eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.9هزار عکس
677 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
💞متعهد بودن💞 •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• چیزی نیست که همزمان با اسمی که توی شناسنامه ات میرود در درونت هم جا بگیرد... متعهد بودن به قلب آدم ربط دارد؛ که تا نگاهت خواست به کسی بیوفتد قلبت یادآوری کند که جایِ کس دیگری را ندارد و پر شده با مناسب ترین گزینه... که تا بحثی شد و دلت هرچیزی خواست الا آغوشش قلبت یادآوری کند که فقط یک جا آرامی و کنار اوست... متعهد بودن؛ انداختن یک حلقه توی دست نیست، به تنها نبودن و بودنِ کسی کنارت هم ربطی ندارد... متعهد بودن یعنی یکی را داشته باشی چه در واقعیت چه در رویا یکی که با تمام کم و کاستی هایش دلت را بدجور صاحب شده. ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
خانوم عزیز . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• 💠اصلا به شوهرتون دستور ندین و اصلاً رئیس بازی در نیارین. بخصوص در مورد خانواده اش.😶 مثلاً هیچ وقت بهشون نگین: امروز خونه ی مادرت اینا نرو😒 (بگید: امروز بریم باهم سینما،یا خرید؛و ...)🤪 💠اولا اینکه جمله ی امری هست و دوما اینکه تصور اشتباه در مورد حرفتون پیش میاد و فکر میکنه که میخواین اون رو از خانواده اش جدا کنین🤦🏻‍♀ 💠مردها اگر در موضعی قرار بگیرن که بهشون دستور داده بشه اصلا بعید نیست که عکس اون کار رو انجام بدن یا اصلا اون کار رو انجام ندن.😐 پس با آرامش و جمله مثبت حرفتونو به همسرتون بزنید.😉 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
برای شما گلم https://eitaa.com/virane/17636 سلام خدمت دوستان و ماهی جان در جواب دخترخانم ۱۵ ساله به نظر من عزیزم پای حرفت وایسا و به هیچ عنوان نرو طبقه بالا مادرشوهرت بشین شاید الان نامزدت ناراحت بشه یا مادرشوهرت حرف بزنه اما الان ناراحت بشن خیلی بهتره تا بعد یه عمر خودت عذاب بکشی منم همین اشتباه رو کردم شوهرم تک پسر بود گفتن خوب نیست از مامانش جداش کنی و از این حرفا شوهرم قول داد دو سال بعد از ازدواجمون بریم شهر ولی هر چی رفت بیشتر وابسته شد و نمیشه از خونوادش جداش کرد اوایل دخالت خانواده همسر بود ولی کم کم که گذشت و با سیاست تونستم یکمی دخالتشونو کم کنم ولی اون آسایشی که اگه دور از مادرشوهرم اینا بودم رو ندارم و همه از زندگیم با خبرن پس عزیزم به هیچ عنوان کوتاه نیا چون الان عقدی میتونی کاری بکنی رفتی سرخونه زندگیت دیگه هیچ کاری نمیتونی بکنی شوهرتم بعد که رفتید سرخونه زندگیتون خودش متوجه میشه خوشبخت باشین ببخشید طولانی شد ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙 از بچگی محبت ندیدم برای همین زود دل بستم به کسی که . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
مَــــــــنِ آرام💜✨
🦋💙 از بچگی محبت ندیدم برای همین زود دل بستم به کسی که . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
سلام من ۲۹سالمه باکلی غم ازبچگی محبت ندیدم طوری که فکرمیکردم منواز جایی پیداکردن ازوقتی خودم روشناختم هرشب گریه کردم تا همین الان عاشق شدم وقتی ۱۳سالم بود.خیلی دوستش داشتم اسمش فرهاد بود بهم میگفت تولیلی منی اومد خواستگاری خیلی خوش حال بودم ولی بعدپدرم جواب منفی داداون یک ماه هرروز واسته میفرستاد تاپدرم قبول کنه ولی نکرد من کلاس ۷بود پدرش زنگ زدگفت اگه دختر دخترندید خودمون می‌بریم اونجاشروع بدبختهاهای من شد پدرم گفت دیگه حق نداری مدرسه بری من فکرکردم شوخی ولی واقعی بودپدرم آینده منونابودکرد حتی نمیگذاشت جایی برم شده بودم یه زندونی توخونه افسردگی شدید گرفتم هرروز گریه می‌کردم تا۴سال که ۱۷ساله شده بودم که برام خاستگار اومد من هیچ شناختی نداشتم ازش پدرم اینبار بدون این که ازمن سوال بپرسه جواب مثبت داد نامزدکردیم احساس خوبی نداشتم طی هفته های اول فهمیدم که دهن بین هست وخانوادش دخالت میکنن کم گم اختلاف پیدا کردیم من پدرم گفتم که نمیخوام که بااون ازدواج کنم ودوستش ندارم کاربه خانواده کشید ومن بعد۳ماه نامزدی جداشدم پدرم خیلی ناراحت بود که تومردم من جداشدم مادرم بدتر این دومین ضربه ای بود که خوردم حالم بدترازقبل بود 👇👇👇ادامه . . .
خسته شده بودم تا اینکه بازعاشق شدم خواهربزرگ تر ازمن یه برادرشوهرمجردداشت که یک روز واسه کاری اومد به خونه ما اون ازهمچی خبر داشت وقتی باپدرم حرف می‌زد چایی بردم متوجه نگاه های اون شدم ته دلم خالی میشد وقتی نگاه می‌کرد ازاون به بعدچندبار اومد وباپدرم کار داشت وهمه ی اون کارها بهونه بود تامنوببینه یه بارکه چایی بردم وقتی رفتم جم کنم زیراسکان تویه برگه کوچیک شماره تلفن خودش رونوشته بود خیلی شوکه شده بودم نمیدونستم چی کارکنم زنگ بزنم یانه من گوشی نداشتم مادرم داشت یه روز تصمیم گرفتم زنگ بزنم ببینم چی میگه وقتی زنگ زدم از عشقش به من گفت من انگارداشت زندگیم دوباره جون می‌گرفت باهم دوست شدیم یه سال تااین که خانواده هافهمیدن واون ازخانوادخوش خواست که بیان خاستگاری 👇👇👇ادامه . . .
اینباردلم خوش بودکه همچی تموم میشه ومن خوش بخت ولی پدرش به شدت مخالفت کرد وگفت من ازیک جا دودختر نمیگیرم اسم بردارشوهر خواهرم علی بود من وقتی شنیدم خیلی ناراحت شدم علی بهم گفت من حتی اگه هیچ کس راضی نباشه هم تورومیگیرم خواهرم اومد خونه ما گفت چی میخوای ازجون زندگی من مگه نمیبینی نمیخوان تورو چرا باهاش موندی من داشتم دیونه میشدم علی خیلی به خانوادش فشار آورد ولی فایده ای نداشت تا اینکه وسط این داستان فهمیدیم که مادر علی سرطان داره ودکتر گفت که خیلی دیر متوجه شدن و۳ماه بیشتر نمیمونه علی که داشت دیونه میشد به مادرش التماس کرد که پدرش روراضی که ولی نشد تا اینکه یه شب علی زنگ زد به پدرم وگفت من فردا باهمکارام میام خاستگاری من باورم نمیشد پدرم که متعجب شده بود به برادر علی که شوهر خواهرم بود زنگ زد وگفت که برادرت میخواد باهمکاراش بیاد خاستگاری اون وقتی شنید رفت خونه پدرش وگفت که علی میخواد چی کارکنه 👇👇👇ادامه . . .
پدرش بااین حال باز مخالفت کرد گفت من نمیام حرفم یکی هرکی میره بره من برای اون یه هزارتومنی هم خرج نمیکنم ونیومد ۳تاازبرادراش همراه یه خواهر اومدن خواستگاری پدرم قبل ازاومدن اونا اومد پیشم گفت این بار هر اتفاقی بیفته حق نداری برگردی خوب فکراتوبکن من آبرو دارم من که خیلی علی رودوست داشتم گفتم قبوله شب اومدن خونه ما برادربزرگش گفت این هیچی نداره اومده خواستگاری پدرم گفته که هیچ کمکی نمیکنه ماهم چون نخواستیم تومردم حرف درست بشه اومدیم علی به پدرم گفت یه سال به من فرصت بده من خودم همچی میگیرم من عاشق همین دیونه بازی اون شده بودم ورفتیم محضری عقد کردیم 👇👇👇ادامه . . .
دوماه بود که نامزدشده بودیم حال مادرعلی خیلی بدشده بود که تویه هفته به رحمت خدا رفت علی خیلی به مادرش وابسته بود غم خیلی سنگینی بود وقتی برای مراسم به خونه پدرشوهرم رفتیم همه یه جوری نگاه میکردن به من از زمزمه‌های فامیل شنیدم که چه عروس بدقدمی هست من هیچ گناهی نداشتم بعد مرگ مادرش هروقت به خونه پدرشوهرم می رفتیم پدرش بامن حرف نمیزد وازمن انگارمتنفر بود بیشتر علی میومد خونه ما ۸ماه گذشت علی هرماه باحقوقش یه تیک وسیله می‌خرید بلاخره تصمیم گرفت که بریم سرزندگیمون قرارشدیه جشن کوچیک بگیریم رفت وبه پدرش گفت که میخوایم عروسی بگیریم پدرش گفت من تاسال گرده زنم تموم نشه اجازه عروسی نمیدم علی وقتی بهم گفت قبول کردم گفتم اشکال نداره منتظر میمونم 👇👇👇ادامه . . .
بلاخره سال گرده مادرشوهرم تموم شد وعلی دوباره برای اجازه پیش پدرش رفت اون گفت من عروسی نمیگیرم خونه من خبری از ساز و ودوقول نیست من به برادرشوهرم گفتم گناه ماچی چرا اینکار رومیکنه من هیچ مراسمی نداشتم مردم چی میگن اون گفت نه شما جشن بگیرید ماهم همه فاميل رو دعوت می‌کنیم من هم قبول کردم و رسید روزی مه منتظرش بودم قرارشد مراسم یک روزباشه پدرعلی سر حرف خودش موند وحتی یه هزارتومنی هم کمک نکرد شب عروسی همه فاميل من بودن وقتی برای بردن من اومدن خیلی جاخوردم فقد ۵نفر اومده بودن همه فاميل پچ پچ میکردن که چرا وقتی رفتم سوارماشین بشم دیدم حتی ماشین هم گل نزده بودن من خیلی خورد شدم که چرابرام هیچ ارزشی قائل نشده بودن وفتی به خونه پدرشوهرم رسیدیم فکرکردم که مهمان زیاد دارم وقتی رفتم تودیدم هیچ کس نیست جز خواهر وبرادراش نیستن شنلم رو که درآوردم دیدم همه دارن گریه میکنن دورم انگار دوره یه جنازه جم شده بودن من داشتم نابود میشدم بادیدن اون لحظه پدرشوهرم حتی برای دیدنم هم نیومد 👇👇👇ادامه . . .
وقتی همه رفتن بیرون به علی شکایت کردم گفتم این قراره ما نبوده‌نبودچرا علی که هنوز اشکش خشک نشده بود به من گفت همین که هست چی کارکنم از سرناراحتی بهش گفتم پدرت خیلی نامرده یهوعلی یه سیلی محکم زد توگوشم دیگه همچی تکمیل شدمن قشنگ ترین شب زندگیم به بدترین شب تبدیل شد وتا صبح گوشه ی خونه گریه کردم خانواده من ازهمچی بی خبربودن جزخواهرم وقتی بهش گفتم گفت خودت خواستی مگه من نگفتم نکن حالا حرف نزن که بابابفهم چی شده صبح اولین روز زندگیم بود ومن باکلی غم علی گفت اگه نری بالا برای صبحانه همچی رومیشکمم برگردی خونه پدرت من باورم نمیشد این همون علی که عاشقم بود باشه از ترس آبروی پدرم رفتم بالا وقتی بعدظهر مادرم برای پاتختی اومد طوری رفتارکردم که نفهم خیلی سخت بود یک هفته بعد از عروسی علی دوباره رفت سرکارمن یه خواهر شوهر مجردخونه داشتم انگارهمه چیزعوض شده بود دیگه نه اون علی عاشق بود نه من اون آدم سابق ۱۱سال اززندگیم میگذره ۲تابچه دارم ولی ازاون شب به بعد من مردم وهیچ چیز اززندگی نفهمیدم منو علی خیلی سردشدیم طوری که هر۲تامون میدونیم که فقدبخاطر حرف مردم زندگی می‌کنیم چندباربه جدایی فکرکردم ولی پدرم گفت حق نداری من باتوهمون شب خاستگاری تموم کردم حرفم روبسوز وبساز من موندم بایه عمرزندگی تلخ ازخدامیخوام که کمکم کنه یه روز زندگیم خوب بشه ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
همسرم راننده‌ای ماشین سنگین هست . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• سلام ماهی جون من می خوام حرفی رو بگم نمی دونم می زارین کانالتون یا نه خواهشا بزارین تا بعضی ها هم ممکنه نفهمیده این اشتباهو انجام بدن و باعث دلشکستگی یه فرد جوان بشن تا اگاه بشن و اینکارو نکنن من یه دختر ۱۸ساله هستم الان تقریبا ۱ماه و نیم هست که به طور کاملا سنتی عقد کردیم حتی من خودم راضی به ازدواج نبودم و قصد داشتم هنوز ادامه تحصیل بدم ولی الان کاملا از ازدواجم راضی هستم چون واقعا تو این ۱ماه و نیم عاشقش شدم و می بینم که اقایی منو از ته ته دلش دوست داره ولی یه چیزی خیلی باعث عذابم میشه آقایی من راننده ماشین سنگین هست و من قبل ازدواج کامل اگاه بودم که شرایط شغلی دشواری داره ولی الان هر فامیل یا دوست و اشنایی که زنگ می زنه به مامانم میگه حیف دخترت دادیش به راننده😐 من تو این ۱ماه و نیم خیلی از این حرفا شنیدم ولی زیاد به خودم نگرفته بودم ولی امروز یه همسایه قدیمی که با مامانم هم دوست بود و واقعا برای من فرد عزیزی بود تازه فهمیده بود من ازدواج کردم و زنگ زده بود گوشی مامانم گوشی هم رو ایفون بود و از شغل شوهر من پرسید تا مامانم گفت رانندست گفت خاک به سرت تو کاملا عقل تو از دست دادی مگه ادم به راننده هم دختر میده چرا اینکارو کردی و حیف دختر به اون خوبی و...یه عالمه حرف که الان حتی اعصابم نمیکشه حرفاشونو بنویسم😔😔 و الان از صبح که این حرفا رو شنیدم اصلا خوب نیستم احساس می کنم کم کم حرفاشون رو من تاثیر می کنه به هر حال قصدم از پست گذاشتن تو کانال این بود که تورو خدا تورو به جون هرکی که دوس دارین 😔با یه دختر یا فرق نداره پسر که تازه ازدواج کرده کاری نکنین همسرش از چشمش بیوفته😢 به خصوص وقتی که کاملا سنتی و طبق خواسته پدرو مادرش ازدواج کرده الان دلم داره اتیش می کشه ☹️ واقعا نمی دونستم ادمای اطرافم اینقدر بی رحم هستن 🙁حتی یکی از فامیلای نزدیکم چند روز بعد عقدم یه مثال از یکی زد که شوهرش راننده بود بعد رفته معتاد شده 😑 واقعا اینو کجای دلم بزارم😞 درسته هر راننده ای معتاد نمیشه ولی اخه با اون مثالش یعنی شوهر تو هم ممکنه معتاد بشه این تنها درد من نیست شوهر ابجی بزرگم خیلی پولداره و شغل خیلی خوبی هم داره واسه همین اصلا واسش تو هیچی کم نمی زاشتن ولی الان خانواده خود من هی می گن به خواهرت فلان چیز خریده بودن واسه تو نخریدن (البته شوهرم تا الان تو هیچی برام کم نزاشته و شوهر ابجیم بود که زیاد از حد واسش خرید می کرد ) واقعا بعضی وقتا احساس می کنم من خودم به زور گفتم که من می خوام با این اقا ازدواج کنم در حالیکه گفتم ازدواجم طبق خواسته ی پدر مادرم بود البته بگم که من خییلی دوسش دارم و الان واقعا عاشقش شدم هر کاری واسه خوشحال کردن من می کنه وقتی بهم نگاه می کنه عشقو از چشاش می خونم چشاش هم می خنده هر روز هزار بار بهم می گه خییلی خوشگلی بهم می گه من خییلی خوش شانسم که خانمی مثل تو دارم تا حالا یه بار اسممو صدا نکرده همیسه عشقم و عزیزم و حتی چشم اهویی ام🙈 ولی انگار کل ادمای دنیا دستاشونو دادن به هم که اقاییم رو از چشمم بیندازن خیلی می ترسم که در اخر موفق بشن برای همتون ارزوی خوشبختی و سلامتی می کنم عزیزان💋 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882