبودم ولی بعد از چند ثانیه دوزاریم افتاد🤪 گفتم نمی‌دونم حتما خورده به جایی و خیلی سریع فرار رو به قرار ترجیح دادم🤣🤣🤣🤣🤣🤣 تا چند روز تو خونه یقه اسکی میپوشیدم😅😅 بعد که همسرم اومد و ماجرا رو براش تعریف کردم وقتی گردنم رو دید مرده گنده زد زیره گریه.😭😭😭😭😭 بهش میگم چرا گریه می‌کنی میگه خدا منو ببخشه این بلا رو سرت اوردم🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 یعنی اینقدر خندیدم گفتم درد نمیکنه که فقط کبود شده😂😂😂😂 بسوزه پدره بی تجربگی🤣🤣🤣🤣 خلاصه الان بعد از نه سال زندگی هر وقت یادش میوفتیم کلی میخندیم😁😁 ‌‍‌‌┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
سلام به همه دوستای مجازی خودم و ماهی جون و تشکر ویژه ازش بابت کانال خوبش❤ •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• منم سختی کشیدم از نامزدی کتک خوردم تحقیر شدم توهین شنیدم خیانت تلفنی دیدم یعنی حضوری با کسی نبوده قربون صدقه هاش مال اونا بود وقتی من ۲۰ روز تو نامزدی منتظر یه زنگ بودم ازش و عذرخواهی، وقتیم خیلی اروم و با ناراحتی میگفتم چرا پیام دادی که چی بشه اصلا در حد مرگ کتک میخوردم و بعد دلیل کتک زدنشو میگفت من ازت خجالت کشیدم سر این زدم🙄😐 نگم بهتون که سختی زیاد دیدم خونوادم تو نامزدی اجازه طلاق ندادن تو ۸ سال دوران زندگیمم ۳ بار به قهر رفتم خونه پدرم ولی باز با پادرمیونی خونواده ها یا خواست پدرو مادرم برای فرصت برگشتم من ادم خیلیییی صبوریم ولی انقدر بهم بی احترامی و توهین میکرد انقدر بددهنی میکرد و به همه کسم فشای خجالت آور میداد انقدر کتک میخوردم که حد نداشت که میرفتم برای جدایی ولی نمیزاشتن حتی اقدامم کردم ولی تو مراحل اخر یکی نمیزاشت تموم کنم من حتی تو حاملگیم کتکایی ازش خوردم که باعث شد دستم گوشت اضافه بیاره بخاطر زخم عمیق موهای من آویزه دستش بود برای بردن من از اینور خونه به اونور خونه یک بار نه تو حاملگیم نه روزایی که حالم واقعا بد بود نه گفت ببرمت دکتر نه اومد باهام همیشه تنها بودم من حتی روز عروسیم و روز زایمانم کتک خوردم 😔 همه جا تنها، مهمونی تنها، عروسی تنها بودم عزا تنها بودم شوهر من در کنار این رفتاراش اعتیادم داشت ۵ سال بعد زندگیمون ورشکست شد کلی کمک کردم پس اندازایی که از سرکار رفتنام و کمک و طلاهام داشتم داده بودم برای پیش قسط یه خونه خونرو فروختم پولو دادم بهش که از نو شروع کنه با این حال باز ۲ سال بیکار بود و یجور با حقوق من و رعایت کردنو پس اندازای قبل و از اینو اون قرض کردنو بدهی بالا اوردن گذروندیم کرایه خونه نمیدادیم چون خونه پدرش زندگی میکردیم از نظر محبتم حتی اگه خودم میگفتم بغلم کن یا من نیاز به محبت عاطفی دارم یا من شدم عقده ای که همسرم بهم محبت کنه باز عین خیالش نبود این در حالی بود که من کلی محبت میکردم کنار اسمش جان و قربونت برمو ... میوردم هیچوقت حتی تو جمع عادت کرده بودم اسمشو تک نمیوردم محبتم فقط کلامی نبود از سرکار میومد بغلش میکردم بوسش میکردم ولی پسم میزد و امثال این چیزا زیاد بود تو زندگیم کلی حمایت مالی میکردم من انقدر محبت کردم و کاراشو نادیده گرفتم که از اونور بوم افتادم جوری که شوهرم فک میکرد کی هست که من این همه بهش بها میدم😔 کلی سعی کردم ترکش بدم ۷ ماه پیش گفتم بخواب خونه خرجت با خودم ترک کن ۱ ماه خوابید خونه ترک کرد ولی نهایت پاکیش ۱۰ روز بعد از ترک بود اینسری رفت سمت شیشه دیگه بریده بودم ازش خستم کرده بود ادمی که ۷ سال رفت و امد تا جواب بله بگیره ادمی که ادعای عاشقیش گوش فلکو کر کرده بود باعث عذاب و بدبختیم شده بود حالا بعد ۸ سال زندگی و کلی بالا پایین کردن و یه بچه ۵ ساله داشتن میخوام رو حرف خودم وایسمو تموم کنم این عذابو درسته برا دخترم سخته ولی برا منم خیلی سخته نبود دخترم ندیدنش بغل و بو نکردن وجود دخترم هرشب برام عذابه همش یه بغض تو گلومه و حس گم کردن چیزی باهامه تازه این عذاب فقط بخاطر دخترمه و 👇👇👇ادامه . . .
👇👇👇ادامه . . . با توجه به جایی که ساکنم و فرهنگشون راستم برم میگن کج رفته یعنی فقط با غم دخترم سرکار ندارم ولی همه اینا یروز تموم میشه دخترم بزرگ میشه و میاد پیشم تو اون زندگی بمونم تا اخر عمر باید عذاب بکشم و تحقیر بشم من تازه ۳۰ سالمه نمیخوام بشم یه افسرده عقده ای پر از حسرت من خیلی سعی کردم درست بشه اما نشد 😔 من کم سختی نکشیدم  ولی من تو همون زندگیمون شوهرمو بخشیدم نه اینکه شوهرم لایق بخشش باشه ها نه خودم لایق این نبودم کینه دلمو روحمو سنگین کنه ببخشید و بسپارید به خدا بعد ببینید چقدر سبک میشید خدا خودش میبینه جهان هستی هرکار کنی هر فکری کنی همونو جلوت میزاره خود من تو مجردی شوهر هرکس میزدتش یا معتاد بود با غرور زیادی میگفتم شوهر من اینکارارو کنه فلان میکنمو ... دنیا و جهان هستی داره گوش میده میگه قضاوت کردی بیا ببینم چیکار میکنی مواظب فکرتون و قضاوتاتون  و منم منم کردناتون باشید سعیم کنید تو زندگیتون به خودتون اول بها بدید بعد بقیه ارزش به خودت بزاری بقیه برات ارزش قائل میشن من از اون همه سختی درسای زیادی گرفتم گاهی ما باید برای بزرگ و کامل شدن صیقل بخوریم خود من یاد گرفتم صبورتر باشم دیدم به زندگی عوض شد و بنظرم مهمتر از همه به خدا نزدیکتر شدمو دنیا و اطرافمو بهتر شناختم و تونستم ببخشم من هیچکسو نمیبخشیدم ولی الان کینه نگه نمیدارم چون خودم و روحم آسیب میبینه خیلی سخت بود برام ببخشم ولی بخواید میشه اون ادما که باعث اون همه رنجش شدن لیاقت ندارن بخوان با نگه داشتن کینشون و نبخشیدنشون هم روحمونو نابود کنن ندیده دوستون دارم و آرزوی آرامش برای همتون دارم ❤ ببخشید طولانی شد ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
"همه چی رو نباید فهمید گاهی ندونستن آرامش داره🚛🌱" صبح بخیر . . .
کمی تفکر . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• معلمی به یک پسر هفت ساله ریاضی درس می‌داد. یک روز که پسر پیش معلم آمده بود، معلم می‌خواست شمارش و جمع را به پسرک آموزش دهد. معلم از پسر پرسید: «اگر من یک سیب، با یک سیب دیگه و یک سیب دیگه به تو بدهم، چند تا سیب داری؟» پسرک کمی فکر کرد و با اطمینان گفت: «چهار!» معلم که نگران شده بود انتظار یک جواب درست را داشت؛ سه. معلم با ناامیدی با خود فکر کرد: «شاید بچه درست گوش نکرده باشه.» او به پسر گفت: «پسرم، با دقت گوش کن. اگر من یک سیب با یک سیب دیگه و دوباره یک سیب دیگه به تو بدم، تو چند تا سیب داری؟» پسر ناامیدی را در چشمان معلم می‌دید. او این بار با انگشتانش حساب کرد. پسر سعی داشت جواب مورد نظر معلم را پیدا کند تا بلکه خوشحالی را در صورت او ببیند اما جواب باز هم چهار بود و این بار با شک و تردید جواب داد: «چهار.» یأس بر صورت معلم باقی ماند. او به خاطر آورد که پسرک توت فرنگی خیلی دوست دارد. با خودش فکر کرد شاید او سیب دوست ندارد و این باعث می‌شود نتواند در شمارش تمرکز کند. معلم با این فکر، مشتاق و هیجان زده از پسر پرسید: «اگر من یک توت فرنگی و یک توت فرنگی دیگه و یک توت فرنگی دیگه به تو بدم، چند تا توت فرنگی داری؟» پسر که خوشحالی را بر صورت معلم می‌دید و دوست داشت این خوشحالی ادامه یابد دوباره با انگشتانش حساب کرد و با لبخندی از روی شک و تردید گفت: «سه؟» معلم لبخند پیروزمندانه‌ای بر چهره داشت. او موفق شده بود. اما برای اطمینان، دوباره پرسید: «حالا اگه من یک سیب و یک سیب دیگه و یک سیب دیگه به تو بدم، چند تا سیب داری؟» پسر بدون مکث جواب داد: «چهار!» معلم مات و مبهوت مانده بود. با عصبانیت پرسید: «چرا چهار سیب؟» پسر با صدایی ضعیف و مردد گفت: «آخه من یک سیب هم تو کیفم دارم.» پی نوشت وقتی کسی جوابی به شما می‌دهد که متفاوت از آنچه می‌باشد که شما انتظار دارید، سریع نتیجه‌گیری نکنید که او اشتباه می‌کند. شاید ابعاد و زوایایی از موضوع وجود دارد که شما درباره آنها هنوز فکر نکرده‌اید یا شناخت ندارید. ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882