اینباردلم خوش بودکه همچی تموم میشه ومن خوش بخت ولی پدرش به شدت مخالفت کرد وگفت من ازیک جا دودختر نمیگیرم اسم بردارشوهر خواهرم علی بود من وقتی شنیدم خیلی ناراحت شدم علی بهم گفت من حتی اگه هیچ کس راضی نباشه هم تورومیگیرم خواهرم اومد خونه ما گفت چی میخوای ازجون زندگی من مگه نمیبینی نمیخوان تورو چرا باهاش موندی من داشتم دیونه میشدم علی خیلی به خانوادش فشار آورد ولی فایده ای نداشت تا اینکه وسط این داستان فهمیدیم که مادر علی سرطان داره ودکتر گفت که خیلی دیر متوجه شدن و۳ماه بیشتر نمیمونه علی که داشت دیونه میشد به مادرش التماس کرد که پدرش روراضی که ولی نشد تا اینکه یه شب علی زنگ زد به پدرم وگفت من فردا باهمکارام میام خاستگاری من باورم نمیشد پدرم که متعجب شده بود به برادر علی که شوهر خواهرم بود زنگ زد وگفت که برادرت میخواد باهمکاراش بیاد خاستگاری اون وقتی شنید رفت خونه پدرش وگفت که علی میخواد چی کارکنه
👇👇👇ادامه . . .
پدرش بااین حال باز مخالفت کرد گفت من نمیام حرفم یکی هرکی میره بره من برای اون یه هزارتومنی هم خرج نمیکنم ونیومد ۳تاازبرادراش همراه یه خواهر اومدن خواستگاری پدرم قبل ازاومدن اونا اومد پیشم گفت این بار هر اتفاقی بیفته حق نداری برگردی خوب فکراتوبکن من آبرو دارم من که خیلی علی رودوست داشتم گفتم قبوله شب اومدن خونه ما برادربزرگش گفت این هیچی نداره اومده خواستگاری پدرم گفته که هیچ کمکی نمیکنه ماهم چون نخواستیم تومردم حرف درست بشه اومدیم علی به پدرم گفت یه سال به من فرصت بده من خودم همچی میگیرم من عاشق همین دیونه بازی اون شده بودم ورفتیم محضری عقد کردیم
👇👇👇ادامه . . .
دوماه بود که نامزدشده بودیم حال مادرعلی خیلی بدشده بود که تویه هفته به رحمت خدا رفت علی خیلی به مادرش وابسته بود غم خیلی سنگینی بود وقتی برای مراسم به خونه پدرشوهرم رفتیم همه یه جوری نگاه میکردن به من از زمزمههای فامیل شنیدم که چه عروس بدقدمی هست من هیچ گناهی نداشتم بعد مرگ مادرش هروقت به خونه پدرشوهرم می رفتیم پدرش بامن حرف نمیزد وازمن انگارمتنفر بود بیشتر علی میومد خونه ما ۸ماه گذشت علی هرماه باحقوقش یه تیک وسیله میخرید بلاخره تصمیم گرفت که بریم سرزندگیمون قرارشدیه جشن کوچیک بگیریم رفت وبه پدرش گفت که میخوایم عروسی بگیریم پدرش گفت من تاسال گرده زنم تموم نشه اجازه عروسی نمیدم علی وقتی بهم گفت قبول کردم گفتم اشکال نداره منتظر میمونم
👇👇👇ادامه . . .
بلاخره سال گرده مادرشوهرم تموم شد وعلی دوباره برای اجازه پیش پدرش رفت اون گفت من عروسی نمیگیرم خونه من خبری از ساز و ودوقول نیست من به برادرشوهرم گفتم گناه ماچی چرا اینکار رومیکنه من هیچ مراسمی نداشتم مردم چی میگن اون گفت نه شما جشن بگیرید ماهم همه فاميل رو دعوت میکنیم من هم قبول کردم و رسید روزی مه منتظرش بودم قرارشد مراسم یک روزباشه پدرعلی سر حرف خودش موند وحتی یه هزارتومنی هم کمک نکرد شب عروسی همه فاميل من بودن وقتی برای بردن من اومدن خیلی جاخوردم فقد ۵نفر اومده بودن همه فاميل پچ پچ میکردن که چرا وقتی رفتم سوارماشین بشم دیدم حتی ماشین هم گل نزده بودن من خیلی خورد شدم که چرابرام هیچ ارزشی قائل نشده بودن وفتی به خونه پدرشوهرم رسیدیم فکرکردم که مهمان زیاد دارم وقتی رفتم تودیدم هیچ کس نیست جز خواهر وبرادراش نیستن شنلم رو که درآوردم دیدم همه دارن گریه میکنن دورم انگار دوره یه جنازه جم شده بودن من داشتم نابود میشدم بادیدن اون لحظه پدرشوهرم حتی برای دیدنم هم نیومد
👇👇👇ادامه . . .
وقتی همه رفتن بیرون به علی شکایت کردم گفتم این قراره ما نبودهنبودچرا علی که هنوز اشکش خشک نشده بود به من گفت همین که هست چی کارکنم از سرناراحتی بهش گفتم پدرت خیلی نامرده یهوعلی یه سیلی محکم زد توگوشم دیگه همچی تکمیل شدمن قشنگ ترین شب زندگیم به بدترین شب تبدیل شد وتا صبح گوشه ی خونه گریه کردم
خانواده من ازهمچی بی خبربودن جزخواهرم وقتی بهش گفتم گفت خودت خواستی مگه من نگفتم نکن حالا حرف نزن که بابابفهم چی شده صبح اولین روز زندگیم بود ومن باکلی غم علی گفت اگه نری بالا برای صبحانه همچی رومیشکمم برگردی خونه پدرت من باورم نمیشد این همون علی که عاشقم بود باشه از ترس آبروی پدرم رفتم بالا وقتی بعدظهر مادرم برای پاتختی اومد طوری رفتارکردم که نفهم خیلی سخت بود یک هفته بعد از عروسی علی دوباره رفت سرکارمن یه خواهر شوهر مجردخونه داشتم
انگارهمه چیزعوض شده بود دیگه نه اون علی عاشق بود نه من اون آدم سابق ۱۱سال اززندگیم میگذره ۲تابچه دارم ولی ازاون شب به بعد من مردم وهیچ چیز اززندگی نفهمیدم منو علی خیلی سردشدیم طوری که هر۲تامون میدونیم که فقدبخاطر حرف مردم زندگی میکنیم چندباربه جدایی فکرکردم ولی پدرم گفت حق نداری من باتوهمون شب خاستگاری تموم کردم حرفم روبسوز وبساز من موندم بایه عمرزندگی تلخ ازخدامیخوام که کمکم کنه یه روز زندگیم خوب بشه
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
همسرم رانندهای ماشین سنگین هست . . .
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
سلام ماهی جون من می خوام حرفی رو بگم نمی دونم می زارین کانالتون یا نه خواهشا بزارین تا بعضی ها هم ممکنه نفهمیده این اشتباهو انجام بدن و باعث دلشکستگی یه فرد جوان بشن تا اگاه بشن و اینکارو نکنن من یه دختر ۱۸ساله هستم الان تقریبا ۱ماه و نیم هست که به طور کاملا سنتی عقد کردیم حتی من خودم راضی به ازدواج نبودم و قصد داشتم هنوز ادامه تحصیل بدم ولی الان کاملا از ازدواجم راضی هستم چون واقعا تو این ۱ماه و نیم عاشقش شدم و می بینم که اقایی منو از ته ته دلش دوست داره ولی یه چیزی خیلی باعث عذابم میشه آقایی من راننده ماشین سنگین هست و من قبل ازدواج کامل اگاه بودم که شرایط شغلی دشواری داره ولی الان هر فامیل یا دوست و اشنایی که زنگ می زنه به مامانم میگه حیف دخترت دادیش به راننده😐 من تو این ۱ماه و نیم خیلی از این حرفا شنیدم ولی زیاد به خودم نگرفته بودم ولی امروز یه همسایه قدیمی که با مامانم هم دوست بود و واقعا برای من فرد عزیزی بود تازه فهمیده بود من ازدواج کردم و زنگ زده بود گوشی مامانم گوشی هم رو ایفون بود و از شغل شوهر من پرسید تا مامانم گفت رانندست گفت خاک به سرت تو کاملا عقل تو از دست دادی مگه ادم به راننده هم دختر میده چرا اینکارو کردی و حیف دختر به اون خوبی و...یه عالمه حرف که الان حتی اعصابم نمیکشه حرفاشونو بنویسم😔😔 و الان از صبح که این حرفا رو شنیدم اصلا خوب نیستم احساس می کنم کم کم حرفاشون رو من تاثیر می کنه به هر حال قصدم از پست گذاشتن تو کانال این بود که تورو خدا تورو به جون هرکی که دوس دارین 😔با یه دختر یا فرق نداره پسر که تازه ازدواج کرده کاری نکنین همسرش از چشمش بیوفته😢 به خصوص وقتی که کاملا سنتی و طبق خواسته پدرو مادرش ازدواج کرده الان دلم داره اتیش می کشه ☹️ واقعا نمی دونستم ادمای اطرافم اینقدر بی رحم هستن 🙁حتی یکی از فامیلای نزدیکم چند روز بعد عقدم یه مثال از یکی زد که شوهرش راننده بود بعد رفته معتاد شده 😑 واقعا اینو کجای دلم بزارم😞 درسته هر راننده ای معتاد نمیشه ولی اخه با اون مثالش یعنی شوهر تو هم ممکنه معتاد بشه این تنها درد من نیست شوهر ابجی بزرگم خیلی پولداره و شغل خیلی خوبی هم داره واسه همین اصلا واسش تو هیچی کم نمی زاشتن ولی الان خانواده خود من هی می گن به خواهرت فلان چیز خریده بودن واسه تو نخریدن (البته شوهرم تا الان تو هیچی برام کم نزاشته و شوهر ابجیم بود که زیاد از حد واسش خرید می کرد ) واقعا بعضی وقتا احساس می کنم من خودم به زور گفتم که من می خوام با این اقا ازدواج کنم در حالیکه گفتم ازدواجم طبق خواسته ی پدر مادرم بود البته بگم که من خییلی دوسش دارم و الان واقعا عاشقش شدم هر کاری واسه خوشحال کردن من می کنه وقتی بهم نگاه می کنه عشقو از چشاش می خونم چشاش هم می خنده هر روز هزار بار بهم می گه خییلی خوشگلی بهم می گه من خییلی خوش شانسم که خانمی مثل تو دارم تا حالا یه بار اسممو صدا نکرده همیسه عشقم و عزیزم و حتی چشم اهویی ام🙈 ولی انگار کل ادمای دنیا دستاشونو دادن به هم که اقاییم رو از چشمم بیندازن خیلی می ترسم که در اخر موفق بشن برای همتون ارزوی خوشبختی و سلامتی می کنم عزیزان💋
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
کادوی عجیب . . .
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
سلام ماهی جون، عجیب ترین کادویی که تاحالا گرفتم این بود که: مارسم داریم همه ی اعیاد خانواده داماد برای عروس کادو میگیرن، و همسری هم انصافا همیشه خودش با پول خودش واسم سنگ تموم میذاشت تا اینکه تولد یکی از معصومین بود و همسرم به خاطر اینکه سرکار بود نمیتونست عیدی واسم بخره و بیارن، بخاطر همین توی کارت مادرشوهرم پول ریخت تا اون بره برام بخره مادرشوهر ساده ی منم به جاری بزرگم که دختر عمم هم هست گفته بود من نمیدونم چی بخرم توهم باهام بیا اونم از روی حسودی گفته بود منم نمیدونم چی بخریم اصلا لازم نیست چیزی بخریم یه پارچه ای چیزی از توی صندوق خونتون براش ببریم اون پولم بذار برای خودت، خلاصه ساعت ۸صب دیدم زنگ خونه رو میزنن که مامانم گفت مادرشوهرت و جاریت اومدن منم با صورت خوابالو اومدم نشستم پیششون که مادرشوهرم یه پارچه ی چادر رنگی از تو کیفش در آورد گفت محمد بهم پول داده برات کادو بخرم منم نمیدوستم چی بخرم بخاطر همین از توی صندوق خونم برات یه پارچه چادری آوردم پولی هم که بهم داده رو برداشتم برای خودم حالا اگه دوس داشتی پارچه رو بردار دوسم نداشتی بده به کسی😣 یعنی من تو اون لحظه داشتم از عصبانیت منفجر میشدم اما مودبانه تشکر کردم، ولی وقتی شوهرم اومد بهش گفتم ینی من اینقدر بی ارزشم که واسه من پارچه چادری که یکی دیگه بهتون داده رو کادو میارین؟ وشوهرم کلی ازم معذرت خواهی کرد و گفت من فکر میکردم که برات کادو خریدن، بعدشم به مادرش تذکر داده بود و عید بعدی رو خودش شخصا رفته بود برام یه سرویس طلا گرفته بود و عمدا به همون جاریم و برادرش هم گفته بود همراهشون عیدی رو بیارن
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
ایده خبر بارداری . . .
ارسالی اعضا 😍😍
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
سلام من براي تعيين جنسيت از سونوگرافي كه اومديم هرچي شوهرم پرسيد بهش نگفتم
گفتم بريم مغازه سيسموني فروشيها من يه چيزي ميخرم بعد تو متوجه ميشي دختره يا پسر
خلاصه رفتيم يه مغازه اي هي به ٤ تا چيز دخترونه دست مي زدم بعدش به چهارتا پسرونه
خلاصه كلافه شده بود همسرم!
همش ميگفت توروخدددددا بگو چيه ديوونم كردي خيلي نامردي!!!!
منم اصلا دلم نميسوخت و هي اذيتش ميكردم
من دختر دوست داشتم اما همسرم خيلي دوست داشت ني ني پسر باشه و از قضا پسره ني نيمون
خلاصه تو يكي از مغازه ها يه چيز دخترونه برداشتم و قيمت كردم و به همسرم گفتم اين قشنگه بگيريم؟
اونم همينطور نگاه ميكرد فقط
بعد گفت بگيريم هركدومو دوست داري خلاصه لباس دخترونه رو برداشتم و يه كفش پسرونه هم برداشته بودم زير لباسه قايم كرده بودم
رفتيم دم صندوق لباسه رو گفتم آقا اينو رنگ ديگش رو نميارين؟
مرده گفت نه!
همسرمم كلافه شده بود هي ميگفت چقدر اذيت ميكني بگير بريم ديگه
گفتم پس اينو نميخوام اين كفشه رو حساب كنيد بيزحمت
مرده داشت كفشه رو فاكتور ميكرد
شوهرم هي ميگفت اين پسرونس كه كفش دخترونه هاش اوناس
طفلك من اينقدر فيلم بازي كرده بودم باور كرده بود!!
بعد گفتم ميدونم خب ني ني پسره
شوهرم همينطور ماتش برد
بعد يهو چنان خوشحال شد قررررمز شده بود ! فكر كنم منتظر بود بريم بيرون دادي چيزي بزنه!!!
خلاصه اومديم و كلي خوشحالي كرد
و برامون خاطره شد
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
معشوقه شوهرت باش . . .
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
▲هیچ چیز و هیچ کس را به شوهرتون ترجیح ندین برای چی ؟ چون مردها خیلی حساسند این تو ذهنشون میمونه.
به خاطر بچه ها زندگیتون رو تلخ نکنین.
▲ امار نشون داده بیشترین دلایل طلاق به خاطر بچه هاست .مردها میتونن زنی میخوان قبل از بچه داری و خونه داری معشوقه بی نقصی واسشون باشن تا الان به زنان زشت یا زنان چاقی برخورد کردید که شوهراشون عاشقشونن .بعد خانمی هم دیدین که اعتراف کنه سالیان سال داره بیرون خونه کار میکنه توخونه داری و بچه داری چیزی کم نذاشت اما شوهرش بهش خیانت کرده؟!
▲باید بدونه که چقدر عاطفه و وقت و جسمش رو خرج شوهرش کرده؟! معشوقه شوهراتون باشین .از جسم و زبان و عقلتون کمک بگیرین
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم:
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
زنان راگرامی نمی دارند
مگرافرادبزرگوار وبه آنان توهین نمی کنندجزمردم پست وفرومایه.
آقای محترم!
همسرت شبانه روز برای آسایش تو و فرزندانت زحمت می کشد.آیا حق ندارد انتظار داشته باشد که وجودش را غنیمت شماری و به وی احترام نمایی؟
درحضوردیگران به همسرت احترام بگذار.
با احترام اوراصدابزن.
برسرش دادنزن.
وقتی به سفرمی روی،برایش نامه بنویس.
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
مخصوص آقایان متأهل
یکبار فیلم عروسیتو برعکس نگاه کن،خیلی بهت حال میده.
یه شام مفصل میخورید ،بزن و برقص.
زنت حلقه و طلاهاشو در میاره میده بهت،از ماشین پیاده میشه ،میره خونه باباش😂😂
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882