•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
اولين مرحله انتخاب همسر نه فلسفى است نه عرفانى نه روانشناختى!
👈 به سليقه و چشمتان احترام بگذاريد، بايد رغبت كنى در آغوشش بگيری يا در آغوشش برى !
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
🦋💙
اون زمانها که هنوز خبری از موبایل و اینستاگرام نبود، مردم عکسهاشون رو تو مهمونیها به اشتراک میذاشتن.
وسط مهمونیها و دورهمیها یه نفر با افتخار آلبوم رو دست میگرفت و وسط مجلس باز میکرد و ده نفر پشت سرش از سر و کله هم بالا میرفتن که بتونن عکسها رو ببینن و با دیدن هر عکس کلی خاطره تعریف میشد.
وقتی هم مهمونی تموم میشد و صاحب خونه آلبوم رو میخواست بذاره داخل کمد یک دوره دیگه چک میکرد که عکسی کم نشده باشه، ولی همیشه یه نفر تو فامیل بود که تخصصش کش رفتن عکس از داخل آلبوم بود
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
💞متعهد بودن💞
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
چیزی نیست که همزمان
با اسمی که توی شناسنامه ات میرود
در درونت هم جا بگیرد...
متعهد بودن به قلب آدم ربط دارد؛
که تا نگاهت خواست به کسی بیوفتد قلبت یادآوری کند که
جایِ کس دیگری را ندارد و
پر شده با مناسب ترین گزینه...
که تا بحثی شد و دلت هرچیزی خواست الا آغوشش قلبت یادآوری کند که
فقط یک جا آرامی و کنار اوست...
متعهد بودن؛
انداختن یک حلقه توی دست نیست،
به تنها نبودن و بودنِ کسی کنارت
هم ربطی ندارد...
متعهد بودن یعنی
یکی را داشته باشی
چه در واقعیت چه در رویا
یکی که با تمام کم و کاستی هایش
دلت را بدجور صاحب شده.
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
خانوم عزیز . . .
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
💠اصلا به شوهرتون دستور ندین و اصلاً رئیس بازی در نیارین. بخصوص در مورد خانواده اش.😶
مثلاً هیچ وقت بهشون نگین: امروز خونه ی مادرت اینا نرو😒
(بگید: امروز بریم باهم سینما،یا خرید؛و ...)🤪
💠اولا اینکه جمله ی امری هست و دوما اینکه تصور اشتباه در مورد حرفتون پیش میاد و فکر میکنه که میخواین اون رو از خانواده اش جدا کنین🤦🏻♀
💠مردها اگر در موضعی قرار بگیرن که بهشون دستور داده بشه اصلا بعید نیست که عکس اون کار رو انجام بدن یا اصلا اون کار رو انجام ندن.😐
پس با آرامش و جمله مثبت حرفتونو به همسرتون بزنید.😉
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
برای شما گلم
https://eitaa.com/virane/17636
سلام خدمت دوستان و ماهی جان
در جواب دخترخانم ۱۵ ساله به نظر من عزیزم پای حرفت وایسا و به هیچ عنوان نرو طبقه بالا مادرشوهرت بشین شاید الان نامزدت ناراحت بشه یا مادرشوهرت حرف بزنه اما الان ناراحت بشن خیلی بهتره تا بعد یه عمر خودت عذاب بکشی منم همین اشتباه رو کردم شوهرم تک پسر بود گفتن خوب نیست از مامانش جداش کنی و از این حرفا شوهرم قول داد دو سال بعد از ازدواجمون بریم شهر ولی هر چی رفت بیشتر وابسته شد و نمیشه از خونوادش جداش کرد اوایل دخالت خانواده همسر بود ولی کم کم که گذشت و با سیاست تونستم یکمی دخالتشونو کم کنم ولی اون آسایشی که اگه دور از مادرشوهرم اینا بودم رو ندارم و همه از زندگیم با خبرن پس عزیزم به هیچ عنوان کوتاه نیا چون الان عقدی میتونی کاری بکنی رفتی سرخونه زندگیت دیگه هیچ کاری نمیتونی بکنی شوهرتم بعد که رفتید سرخونه زندگیتون خودش متوجه میشه خوشبخت باشین
ببخشید طولانی شد
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
🦋💙 از بچگی محبت ندیدم برای همین زود دل بستم به کسی که . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
سلام من ۲۹سالمه باکلی غم ازبچگی محبت ندیدم طوری که فکرمیکردم منواز جایی پیداکردن ازوقتی خودم روشناختم هرشب گریه کردم تا همین الان عاشق شدم وقتی ۱۳سالم بود.خیلی دوستش داشتم اسمش فرهاد بود بهم میگفت تولیلی منی اومد خواستگاری خیلی خوش حال بودم ولی بعدپدرم جواب منفی داداون یک ماه هرروز واسته میفرستاد تاپدرم قبول کنه ولی نکرد من کلاس ۷بود پدرش زنگ زدگفت اگه دختر دخترندید خودمون میبریم اونجاشروع بدبختهاهای من شد پدرم گفت دیگه حق نداری مدرسه بری من فکرکردم شوخی ولی واقعی بودپدرم آینده منونابودکرد حتی نمیگذاشت جایی برم شده بودم یه زندونی توخونه افسردگی شدید گرفتم هرروز گریه میکردم تا۴سال که ۱۷ساله شده بودم که برام خاستگار اومد من هیچ شناختی نداشتم ازش پدرم اینبار بدون این که ازمن سوال بپرسه جواب مثبت داد نامزدکردیم احساس خوبی نداشتم طی هفته های اول فهمیدم که دهن بین هست وخانوادش دخالت میکنن کم گم اختلاف پیدا کردیم من پدرم گفتم که نمیخوام که بااون ازدواج کنم ودوستش ندارم کاربه خانواده کشید ومن بعد۳ماه نامزدی جداشدم پدرم خیلی ناراحت بود که تومردم من جداشدم مادرم بدتر این دومین ضربه ای بود که خوردم حالم بدترازقبل بود
👇👇👇ادامه . . .
خسته شده بودم تا اینکه بازعاشق شدم خواهربزرگ تر ازمن یه برادرشوهرمجردداشت که یک روز واسه کاری اومد به خونه ما اون ازهمچی خبر داشت وقتی باپدرم حرف میزد چایی بردم متوجه نگاه های اون شدم ته دلم خالی میشد وقتی نگاه میکرد ازاون به بعدچندبار اومد وباپدرم کار داشت وهمه ی اون کارها بهونه بود تامنوببینه یه بارکه چایی بردم وقتی رفتم جم کنم زیراسکان تویه برگه کوچیک شماره تلفن خودش رونوشته بود خیلی شوکه شده بودم نمیدونستم چی کارکنم زنگ بزنم یانه من گوشی نداشتم مادرم داشت یه روز تصمیم گرفتم زنگ بزنم ببینم چی میگه وقتی زنگ زدم از عشقش به من گفت من انگارداشت زندگیم دوباره جون میگرفت باهم دوست شدیم یه سال تااین که خانواده هافهمیدن واون ازخانوادخوش خواست که بیان خاستگاری
👇👇👇ادامه . . .
اینباردلم خوش بودکه همچی تموم میشه ومن خوش بخت ولی پدرش به شدت مخالفت کرد وگفت من ازیک جا دودختر نمیگیرم اسم بردارشوهر خواهرم علی بود من وقتی شنیدم خیلی ناراحت شدم علی بهم گفت من حتی اگه هیچ کس راضی نباشه هم تورومیگیرم خواهرم اومد خونه ما گفت چی میخوای ازجون زندگی من مگه نمیبینی نمیخوان تورو چرا باهاش موندی من داشتم دیونه میشدم علی خیلی به خانوادش فشار آورد ولی فایده ای نداشت تا اینکه وسط این داستان فهمیدیم که مادر علی سرطان داره ودکتر گفت که خیلی دیر متوجه شدن و۳ماه بیشتر نمیمونه علی که داشت دیونه میشد به مادرش التماس کرد که پدرش روراضی که ولی نشد تا اینکه یه شب علی زنگ زد به پدرم وگفت من فردا باهمکارام میام خاستگاری من باورم نمیشد پدرم که متعجب شده بود به برادر علی که شوهر خواهرم بود زنگ زد وگفت که برادرت میخواد باهمکاراش بیاد خاستگاری اون وقتی شنید رفت خونه پدرش وگفت که علی میخواد چی کارکنه
👇👇👇ادامه . . .
پدرش بااین حال باز مخالفت کرد گفت من نمیام حرفم یکی هرکی میره بره من برای اون یه هزارتومنی هم خرج نمیکنم ونیومد ۳تاازبرادراش همراه یه خواهر اومدن خواستگاری پدرم قبل ازاومدن اونا اومد پیشم گفت این بار هر اتفاقی بیفته حق نداری برگردی خوب فکراتوبکن من آبرو دارم من که خیلی علی رودوست داشتم گفتم قبوله شب اومدن خونه ما برادربزرگش گفت این هیچی نداره اومده خواستگاری پدرم گفته که هیچ کمکی نمیکنه ماهم چون نخواستیم تومردم حرف درست بشه اومدیم علی به پدرم گفت یه سال به من فرصت بده من خودم همچی میگیرم من عاشق همین دیونه بازی اون شده بودم ورفتیم محضری عقد کردیم
👇👇👇ادامه . . .
دوماه بود که نامزدشده بودیم حال مادرعلی خیلی بدشده بود که تویه هفته به رحمت خدا رفت علی خیلی به مادرش وابسته بود غم خیلی سنگینی بود وقتی برای مراسم به خونه پدرشوهرم رفتیم همه یه جوری نگاه میکردن به من از زمزمههای فامیل شنیدم که چه عروس بدقدمی هست من هیچ گناهی نداشتم بعد مرگ مادرش هروقت به خونه پدرشوهرم می رفتیم پدرش بامن حرف نمیزد وازمن انگارمتنفر بود بیشتر علی میومد خونه ما ۸ماه گذشت علی هرماه باحقوقش یه تیک وسیله میخرید بلاخره تصمیم گرفت که بریم سرزندگیمون قرارشدیه جشن کوچیک بگیریم رفت وبه پدرش گفت که میخوایم عروسی بگیریم پدرش گفت من تاسال گرده زنم تموم نشه اجازه عروسی نمیدم علی وقتی بهم گفت قبول کردم گفتم اشکال نداره منتظر میمونم
👇👇👇ادامه . . .
بلاخره سال گرده مادرشوهرم تموم شد وعلی دوباره برای اجازه پیش پدرش رفت اون گفت من عروسی نمیگیرم خونه من خبری از ساز و ودوقول نیست من به برادرشوهرم گفتم گناه ماچی چرا اینکار رومیکنه من هیچ مراسمی نداشتم مردم چی میگن اون گفت نه شما جشن بگیرید ماهم همه فاميل رو دعوت میکنیم من هم قبول کردم و رسید روزی مه منتظرش بودم قرارشد مراسم یک روزباشه پدرعلی سر حرف خودش موند وحتی یه هزارتومنی هم کمک نکرد شب عروسی همه فاميل من بودن وقتی برای بردن من اومدن خیلی جاخوردم فقد ۵نفر اومده بودن همه فاميل پچ پچ میکردن که چرا وقتی رفتم سوارماشین بشم دیدم حتی ماشین هم گل نزده بودن من خیلی خورد شدم که چرابرام هیچ ارزشی قائل نشده بودن وفتی به خونه پدرشوهرم رسیدیم فکرکردم که مهمان زیاد دارم وقتی رفتم تودیدم هیچ کس نیست جز خواهر وبرادراش نیستن شنلم رو که درآوردم دیدم همه دارن گریه میکنن دورم انگار دوره یه جنازه جم شده بودن من داشتم نابود میشدم بادیدن اون لحظه پدرشوهرم حتی برای دیدنم هم نیومد
👇👇👇ادامه . . .