eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.9هزار عکس
684 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
فردای اونشب عصری دیدم عاطی زنگ زد ک داریم میایم اونجا گفتم چخبره گفت مهدی داره میاد خاستگاری من کپ کردم ینی چی اینا ولی دیگ کاراز کارگذشت و اومدن خودش تنهایی با عاطی و شوهرش اومده بود.اومد و من حق داخل شدن نداشتم از پشت در گوش میدادم ک من ته تغاری عزیردوردونه ی بابام بودم هیچوقت منو با سن کمم نمیداد ب کسی ک یبار زن طلاق داده ولی همین کار مهدی منو عاشق خودش کرد ک فهمیدم این ازاون حرفا رودارتره ک بخاد با یه جواب نه پدر من جا بزنه.پس دوستیمو باهاش محکمتر کردم.یه ماه ب عید سال93بود ک من از زمین و زمان حالم بد بود زنگ زدم محمد ک ببر گوشی رو بده ب مهدی چون اون میتونست حالمو خوب کنه زنگ زدم عاطی ولی هیچکدوم جواب درست ندادن انگار خسته شده بودن از اینک واسطه ی ما بودن محمد بهانه اورد همش امروز قردا کرد و آخرش تا 23فروردین سال 93نبرد گوشی رو بده محمد و منم دستم ب جایی بند نبود تو همین روزا ی روز مهدی ب محمدگفته بود یه چیز میخرم شما ازطرف خودتون بدین ب مهدیه عیدیش باشه ک عاطی زنگ زد ب من و یه عالمه حرف بار من کرد ک من واسه تو کادو نمیارم اگ خاله بفهمه منو دعوا میکنه و این حرفا این درحالی بود ک من بخاطر اون حتی یه سال گوشی نداشتم خییییلی ناراحت شدم و چیزی نگفتم بعداز چندوقت بالاخره تونستم بامهدی صحبت کنم اولین حرفش این بود ک چ عجب بالاخره افتخار دادی دوماهه دارم ب محمد میگم میگه مهدیه نمیتونه حرف بزنه وقتی اینو شنیدم سریع گفتم شماره خودتو بده من خودم بهت زنگ میزنم و دیگ ب محمدالتماس نمیکنیم.درست فردای اون روز از مدرسه برمیگشتم ک مهدی رو تو ماشین دیدم کنارشم یه کسی بود ک داشت برام دست تکون میداد منم خیال کردم محمده و براش دست تکون دادم و رفتم نزدیک تا سلام بدم ولی وقتی رسیدم دیدم اینک محمد نیس یکی ازدوستای مهدی بود ک برای کرم ریزی برای دخترا داشته دست تگون میداده خلاصه ازاون روز دیگ با گوشی خودم باهاش درتماس شدم و عاشقیمون محکمتر شد و اون تو گیر ودار طلاق دخترعمه اش بود میگفت اصلا نفهمیدم چیکارکردم بهم پیشنهاد دادن منم همینجور یه آره گقتم و بعد عقد دیدم هیجوره نمیتونم دوستش داشته باشم ن اینک اون مشکلی داشته من نمیخاستمش هرکاری کردم نتوستم دوسش داشته باشم بعددوماه حتی دستم بهش نخورد و طلاقش دادم این درحالی بود ک اون دختره خیلی مهدی رو دوست داشت و طلاق نمیگرفت میگفت هرکاربگی میکنم طلاقم نده.ما رابطمون هروز قشنگترازدیروز بود برای 10دقیقه ک منو ببینه 25کیلومترراه میومد.نصف شبا من تو پشت بوم اون تو خیابون روب رو خونمون ساعتها درددل میکردیم.یروز ک روز اخر دادگاهشون بود بعد دادگاه اومد دنبالم و حالش خیلی بد بود خیلی سرعت میگرقت تو خیابون ک گفت با دختره قراربوده ک بگه نمیخاد و امروز همه چی تموم شه ولی اون دبه دراورده ک من میخام مهدی رو.حالا باز دادگاه افتاده عقب.من گریه کردم و گفتم برو سراغ زندگیت مهدی اون تورو میخاد توام منو فراموش کن و سعی کن دوستش داشته باشی مهدی اونروز تا تونست گریه کرد و گفت چطور میگی ازت دل بکنم من نمیتونم بدون تو.خلاصه ب هر زحمتی بود اونو طلاق داد و بابامامانشو فرستاد اول من رفتم تو بیرون دیدمشون اوناهم ازم خوششون اومد و بعدش اومدن خاستگاری انقدر اومدن و رفتن نمیدونم 10باری شد ک صبح و شب اومدن تا بابام راضی شد . 👇👇👇ادامه . . .
بهش اس دادم ک تو چی ازجون زندگی ما میخای د درهمین حین مهدی رو ارخواب بیدار کردم و با دست و پای لرزان پرسیدم اینا چیه اونم هول کرد و گفت ک زن عموم ول کن نیس و اینچیزا ولی من تمام رویاهام خراب شده بود.گذشت بعداز چندروز من ارومتر شدم و مهدی رو بخشیدم زندگی میگذشت ک دوباره یروز دیدم زن عموش باز اس داده ک دلم برات تنگ شده.دیگ زدم ب سیم آخر قرص خواب خوردم و ب زنعموش زنگ زدم و گفتم الان ب عمو میگم اخه ما رابطمون زیاد و نزدیک بود اونم گریه و غلط کردم گفت دیگ زنگ نمیزنم و دیگه واقعا هیچوقت نزد.بعداون انگار مهدی یکی دیگ شد با دوست دختر زمان نوجوانیش ارتباط گرقت من اصلا نمیفهمیدم مشکل چیه من ک هرچی این میخاد میکنم.شب و روزم شده بود گریه دوست نداشتم اصلا ازخواب بیدار شم استرس باعث شد معده دردعصبی بگیرم و راهم ب دکتر باز شه انقدر عصبی بود ک جرعت نمیکردم بگم کیه داری اس میدی وقتی براش اس میومد تپش قلب شدید میگرقتم ب هیچکسم نمیتونستم بگم چون مهدی انتخاب خودم بود.حتی شب سالگرد ازدواج دوسالگیمون یه تبریک نگقت و وقتی من اس دادم اون بهم بدوبیراه گفت.زد و تو همین احوال دخترعموش با یه پسری دوست شد و فرارکرد پسره هم دوست مهدی بود بعدازدوروز اون برگشت ولی مهدی کاسه ی داغتراز آش شده بود ک باید پسره رو ال کنم بل کنم دوسه بارم تو روستا دعوا کرد با نزدیکان پسره همین موضوع باعث شد ما زودتر از خانواده اش خونمون رو بیاریم شهر.چون قراربود باهم بیایم و بماند ک این وسط چقدر حرف شنیدم از مامانش چون بااینک میدونست من کاری ندارم قکر میکرد من میخام پسرشو ازش بگیرم چون خونه ای ک ما قراربود بریم توش خونه بابام بود..خلاصه ما رفتیم شهر و جدا زندگیمونو شروع کردیم خوب و بد میگذشت ولی بازم مهدی با اون زنه بود و تموم نشده بود این قصه..تا اینک خودش ازاونم خسته شد و رابطش تموم شد.ماهم یه خونه خریدیم و رفتیم اونجا و من حامله شدم اوایلش همه چی خوب رفت جلو و بعد از 5ماه فهمیدم با یکی دیگه اس 👇👇👇ادامه . . .
من هرسری بادونستن این خیانت ها هرلحظه میمردم و زنده میشدم ولی چ کنم ک دلم گیر بود حتی سر اینک گوشیش رو چک کرده بود تو 7ماهگیم جوری کتکم زد جلو مادرش ک مادرش گفت میخاستم بگم قهرکنی بری خونه بابات ولی دیگ نگقتم.خلاصه دخترم ب دنیا اومد و زندگیمون شد من میدونستم هنوز پای اون زن بریده نشده ولی ولش کرده بودم یجوری زدم خودم ب بی عاری.بعداز چندماه دیگ نتونستم ساکت شم و بهش سرکار بود اس دادم مگ من چی کم دارم مگ چی کم گذاشتم برات و این چیزا تا ب خودش اومد و تموم شد و دیگ خیانتی نکرد.یواش یواش همه چی داشت درست میشد با وجود دخترمون احساس خ وشبختی داشت میومد سراغم ک زمزمه ها شروع شدک پدرمادرش گفتن ما میخایم بیایم تو خونه ای ک شما زندگی میکنین شماهم یه خونه کوچیکتر بخرین ماهم افتادیم دنبال خونه اولش خواستن دوطبقه بگیرن ک من اونقدر دعا کردم ک نشد و ما یه آپارتمان60متری خریدیم ولی صاحب خونه قرار شد یه سال مستاجر ما باشه ماهم چون همه ی پولو داده بودیم ب خونه مجبورشدم وسایلم رو ببرم خونه مادرپدرم و خودم با یه تلوزیون و یه کمد و رختخواب تو اتاق آپارتمان75متریه پدرشوهر زندگی کنم شروع بدبختی ها بود اونجا معلوم شد مهدی اعتیاد پیدا کرده هروز دعوا هروز کتک کاری دیگ ازاون عشق سوزان چیزی باقی نموند تا مینشستم سرسفره پدرش شروع میکرد ب حرف زدن و فوش دادن و من مجبور بودم با یه بچه شیرخاره پاشم برم تو اتاقم و با یه بیسکوئیت سر کنم اون یه سال جزء بدترین روزای زندگیم بود.ازهمه حرف شنیدم خواهرش گقت تقصیر تو بوده برادر من معتادشده گقت شوهرداری بلدنیستی شوهرداریه خودشو زد تو سر من.پدرشوهرم گفت تو ازاولش زن زندگی نبودی اگ بودی نمیومدی پارک ما ببینیمت..خورد شدم ب معنای واقعی..گذشت اومدیم خونه خودمون مهدی قبول کرد بره کمپ ترک کنه اون رفت منم فکرکردم تموم میشه بدبختی وقتی اومد یه هقته نشد دوباره لغرش کرد چند ماه بیکار و معتاد موند تا اینک من دیگ رقتم خونه بابام..دیگ گفتم طلاق چون دیگ نمیکشیدم بعد این همه عذاب مهدی با اینک این همه منو اذیت میکرد ولی واقعا هم منو هم دخترمون رو دوست داشت وقتی فهمید رفتم گفت خودکشی میکنم گفت فقط تو برام موندی نرو ولی من گفتم تا ترک نکنی نمیام.ی روز اومد گفت میگن بیمارستان زیر نظر دکتر میشه ترک کردبیام باهم بریم دکتر من گفتم اره ولی وقتی مهدی اومد بابام نمیذاشت من برم میگفت اصلا نمیذارم دیگ برگرده ب زور بابامو راضی کردیم ک بریم دکتر با موتور داشتیم میرفتیم و تو کل راه مهدی دادزد و گریه کرد دوسال بود درگیراعتیادش بودیم و واقعا کم اورده بودیم رفتیم تو یه پارک و نشستیم تا تونستیم گریه کردیم یاد اونروزی افتادم ک دوست بودیم و برا هم میمردیم چقدر اوضاع فرق کرده بود ولی باز ما داشتیم برای همدیگه گریه میکردیم.بعد رفتیم دکتر و خدا خواست مهدی بستری شد و بعد18روز اومد ودرست شد زندگیمون قشنگ شد خوش شدیم چندماه دنبال کارگشتیم همه جا باهم بودیم همه شرکتایی ک میرفتیم برا درخواست تا اینک یه جا رفت سرکار 👇👇👇ادامه . . .
بعد ازاینک مهدی رفت سرکار دیگ همه چی خوب شد همه چی قشنگ شد.همه بدهکاری هامونو دادیم هرچی میخاسیم واسه خونه خریدیم هرجا دلمون میخاست میرفتیم.البته مسافرت نه همون داخل شهر هرموقه میخاسیم میرفتیم میگشتیم..نمیدونم چجوره روزای بد جون میکنن تا بگذرن ولی روزای خوب عین برق و باد میرن..دوسال تو خوشیه کامل ن دعوایی ن بحثی تا حقوقشو میریختن اسش رو میفرستاد برامن ک ازهمه جی خبردارباشم..یجور خوش بودیم ک دلم گاهی برا دعوا تنگ میشد..ولی میخام بگم من تو دوران خوب زندگیم هم حالم بدبود چون بابام سرطان بدی گرقت و همه خانواده نگرانش بودیم.خلاصه پارسال یروز ک راهش انداختم رفت سرکار ساعت1اینا بود برگشت خونه تصادف کرده بود ماشینمون داغون شده بود اونم وقتی ک قصدعوض کردنش رو داشتیم خیلی بهش گفتیم خداروشکر خودت چیزیت نشد ولی زیر بار نمیرفت و میگفت نباید اینطور میشد انقدر حرص خورد و عصابش خراب شد ک دوباره لغزش کرده بود تو بالکن خونه بود وقتی رفتم یه چیزی تو جیبش قایم کرد شصتم خبردار شد بهش شک کردم ولی حتی دلم نمیخاس بهش قکر کنم.یه روز از تو جیبش وسیله مواد پیدا کردم ازخواب بیدارش کردم پاشد رقت حموم و شروع کرد کشیدن نشستم پشت در تا تونستم داد زدم التماس کردم گریه کردم ک نکن با زندگیمون چرا داری میکشی دوباره ک داد زد هیچی نیس ولی بود خیلی ام بود گفتم میرم دوباره کتکم زد بعد از2سال تو همون روز خودمو زدم ب درودیوار و گفتم دوباره شروع شد از گریه نمیدونستم چیکارکنم دختر 4ساله ام ترسیده بود گوشش رو میگرفت و میگفت من هیچی ندیدم..خدا میدونه چی کشیدم بابام حالش خرابتر شد همش بیمارستان بستری بود دیگ نمیتونست حرف بزنه دوبارعمل ناموفق داشت.تواون اوضاع باباو مامان مهدی هم با موتور تصادف کردن و دست مادرش شکست اینا یه خانواده خیلی وابسته ان و این باعث شد ما40روز خونه اونا بمونیم انگار دوسال قبل دوباره تکرار شد دوباره مهدی میرفت تو بالکن مواد میکشید و باباش هرچی میومد بهمون میگفت تا گفتم من میرم خونه خودم هیچکس حال منو نمیفهه تو همین گیرودار بودیم یروز مهدی زنگ زد من میرم ماموریت من باورکردم ولی صبحش معلوم شد از شرکتشون ضایعات دزدی کرده.یه هفته ب فجیح ترین شکل ممکن گذشت رفتیم برا زضایت صاحب شرکتشون هرچی از دهنش دراومد گفت بهم ک تو شریک دزدی تو فلان..آخخخخ با یادآوریش قلبم دردمیگیره.بابامم دیگ زمین گیر شد دیگ نمیتونست حتی کمترین کلمه رو بگه ولی حال بد منو میفهمید.بعدیه هفته صاحبکارش آزادش کرد ولی چ فایده ازوقتی اومد بیکاریش شروع شد دوباره اعتیاد دوباره دعوا دوباره بدبختی..چندماه همینجور گذشت راضیش کردم بره باز بیمارستان ولی خیلی شلوغ بود و بیمارستان جا نداشت هزینه اش ام برامون یه درد بود.خودم رفتم بیمه سلامت گرفتم ک فقط کمی هزینه اش کم بشه چون خودش بهانه مختلف پول میگرفت ولی خرج مواد میشد.ب زور یروز با باباش بردیمش بیمارستان بماند با چ سختی و بدبختی بستریش کردیم چون جا نداشتن باباش قلبش گرفت اونجا چندباز گریه و ناله کرد برااینک دکترا دلشون بسوزه..خلاصه بستری شد 👇👇👇ادامه . . .
بابام فوت کرد..زندگی بدون پدر رو هم دیدم و تجربه کردم.وقتی مهدی از بیمارستان اومد گفتم بازم زندگیم درست میشه ولی زهی خیال باطل اونموق باز مطمئن بودم میکشه شب ها تا صبح مینشست تو بالکن و صدای فندکش میومد ولی الان دیگ با یه دوستی ک تو بیمارستان باهاش دوست شده بود ب بهانه جلسه همش میرفتن میگشتن نمیشد هم بهشون گفت کجا چون نباید عصبی بشه ولی دوستیش با اون پسره باز از شورش دراومد و شبا تا ساعت 2میرفتن میگشتن.ی روز اس اومد برامهدی ک من یه مقدار جور میکنم ی مقدارم تو بیا بریم بکشیم بعدشم باز تو جیب ایناش وسیله پیدا کردم دوباره دنیا تو سرم خراب شد.الان دیگ نمیدونم بگم ب کسی نگم چیکار کنم الان دیگ انقدر حرمت بیمون شکسته ک راحت بهم میگه ب تو چه.من دارم تو خونه کار میکنم و اون میکشه ولی زیر بار نمیره.هنوز نمیخاد خودشم قبول کنه ولی من مطمئنم..دیگ اصلا هیچی درست نمیشه دلم واسه خودم میسوزه واسه دختر 5ساله ام ک عاشق باباشه یه دختر مظلوم و ساکته ک تو جمع خانواده معروفه ب ساکت بودن..ب خوشگلی..ولی عاقبت خوبی نداره با وجود این پدر..دیگ امیدی ب زندگی ندارم دیگ دلم نمیخاد زنده بمونم خدا ک نمیخاست روی خوش ب من نشون بده این بچه رو بهم داد ک عذابم با نگاه کردن بهش بیشتر بشه.چون پدر بی غیرتش همش دنبال کشیدنه و حتی مریضی بچه براش مهم نیس..کسایی رو میبینم ک اونموق ک من اون امکانات رفاهی رو داشتم حتی نمیتونستن بنویسنش ولی الان فیس دارایشون رو بهم میدن.چرا خدا باهام اینکارارو میکنه ب کدامین گناه ب چ جرمی؟؟؟؟اونم منی ک هیچوقت از راه راست خدا نرفتم بیرون همیشه میگم هرچی خدا بخاد همیشه ترس از خدا داشتم وقت گناه هیچوقت نگاهم اجازه ندادم با نامحرم گره بخوره..خیلی پیشنهاد داشتم ولی حتی ب خودم اجازه ندادم بهش فکر کنم.. ینی عمر خوشی های من همون 2سال بود؟؟چرا هرسری ب طریق مختلف داره منو عذاب میده چقدر صداش بزنم چقدر داد بزنم چقدر گریه کنم چقدر چله ی این دعا و اون دعا برداردم ک میگن معجزه میکنه و واسه من اندازه یه مورچه تو زندگیم تاثیر نمیذاره.پس کی وقت خوشی کردن منه..پس کی تموم میشه این عذاب..موندم تو دوراهیی ک دلم میگ تحمل کن اما عقلم میگ گوربابای عاشقی بذار بمیره کسی ک انقدر عذابت میده ولی نمیتونم..میدونم اگ برم میگم شاید اگ میموندم درست میشد...خسته شدم..از همه چی خسته شدم...خسته شدم از خدایی ک نمیبینتم..خسته از این همه گریه...خدا چ مشکلی داره با من آخه..تروخدا یکم حرفایی بهم بگین شاید یکم اروم بگیره دل بیقرارم منو با مامان❤️ دنیا ❤️شناسین ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
همسر رفیق باز . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• ميگن امان از همسر_رفیقوباز، همسری که بیشتر از اینکه علاقمند باشد وقت خود را با خانواده اش سپری کند، علاقه دارد که با دوستانش باشد و اوقات خود را با آن ها بگذراند. 👌😔🙈 یکی از مهم ترین پیامدهای رفیق بازی، ایجاد طلاق عاطفی بین همسران زوجین است یعنی همسران به دلیل اینکه برای یکدیگر وقت نمی گذارند و نیازهای همدیگر را برآورده نمی کنند، سردی عاطفی شکل می گیرد...👍💔 آقای محترم بیشتر برای خانواده ات وقت بگذار... ❌ یادت نره برای بدست آوردن همین خانم و زندگی چقدر زحمت کشیدی... 🚫 اینجوری خرابش نکن... ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
سناریو خانم قری😘❤️ ارسالی اعضا . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• اوایل ازدواجمون تنها مشکل من این بود که باید خونه مادرشوهرم زندگی میکردم😫 خانم غری درونم دعوا راه مینداخت که من خونه مامانت نمیام. شوهری هم بدتر لج کرده بود که یا اینجا یا هیچ جا 😔 بعد که دیدم تاثیر نداره شدم یه خانم قری و به شوهرم گفتم: بهتره از همین اول زندگی شروع کنیم رو پای خودمون وایستیم. بالاخره زوج جوونیم. قهر و دعوا داریم. اخر شبا سرصدا داریم. 😜 شاید بی پول شیم، کسی نفهمه. به آقایی گفتم: نه نزدیک مامان من، نه نزدیک مامان تو! یه کم فاصله داشته باشیم. اینجوری احترام مون حفظ میشه. 😉 اینقد این حرفا رو تکرار کردم تا روی شوهری تاثیر گذاشت و با پول ماشین و وام ازدواج، یه خونه ی نقلی خریدیم. میخوام بگم که با دعوا وقهر نمیشه هیچ کاری کرد با حرف زدن منطقی و روی خوش حرفتون رو به کرسی بنشونین!😊 امیدوارم شماهم بتونین با این روش کارتونو پیش ببرین😍 ‎‌‎‌‎‌‎‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‎ ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
داستانک . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• ستارخان وقتی وارد بیمارستان شد دید که پرستاران و پزشک بیمارستان تبریز دور یک تخت ایستادند و سر و صدا می‌کنند. چشمش به پسر جوانی افتاد که روی تخت خوابیده بود و خون شلوارش را سرخ کرده بود. سردار دید که جوان مجروح اجازه نمی‌دهد کسی به او دست بزند. پرستارها دور او جمع شدند و گفتند که باید برای نجات دادن جانش لباسش را از تنش بیرون بیاورد. اما او قبول نمی‌کرد و از درد هم به خود می‌پیچید. خون از جای زخم بیشتر بیرون می‌آمد و هر لحظه او بیحال تر می‌شد. ستارخان به سمتشان رفت و گفت: چه خبر شده؟ و رو به جوان کرد و پرسید: «چرا نمی‌گذاری نجاتت بدهند. » جوان  که کم کم داشت بیحال می‌شد گفت فقط به شما می‌گوییم. بعد که همه رفتند سرش را نزدیک آورد و  گفت: « ستارخان من زن هستم و حاضرم بمیرم تا چشم نامحرم به بدنم بیافتد و بفهمند که من با لباس مردانه می‌جنگم.» اشک در چشمان ستارخان جمع شد و به ترکی گفت: « قیزیم من دیری اولا اولاسن نیه دعوایه گئتدون.» یعنی دخترم مگر من مُردَم که تو لباس مردانه بپوشی و بجنگی. جوان نفسی کشید و گفت: ستارخان مگر نجات وطن و جنگ برای آزادی زن و مرد می‌شناسد؟ ما زنان پشت شما را  خالی نخواهیم کرد. * در کتاب زنان در تاریخ مشروطه آمد که بعد از این  ستارخان دستور داد تا پرده‌ای به دور این تخت بکشند و دختر که نامش تلی بود نجات پیدا کند. اما تلی تنها زنی نبود که پشت ستارخان را خالی نکردند. ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
همیشه از مردت کن و خوبیاشو بگو. •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• 😍 تو همه ی کارات ازش نظرخواهی کن. واسه جایی رفتن ازش اجازه بگیر تا بهش حس بدی. 💓 مردا عاشق زنی هستن ک بهشون حس مردونگی بده و احترام بذاره. از کلمه ی زیاد استفاده کن. معجزه میکنه. ❤ شوهری میفهمه ک عاشقشی و حرف اون از هرچیزی برات مهمتره. اینطوری اونم متقابلا ب تو گوش میده و عاشقت میشه. هروقت عصبانی بود یا ناراحتی پیش اومد، باش و چیزی نگو. 😑 مردا تو ، بددهن و نامهربون میشن. تو ک آروم و ساکت باشی، خودش پشیمون میشه و میاد پیشت. مهربووون باش ک از ، خارها گل میشوند. 🌹 و ناز و زودرنجی الکی نداریم. از چیزی ناراحت بودی با و خوش رفتاری ب همسری جون بگو. 😊 نتیجشو خودت تو زندگیت میبینی. چ کسی مهمتر از همسری تو زندگیته؟!همسرت پادشاهه و تو ملکه اش. ❤😊😍 شاد باش. پرانرژی، مثبت، خوشحال و راضی. خوشبخت باشید تا ابد. ❤️ ‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
- میگفت همه‌ش هم که نباید منتظر بمونی یکی بیاد دستت رو بگیره ، یکی بیاد راهو بهت نشون بده . میگفت حالا که داستان اینجوریه ، دستات رو بکن توی جیبت ، اولین راهیو که حس کردی درسته ، برو . میگفت برو ، حتی اگه دستات خالی باشن ، حتی اگه اشتباه بخوای بری . . 🌱 صبح بخیر . . .
سلام خدا قوت می خواستم به اون خانمی که یه دختر۵ساله دارن وشوهرشون معتاده بگم عزیزم خیلی از خوندن سرگذشتت متاثر شدم از خدا می خوام هرچه سریعتر مشکل شما وامثال شمارا حل کنه وآرامش به زندگیتون برگرده متاسفانه خواهر من هم همین مشکل را داره همسرش تابستونا میزاره میره زمستونا تو کوچه وخیابان بدن ضعیف ونهیفش را پیدا میکنن میارن خواهرم ازش مراقبت میکنه😭 عزیزم خدا شماها را جور دیگه ای دوست داره خداهرکی را بیشتر دوست داشته باشه مشکلاتشم بیشتر میکنه 《اگه دقت کنی پیامبرصلی الله علیه وآله و اهل بیتش که پیش خدا عزیز ومحبوب بودن وخدا تو حدیث کساء فرمودن من زمین وآسمانها ودنیا را بخاطرپنج تن آفریدم ازهمه ی ادمها بیشتر مشکلات داشتندوسختی کشیدن 》 ان شاءلله جزای کارتون را این دنیا واون دنیا می بیند خدارا تمام لحظات شاکر باشید ویاد کنید وتوکلتون به خودش باشه ان شاءلله مشکلاتتون مرتفعتر میشه ان مع العسر یسرا بعداز هرسختی اسانی ست عزیزم این روایت را بخون👇👇👇 🔴چه زنانی با حضرت فاطمه محشور می شوند؟ ✅حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود: سه طایفه از زنان امت من عذاب و فشار قبر ندارند و در قیامت هم با حضرت فاطمه (س ) محشور مى شوند. 🌸طایفه اول : زنى كه با فقر و تنگدستى شوهر خود بسازد و توقع بیجا از او نداشته باشد. 🦋طایفه دوم : زنى كه با تندى و بداخلاقى شوهر خود صبر كند و بردبارى خود را از دست ندهد. 🌺طایفه سوم : زنى كه براى رضاى خدا مهریه خود را به شوهر ببخشد. 📚 مواعظ العددیه ، ص 75 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
عبرت خیانت دایی به خواهر زاده . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• این قضیه برای حدود ۲۰ ساله پیشه. که برای یه هم محله ایا پیش میاد من اون موقع کوچیک بودم بزرگ که شدم مامانم برام گفتن. 💫حالا از زبان مامانم یه هم محله ای داشتیم که خانومه توی خونه تزریقات انجام می‌داد و به خاطر شغلش با اکثر خانومای محل آشنا و دوست شده بود این خانوم یه دختر داشت فوق العاده زیبا که خیلی خواستگار داشت تا اینکه با یه پسری که هم زیبا بود وهم شغل خوب و موقعیت اجتماعی خوبی داشت ازدواج میکنه این آقا دوماد یه خونه اجاره میکنه از قضا محل کار دایی اش نزدیک این خونه بوده و چند باری که این دختر خانوم برای خرید میرفته بیرون از جلوی مغازه ی دایی شوهرش رد میشده و احوالپرسی میکرده حالا داییه ۵۰ ساله و زن و بچه داشته. کم کم این دایی شروع میکنه با محبت با این تازه عروس حرف زدن این دختر هم بعضی وقتها ناهار می‌برده براش مغازه. تا اینکه یکی از همسایه ها به پسره میگه خانومت وقتهایی که سر کار هستی خیلی به این مغازه رفت و آمد داره پسره هم میگه من به خانومم خیلی اعتماد دارم اونم دایی مه و اونو ناموس خودش میدونه خلاصه بعد از یکسال از ازدواج شون که میگذره دایی عه میگه طلاق بگیر و زن من شو من عاشقتم و هر چی خواستی به پات میریزم دختره هم گول میخوره و بنای ناسازگاری با شوهرش رو میذاره اما نمیگفته قضیه چیه تا اینکه پسره مجبور میشه طلاقش میده اونم میره با دایی شوهرش ازدواج میکنه میشه زن دوم،زن یک مردی که جای پدرش بوده. مادر دختره هم بعد این آبروریزی از محله ی مامانم اینا میره. اما برای مامانم گفته بود به دختراتون بگید حد خودتونو با نامحرم حفظ کنید و نذارید حرمت ها از بین بره و گفته بود داماد من خیلی پسره خوبی بود و باور نمیکرده دایی خودش به ناموسش چشم داشته باشه. ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882