eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.8هزار عکس
678 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام مهنا خانم من نزدیک یک ماهی میشه عضو کانالتون هستم. از سرگذشتها گرفته تا داستان و درددل ها و راهنمایی خواستن ها رو با لذت میخونم. دلم خواست منم براتون بنویسم:::: •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• :«««کلاس اول دبیرستان با بهترین درس و نمره ای تاپ از پسری17ساله که به نوعی از فامیل های دورمون میشد خوشم اومد نه قیافه ای داشت نه اجتماعی بود و نه ادب و خانواده ی درستی. اونقدر روی احساس من پا گذاشت که به اصرار من به خواستگاری اومد. از همون اول عاشقانه اومد جلو ولی بدون هیچ برنامه ای مادرش ناراضی. اوایل فکر میکردم منو دوست نداره مادرش. ولی بعد متوجه شدم به خاطر رفتارهای بچه گانه پسرش بود که رضایت نداشت. خانواده ی شلوغ. پر از تنش و دعواهای خانوادگی که زیادی عذابم میداد. من توی خانواده ی مذهبی و آرومی زندگی میکردم 25شهریور82به هر بدبختی و مشکلی بود عقد کردیم. من عاشقانه پاش وایساده بودم. دو روز قبل از عقدم گفتن عکس نداری ما چون توی روستا زندگی میکردیم عکاسی نداشتیم بنابراین با موتور و باداداشم به شهر نزدیکمون رفتم تا عکس بگیرم وارد عکاسی که شدم عکاس گفت همین الآن برق قطع شد 😔 دوساعت موندیم و بعد عکس فوری گرفتیم و برگشتیم.من سه تا داداش دارم که خدا حفظشون کنه🤲🏻روز عقدم دادش بزرگم نیومد دادش وسطی من هم قرار شد بره دنبال اون یکی داداشم که صبح زود روز 25شهریور تصادف خطرناکی کرد و ...خلاصه تا شهر ی که قرار بود محضر بریم و عقد کنیم کل خانواده من گریه و زاری می‌کردند حتی یادمه مامانم بهم گفت کاشکی تو بمیری و این همه بدبختی سر تو نمیکشیدیم🥺🥺🥺تمام روز رو گریه کردم توی محضر داداشم نبود بابام فقط یک لحظه برای اجازه اومد خلاصه زندگی نکبت بار من آغاز شد از همان ساعات اول سر ناسازگاری نهاد از دوران عقد فقط شهوترانی میدانست و بس🤦🏽🤦🏽😔 دعواها شروع شد توهین ها پشت سر هم آنقدر افسرده و گوشه گیر شده بودم که از دور هرکسی که حتی مرا هم نمیشناخت متوجه احوال من میشد یکسال سپری شد به هر بدبختی که بود او هم دوران سربازیش شروع به دلیل داشتن دیپلم به عنوان سرباز معلم در مناطق روستایی و محروم به تدریس گذراند کم کم اخلاق دیگرش هم نمایان شد من دلسوزه و نگرانی. که اگر عروسی کنیم مطمئنا بهتر می‌شود ولی دریغ ذره ای از علاقه ی من نسبت به او کم نمیشد با دیدن تمام رفتارهای ناشایست و بی اخلاقی او هم اول قهر کرد تلفن هم نمیزد بعد به یک دختر گفته زنگ بزن و از طرف دختره به من بگه که من طلاق بگیرم چون میخواد با اون نامزد کنه. خیلی دلم شکست. کارم گریه بود و گریه و تنهایی. افت تحصیلی شدید پیدا کردم ولی خداراشکر چون معلمها از سوابق تحصیلی من خبر داشتن و از احوال من هم میدانستن خیلی زود توانستم در درس هام پیشرفت کنم ولی به شدت منزووووووووی کارش به جایی رسید که شماره خانه پدرم را به هر بی سرو پایی داده بود و آنها تماس میگرفتن و با کمال بی حیایی و پررویی به پدرم میگفتن که من با آنها دوست هستم. خداراشکر پدرو مادرم منو خوب میشناختن. هیچ جا نمیرفتم حتی خونه خواهرا و برادرام هم نمیرفتم دانشگاه پیام نور قبول شدم و رفتم برای تحصیل. حالا سه سال میشد که عقد کرده ولی هیچ لذتی از نامزدی و دوران عقد نبردم از 15تا18پیر و پیر تر شدم به هر بدبختی بود سال86روز20شهریور صیغه طلاق جاری شد. از درون متلاشی شده بودم خیلی زود پای خواستگارها به خانه ی پدرم کشیده شد ولی من هنوز احمقانه اورا کنار خودم تصور میکردم با اینکه بعد از شش ماه او با دختری از روستای کناری ما ازدواج کرد در اصل ریشه شادی و بچگی اون دختر هم قطع شد شب 21ماه مبارک رمضان 89من تنها توی خونه شب زنده داری میکردم که به شدت دلم شکست و از خدا خواستم که مهر این نامرد را از دلم بیرون کنه و زندگی آرومی نصیبم کنه. بعد از سحری و نماز صبح خوابیدم. وقتی ساعت9صبح بیدار شدم شاید باورتان نشود هیچی از گذشته یادم نمیومد تا شد ظهر حتی نمیدانستم دیشب بر من چ گذشته من نه تنها مهراو را بلکه حتی اسمش را به یاد نمی آوردم .... 👇👇👇ادامه . . .
به نیت سپاسگزاری از خدای خودم سجده ی شکری طولانی به جای آوردم وقتی بلند شدم سجاده ی من خیس از اشک‌بود ولی این بار خیلی سبک بال و آرام با روحیه ای دیگر. به گونه ای که خواهر کوچکتراز خودم با من بی دلیل میخندید و میگفت امروز عوض شدی. خدا در رحمتش رو بروی من باز کرد همان موقع از خدا همسری خواستم که مرا از دل و جان دوست داشته باشه و قدر محبتم را بداند توی اربعین همون سال 89 مردی ویژه با خصوصیاتی که همیشه دوست داشتم مثلا میگفتم شوهر من باید خیلی تعصب و غیرت نسبت به من داشته باشه عاشقم بشه توی یک نگاه. تفریحش فقط با من باشه و.... خلاصه این مرد ویژه با آشنایی کمتر از بیست روز شد تاج سر من. آقای من. الآن که دارم مینویسم 28دی ماه امسال1401میشه سالگرد دوازدهمین عقد پاک و بی ریای ما. عاشقشم. خیلی دوستم داره هیچ وقت هم یادی از گذشته ی نحسم نمیکنم. عاشقانه دوستم دارم و سعی میکنه هر کاری برای خوشحال کردن من بکنه. سه تا پسر دارم که خیلی دوستشون دارم و آرزو میکنم هر کی این نوشته ی منو میخونه از خوشبخت‌ترین ها باشه. فقط اینو بگم که خدای بزرگ از همون روز اول برای ازدواج با اون نفهم هرکاری کرد که من بنده ی نادانش رو منصرف کنه ولی من دست توی تقدیر بردم و سعی کردم سرنوشتم رو خودم بنویسم. چقدر خوبه اگه تلاش هم کنیم برای رضای خدا باشه در کار خدا دخااااااااالت نکنیم. خیلی گروهتونو دوست دارم. ممنون از شما و از همه ی شما عزیزااااااااااان ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
خاطره . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• سلام من یه پسرهفت ساله دارم که کلاازبچگی همش درحال گریه وغرزدنه یعنی هرجامیخوام برم میگن پسربزرگت که خیلی شیطونه روبیاراماکوچیکه رواعصابه نیارش دیروزقمقمه ابشوجاگذاشته بودتوخونه ازمایش هم داشتن گوجه هم معلم گفته بودبیاریداونم یادم رفته بودانقدرتوماشین گریه کردبرگردقمقمه اب منوازتوخونه برداریم بعدبریم مدرسه منم که چندروزبودرواعصابم بودشدیدادم مدرسه پیادش کردم همچنان که داشت گریه میکردومیگفت من نمیرم مدرسه گازشوگرفتم رفتم بعدش مدیرش زنگ زده چراگوجه بچه روجاگذاشتی بچه اینجوری داره گریه میکنه میگه مامانم گوجموجاگذاشتم منم میترسم ازدرس عقب بمونم زنگ بزنیدگوجه منوبیارن 🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀قشنگ معلومه دهه نودیه😂😂😂😂😂نگفته بخاطرقمقمه دارم خودمومیکشم پیش خودش گفته میگم زنگ بزنن بگن گوجه که مامانم بخاطرگوجه هم شده قمقمه منومیاره منم تودلم گفتم اگه تونودی هستی منم هفتادی هستم رفتم یه گوجه خریدم براش بردم نرفتم خونه قمقمه اشوبردارم 😂😂😂😂 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
خاطره آشنایی . . .💄💍 •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• سلام من و نامزدم وقتی قهر میکنیم،اولش یکی دوساعت سکوت میکنیم ک یکم آروم بشیم بعدش ازاونجایی ک من تحمل قهر ندارم حرفو پیش میکشم،ولی ادامه ی آشتی رو محول میکنم ب ایشون،یعنی شروع کننده منم ولی وظیفه ی منت کشی و آشتی کردن باایشونه نمونه: دوساعت بعد از قهر من- : تو چرا ب من پرخاش میکنی اون+ : 😒 - : باشه حرف نزن،ببین من پیشقدم شدما خودت خواستی قهرمون طولانی شه + : تو چرا فلان حرفو زدی - : خوب من قبول دارم فلان حرفم درست نبود،ولی توام نباید اینکارو میکردی . . . این وسط هرچی ک ناراحتمون کرده منطقی مطرح میکنیم،حرفامونو میزنیم،غرامونو میشنویم یکمم باید آستانه تحملمون بالا باشه و ب طرف مقابلمونم حق بدیم،حقم ندادیم نظرمونو درمورد رفتارش بگیم،ن اینکه سرکوبش کنیم . . . + :اصلا بیا این بحثو ادامه ندیم - :ن اینجوری ک قبول نیست + :پس چی - :الان تو باید ناز منو بکشی یکم قربونم بری،آخر هفته ام بریم فلان جا تفریح،تا از دل من دربیاد + :ولی تو خودت مقصر بودی - :باشه دلیل نمیشه عشقم منتمو نکشه و قربونم نره و ب این صورت قهرمون طولانی نمیشه و اون وسط منطقی حرفامونو علت ناراحتیمونم میگیم و تهشم میشیم آدم خوبه چون نذاشتیم قهر طولانی بشه (لطفا نگید لوسه و چندشه و من عصبانی ام و فلان، چون ادامه دادن قهر هیچ سودی نداره و این لوس بازیا حال و هواتونو عوض میکنه و تاثیر مثبت توو رابطه داره) ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
از این عشقا . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• که جلوی پام نگه داشت ؛ جلو یه پیرزن نشسته بود. عقب هم یه دختر جَوون ؛رفتم عقب نشستم. بعد از منم یه کارمند جوون نشست، همونجوری که به جلو نگاه میکردم حواسم به دختره پرت شد ؛ از این تیپ‌های شلخته بود ! یه گوشی ساده که یه عروسک هم بهش وصل بود ؛ دستش. بامزه بود ، انقد چیزای ریز و کوچولو به خودش وصل کرده بود که ؛ مثلِ یه مغازه‌یِ خرازی که وقتی به ویترینش نگاه میکنی انگار همه رو لازم داری ؛ شده بود . داشتم به دختری فکر میکردم که بعد از چند ماه دوستیِ ؛ مجازی قرار بود ببینمش. هیچوقت به همدیگه عکس ندادیم. همیشه منتظر دیدنِ همدیگه بودیم. دیدم دختره گوشیش رو درآورد ؛ شروع کرد به نوشتن . . عشقم ؟ خیلی دوستت دارما ؛ حتی این آقایِ فوضولی که کنارم نشسته هم میدونه چقد عاشقتم . . بعد از چند ثانیه یه پیام برای گوشیم اومد : )"♥️ ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 برای شوهرت زبون بریز و ازش تعریف کن😉😜 نذار یکی دیگه این کارو انجام بده، اجازه نده فرد دیگه ای جاتو بگیره😶 شوهرت برای تشویق و تحسین بیش از هرکسی به شما نیاز داره😃 مواظب باش❗️🙃 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 برای شما گلم https://eitaa.com/virane/18030 دختری که ۱۴ یا ۱۵ سالش ببین عزیزم تو چرا باید به خالت بگی ؟ سنگین رنگین می رفتی با مامانت حرف می زدی حالا که به حدی رسیده که هک کرده تورو عکسات رو می خواد استوری کنه باید بری به بابات بگی هر طور شده یا اگه داداش بزرگتر داری که می تونه کاری برات انجام بده که به اون بگو به پسرخالت هم بگو می تونم ازت شکایت کنم و واقعا اگه دیدی خیلی زیاده روی می کنه می تونی به پلیس فتا گزارش بدی ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
خاطره بارداری . . .😍 •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• سلام چند سالی بود که منتظر بچه بودیم ولی بی ثمر هیچ وقتم ازمایش نمیدادم همیشه بیبی چک استفاده میکردم که منفی بود اینو اونایی که چشم به راه بچن درک میکنن که چی میگم 😔 نمیدونم چرا انگار هزار نفر بهم گفتن برو‌ازمایش بده حالا بگذریم که من برا اولین بار رفتم تست بارداری دادم ولی هردومون ناامید بودیم با مادرشوهرم اینا رفته بودیم روضه خونه دایی همسرم که ی دفعه گوشیم زنگ خورد همسرم با عصبانیت گفت اگه بلایی سربچم امده باشه من میدونم وتو من همینطور هنگ مونده بودم که چیشده چی میگه این😧😳 گفت مگه نمیگم قلیون نکش 😂😂🤦‍♀️🙈 رفتم جواب ازمایشو گرفتم مثبته😍 دیگه اقا منو میگی قند تو دلم اب شد باورم نمیشد خودش فقط میخندید نمیدونست چی داره میگه از خوشحالی منم تا اخر روضه نیشم باز بود از ذوق☺️😁 تازه به جواب ازمایشم اطمینان نداشتم بعدشم رفتم دوتا بیبی چک گرفتم تا مطمئن شدم🤪😆 ویارمم به گوشی بود گوشی برمیداشتم حالم بد میشد عجیبه😐 واینکه هردفعه حالت تهوع میگرفتم که اگه تکون میخوردم یا کسی چیزی میگفت بالا می اوردم وقتی حالم بد میشد همه سکوت میکردن😶. خدا دامن همه مادران منتظر وسبز کنه الهی امین🍀🌸 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
مادربزرگم همیشه بهم میگفت' : هیچوقت جلوی قطره اشکی که وقتِ دلتنگی از گوشه‌ی چشمت سرازیر می‌شه رو نگیر ؛ با دستات پاکش‌ نکن ! اون راهش رو بلده ، می‌غلته رو گونه‌هات و میوفته رو زمین ، می‌ره تو دل خاک . خدارو چه دیدی؟ شاید از همون یه قطره دلتنگیِ تو ، گیاهی جوونه بزنه و رشد کنه و یه درخت تنومند بشه . . که زیر سایه‌ش قد بکشی و بزرگ‌ شی ، که بهش تکیه‌ کنی و یادت بره چیا بهت گذشته ، که بدونی از همین اشک‌هاست که آدم قلبش قوی میشه و جلوی هر اتفاق تلخی وایمیسه !(: پس هیچوقت جلوش رو نگیر ، اون راهش رو خوب بلده ( 💕🐳🌸 " ) صبح بخیر . . .
همسرم و دخترخالم بهم خیانت کردن . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• خسته نباشید من سی ساله هستم و15ساله ازدواج کردم؛خونه پدرم یه زندگی آرام و بی دغدغه داشتم از لحاظ مادی و آزادی هیچی کم نداشتم اول دبیرستان ازدواج کردی با یکی از اقوام دورمون؛از لحاظ مالی خوب نبود اما کاری بود خیلی دوسم داشت بهم احترام میزاشت اما من فهمیدم نازایی دارم چند سال زیر نظر دکترا بود که خدا بهم دوتا بچه یه پسر و یه دختر داد؛ بعد تولد بچه هام وضع مالی شوهرم خوب شد زمین و ماشین و طلا خرید؛مسافرت و گشت و گزار و خرید هم به راه بود تا این‌که بچه هام پنج و سه ساله شدن؛دختر خالم هرروز میومد خونمون کمک میکرد کارای خونه م عقب نمونم بچه هام و آروم میکرد حموم میکرد ماهم هر وقت میخواستیم بریم بیرون با خودمون میبردیمش دو سالی گذشت که دیدم شوهرم خیلی تو واتساپ هست بهش می گفتم چرا اینقدر تو گوشی هستی میگفت مسایل کاری هست تا ماه رمضان سال97 اومد خونه سر ظهر بود گفت من دوست دارم اما عاشق شدم میخوام بزن ازدواج کنم و چندتا برگه داد گفت امضا کن یا اگه نمیخوای طلاق بگیر من گفتم آخه اونی که با وجود منو این دوتا بچه زنت میشه کیه گفت دختر خاله ت من همون موقع زنگ زدم به خاله م اونم گفت آره من باورم نمی شد گفتم من مث دختر خودتو گفت مار از کار گذشته اینا عاشق شدن خلاصه بماند که منم بخاطر اینکه پیش بچه هام بمونم رضایت دادن رفت ازدواج کرد حالا چندسال گذشته شوهرم یواشکی میاد خونه بهم زیاد پول میده یواشکی میبره بیرون و مسافرت اما من دیگه آدم سابق نشدم تازه سی سالمه نمیدونم باید چیکار کنم خاله م و دخترش همش میگن زنت طلاق بده اما شوهرم قبول نمی کنه همش دعوا دارن سر من میگه بهشون سر نزن خلاصه من همش دارم قایمکی زندگی میکنم و این برام سخته وقتی با شوهرم بیرون هستم احساس میکنم با دوست پسر م بیرونم می ترسیم کسی ما رو ببینه نمیدونم چیکار کنم! واقعا متاسفم برای همچین آدمایی که به همخون خودشونم رحم نمیکنن 💔 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 ♡♡♡: سلام در جواب دختر ۱۵ ساله ای که گفت پسر خالش اذیتش میکنه : خواهرکم بنظرم ملاحضه خالتم حتی نکن و به مامانت و بابات بگو و برو پلیس فتا ازش شکایت کن که عکساتو برداشته و شرشو از سر خودت بکن و یه راه بد بگم اینه که گوشیشو خراب کنی مثلا یبار که یجا دیدیش گوشیشو قایمکی بنداز تو اب یا بزن لهش کن که دیگه هیچ مردکی از تو نداره با این حال بازم به مامان بابات بگو ... خخخ وای بنطرم همون راه اوا بهتره ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 سلام اون دختر خانمی که پسر خالشون اذیت می‌کنه عزیزم من درکت میکنم الان اون پسر خاله شما نوجوونه مثل شما و ممکنه تحت تاثیر بعضی حرفا قرار گرفته باشه بنظرم شما اگه به پدر و مادرتون نگفتید حتما مطرح کنید قشنگ تر راهنمایی میکنن به پسر خالتونم زیاد رو ندین تا پرو تر از این نشده بعدشم دوباره اومد گفت بله رو بده شما بگو عزیزم هم من بچم هم شما زوده شما بزار چهار و پنج سال بگذره اون موقع بیا اگه مثل الان نبودی یه ذره آدم شده بودی چشم فکر میکنم راجبش بعدشم موضوع عکسا رو به مادرتون بگید تا برن با خالتون جدی حرف بزنن شوخی بردار نیست لبتون خندون و دلتون شاد💜🦋🌈 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882