eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.8هزار عکس
672 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
همسرم پسر عمومه . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• دوستان وقتتون بخیر من یه خانم 24 ساله و همسرم که 27 سالشونه پسرعمم هستن. 2 سال شده عقد کردیم و تو دو شهر متفاوت هم هستیم. در واقع خانواده همسرم قبلا بخاطر شغلشون از شهرمون رفتن و ینی بیشتر اوقات دوریم از هم زمان عقد بخاطر کرونا من گفتم مراسم نمیخام و در حد محضر بود ولی حتی همونم پدرهمسرم تو یه سری چیزا اذیتم کردن. مثلا گفتن ارایشگا نمیخاد و یا حتی یه عکاس نداشتم و یه سری چیزای دیگه... من اون موقع چیزی نگفتم. (کلا پدرهمسرم از اون افرادیه که اهل کم خرج کردنه و در واقع خسیسه دیگه) الان بدون نظر خاستن از من خونه عمه همسرم اجاره کردن که نسبتا قدیمی بود و من حرفمو زدم ک این خونه قدیمیه و خوشم نمیاد ولی در نهایت قبول کردم از اونورم پدرهمسرم دوسال پیش گفتن هروقت خاستین برین خونتون واستون ماشین میگیرم حتی نوعشم گفتن پارس! من اینجا توقعی نداشتم ولی اینکه خودشون گفتن ولی الان میگن ماشین من به امانت دست شما!!! تا روزی که اسممون تو قرعه کشی در بیاد! قرعه کشی ای که شاید هیچوقت حتی اسممون در نیاد!!! من حاضرم یه پراید مدل 80داشته باشیم ولی اینجوری دست ب سر نشم و ماشین امانتی زیر پامون نباشه! وقتی هم اینجا حرفمو ب همسرم زدم و رسید ب گوششون تازه نارحتم شدن! سر سرویس چوب هم دوسال پیش با همسرم ب این توافق رسیدیم که با اون باشه الان که پدرشون فهمیده میگه نه. همسرمم گفت من‌ اونموقع یه باشه الکی گفتم!!!!!! دقیقا شبی که پدرهمسرم میخاست تاریخ عروسی تعیین کنه، من گفتم فعلا نه. تا وقتی مشکلاتم باهمسرم حل شه. چون تمام این مدت سر این جریانات با همسرم دعوا داشتم. اون هیچوقت حرف منو نمیفهمه و هر چی پدرش بگه از نظرش درسته و گوش ب فرمان اوناست. و بعد این ماجرا خانواده همسرم دوماه تمام با من قهر کردن درصورتی ک اگر من اعتراضی کرده بودم بخاطر این بود که کارای اشتباه خودشون عذابم میداد! اینم بگم که ما تصمیم داشتیم برای زندگی بیایم شهر من ولی الان پدرش از لجش گفته باید شهر ما باشید!!!! بعد اون ماجرا خونه عمش که کرایه کرده بودن هم پس دادن!! حالا بعد دوماه با مشاور رفتن و حرفای شوهرم بالاخره تونستم اینهمه دلخوری که ازشون داشتم ندید بگیرم و آشتی کنم ولی بازم تکلیفمون اصن مشخص نشد. چون هیچ حرفی زده نشد. همسرمم فقط منتظره تا باباش دوباره راضی بشه تا بتونه بیاد شهر من برای زندگی !! و من از این همه کش دادن و بلاتکلیفی واقعا خسته شدم! کاری کردن که تمام اتفاقای قشنگ اول زندگی واسم عین زهر بود و الان از همش بیزارم! خانوادش معتقدن واسه من همه کار کردن و اصن نظر من مهم نیست و تازه میگن تو لطف ما رو قدر ندونستی پس همین کارا رو هم واست نمیکنیم! الانم که بعد اون همه حرف بدی ک بارم کردن از خودم گذشتم و اشتی کردم بازم تو بلاتکلیفی محضم حالا بعد این همه اتفاق، من میترسم تو کارای عروسی هم پدرهمسرم با کاراش و نظر نخاستناش از من اذیتم کنه و تالار و چیزایی که میگیره همش باب دل من نباشه اونقدر به این ماجرا فکر کردم که حتی دیگه دارم راضی میشم از عروسیمم بگذرم و بگم نمیخام!! شما جای من بودید چیکار میکردین؟ ببخشید که حرفام طولانی شد. ممنون از همگی ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
✳ تجربه و تغییر مثبت در زندگی 🌹 •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• من از وقتی خودمو میشناسم یه خواننده رو دوست دارم اونم آرمین زارعی (2afm) هستش دختر خاله من تازه نامزد کرده بود بعد شوهر ایشون تو یه رستوران سر آشپز بود اسمشم رستوران سیب هست ادمای معروف پولدار میرن حالا یه روز آرمین جان با دوستاش اونجا بوده شوهر دخترخاله منم میره به ایشون میگه نامزد من خیلی دوستون داره اگه میشه باهاش تلفنی حرف بزنین ایشونم قبول میکنه ( دخترخالم مثل من عاشق این خواننده بود) نامزدش به دخترخالم زنگ زد از شانس منم اونجا بودم بعد قضیه رو توضیح داد اقا منم شنیدم استرس منو برداشت قلبم تند میزد داشتم خلاصه می مردم اخه خیلی دوسش داشتم 😂 دوره نوجوانی هم بود دخترخالم با آرمین حرف زد منم هی گفتم به منم بده دخترخالمم گفت بهش که من یه دخترخاله دارم میشه با اونم حرف بزنید اونم مهربون قبول کرد 😂 حالا مکالمه بین ما من گفتم سلام اقا ارمین خوبین اونم گفت خوبم خیلی ممنون شما چطورین منم یهو بدون مقدمه گفتم من خیلی عاشقتم لعنتی 😂 اون یکم مکث کرد گفت شما لطف دارین بعد من دوباره گفتم دارم میگم عاشقتم لعنتی 😂 اون یه خندید باز گفت شما لطف دارین منم گفتم نه تو هم بگو عاشق منی 😂😂😂 اونم خندید گفت منم عاشقتونم اینبار من گفتم شما لطف دارین 😂 اخر حول شدم خدافظی کردم گوشی قطع کردم شوهر دختر خالم اومد گفت گوشی رو بلند گو بود دوستاش شنید همشون غش کرده بودن 😂😂😂 من چند ماه به فکر اون مکالمه زندگی کردم و هی رویای ازدواجمونو میدیدم 😂😂 دوره نوجوانی نابودی داشتم ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
برای خانم های مجرد . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• راز😶 تا حالا به کسی نگفتم ولی حس کردم بنویسم حداقل خانمای مجرد درس بگیرن، من همسرمو خونوادم برام انتخاب کردن خودم دوستش نداشتم دلم جایی دیگه ای بود که محال بود خونوادم بزارن به اون فرد برسم، منم از سره اجبار قبول کردم میگفتن از همه نظر خوبن، هم خودش هم خونوادش، ما بعده یه سال ازدواج کردیم خدا شاهده سرعقد بغض کردمو و بعدم گریه، فقط بخاطر اینکه دوست داشتم اونی که تو قلبم بود جای همسرم بود، گذشت نه پول داشت نه خونه نه ماشین، همه چیزش ماله باباش بود، باهمه چیزش ساختم، نمیدونم چیشد عاشقش شدم حاضر بودم بمیرم ولی یه خار به پاش نره، اما اون اذیت کردناش شروع شد، خواهرش بهم گفت بفکر خونه باشین میخوایم برا داداشم زن بگیریم، بهم بی احترامی میکردن تنها کاری که خونوادش باهام نکردن کتک بود، خیلی بده شوهرت پشتت نباشه همش حس کنی دوستت نداره دلش یه جایی دیگس، هزار بار باهاش حرفم زدم ولی جوابی نگرفتم، بعده دوسال زندگی، بفکر بچه افتادم تا شاید بهم توجه کنه بعد با خودم گفتم یکی دیگه رو بیارم که اونم مثل من زجر بکشه؟ پشیمون شدم، اصلا نمیدونم چشه ،تا که از خونه میزنه بره بیرون، کارش طوریه که هر موقع میره باید ۳_۴روز اونجا بمونه، همین که مییاد قهر میکنه سره چیزای الکی ،بی محلی میکنه بی توجهی، فحشم میده کتکم میزنه بعد میگه شوخی کردم، اگه بدونید من چقد درد میکشم چقد گریه میکنم از کتکاش، اخرشم محل هیچی بهم نمیده، جای اینکه بیاد بگه ببخشید نخواستم اذیتت کنم،،، توی اینستا همش اسمای زن و دخترا رو سرچ میکنه بعد پاک میکنه که من نفهمم،خانما تو رو خدا تو رو جون عزیزاتون خودتون برا خودتون تصمیم بگیرین، الان من نه راه پس دارم نه پیش، دیگه خسته شدم میخوام خودکشی کنم از دستش راحت شم. کاشکی میشد از اول تصمیم گیری کرد... ادمین عزیز ممنون میشم حرفای منم توی گروه بزارید🙏 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
همسرم وابسته مادرشه . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• سلام به تمامی اعضای گروه.من خانم هستم۲۹ساله و همسرم۳۴سال.دوساله که ازدواج کردیم.همسرم فرزند آخر خانوادشونه و پدرشون و برادر بزرگترشون هم ۱۰سالی هست فوت کردن، بخاطر همین کل مسئولیت مادرش با همسر منه.. ما بااجبار مجبوریم توی یک ساختمون با مادرشوهرم زندگی کنیم،سنش بالاست و شدییییدا وااابسته به همسر من..یعنی درحدی که هموز بعد از۲سال باورش نشده پسرش عروسی کرده و برای خودش خونواده تشکیل داده..یعنی ما هرجا میخاییم بریم باید حتما قبلش بریم به مادرشوهرم بگیم،مهمون میخاییم دعوت کنیم همینطور،فامیلای من میخان بیان خونمون باید اول ازهمه اون بیاد ..هفته ای هم ۱-۲شب میاد خونه ما میمونه و اینم بگم که ماهرشب شام رو میبریم با اون میخوریم یعنی حق تنهایی خوردن نداریم..برای هر کاری همسرم باهاش مشورت میکنه و حتی خصوصی ترین جیزهای زندگیمون رو باهاش درمیون میزاره..همسرمم خیلی دهن بینه و حرفهای مادرش و خواهرهاش واقعا روش تاثیر گزاره.. از روز اول عروسی تا الان ما هفته ای ۲_۳بار بخاطر مادرش دعوامون میشه،اوایل زود آشتی میکردیم،ولی تازگیها شده ۳روز هم باهم حرف نزنیم..ولی برای همسرم رضایت مادرش مهمه نه این چیزا...همیشه هم من باید پیش قدم بشم برای آشتی کردن..جدیدا هم وقتی عصبانی میشه دیگه چشمتشو میبنده و هرچی که دوست داره میگه بعد تازه توقع داره اون لحظه من فقط کر و لال باشم و فقط بگم چشم.. من که از مامانش نمیگزرم بخاطر این همه ناراحتی که بین ما انداخته..خداهم ازش نگذره.. من ۲سال تمام دارم تمام کارهای قری گروه رو انجام میدم تا بتونم به خودم جذبش کنم ولی فایده ای نداشته..هرکاری هم برای خودش بکنم ولی اگه طی روز نرم به مادرش سر بزنم روزگارم سیاه میشه و باهام قهر و دعوا میکنه..خودش بارها و بارها بهم گفته که اولویت اولش مادرشه،یعنی اگه فقط به اون برسم کافیه،نه خونه خودمون مهمه،نه غذا،نه لباساها،نه مرتب بودن خودم هیییچی هیییچی..‌فقط و فقط اینکه مادرش راضی باشه از من.. دیگه خسته شدم نمیدونم باید چیکار کنم..کم آوردم..خیلیی خیلیی همسرمو دوست دااارم و میدونم که اونم منو دوست داره ولی خب شدیدا هم به مامانش وابستست دیگه.. من واااقعا چیزی برای شوهرم کم نزاشتم..هرروز چند مدل غذا،لباسهای متنوع،آرایشهای مختلف،شوخی و خنده و بازی ...بقول خودش من بهترین زن روی زمینم،ولی فقط کافیه یه روز به مادرش سر نزنم،اون موقع بهم میگه تو بدجنس ترین آدم روی زمین هستی.. نمیدونم اصلا توی این وضعیت بچه دار شدنمون درست باشه یا نه..تا الان که مقاومت کردم برای بچه دار شدن..ولی بعضیا بهم میگن اگه بچه بیاری شوهرت وقتش با بچش پر میشه و دیگه کمتر میره سمت مادرش..از یه طرفم خودم میگم اخه مگه برای خودم چقدر وقت میزاره که بخاد برای بچه هم بزاره.. بخاطر اختلاف سنی زیادی که بین من و مادرش هست و یه عااالمه انرژی منفی که اون داره ،اصلا نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم..یعنی انقدر آه و ناله میکنه که منم دارم یواش یواش اون شکلی میشم..میگن باهرکی بگردی همون شکلی میشی،منم دارم افسردگی میگیرم..از طرفی هم انقدر با حرفهاش و کاراش بین ما ناراحتی انداخته که اصلا دوست ندارم ببینمش..یعنی متنفر شدم از مادرشوهرم.. توووروخدا راهنماییم کنین...کم آوردم...چجوری میتونم از میزان وابستگی شوهرم به مادرش کم کنم؟؟؟ ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
برای شما قشنگم https://eitaa.com/virane/18088 ، در خصوص پیام این خواهر گلم نظری داشتم اول اینکه عزیز دلم براتون خیلی خوش حالم که قبل از اینکه دیر بشه به فکر راه حل افتادی بعدشم ، باید مد نظر داشته باشی که آیا با اون آقا نقطه اشتراک داری یا نه ؟! که اگر خدایی نکرده طرز فکراتون مخالف هم باشه دو روز دیگه زندگی برات زهر میشه با این تفاسیر شما ، من متوجه شدم که این آقا هنوز شرایط مادی و معنوی ازدواج رو نداره یعنی خواهر عزیزم ! اگه بخواین از بحث مادیات که خونه و ماشین و... که بنا به گفته تون فکر نمیکنم داشته باشند ، ایشون حتی شرایط روحی ازدواج رو هم ندارن ! اگه اگر داشتن باید خودشون استقلال میداشتن ، باید به خواسته همسر ایندشون احترام می‌گذاشتند ، باید پشتیبان شما در خیلی از مسائل اینچنینی بودند ، که از نظر من نبودند ... مثلاً اگر شما از خونه ای قراره توش زندگی کنید خوشتون نیومد یا دوست دارید توی شهر خودتون باشید در کنار خانوادتون یا به یک ماشین با سال ساخت بالاراضی شدید تا مستقل باشید ایشون نبااید در مقابل شما می ایستاد و دو مااه! باشما قهر میکرد .... خانم گل ، شما هنوز وارد مسائلی از قبیل مسائل زناشویی نشدی ، هنوز زندگی مشترک رو درک نکردی و مثال الان باید در دوران اوج عاشقی باشی که به گفته خودت ناراضی ... فکر فردا هم باشه ، که زمانی که دغدغه هات بزرگ تر شدن آقا میخواد چه عکس‌العملی نشون بده ، بازم قهر کنه ، یا به فکر این باشه که خانوادشون چه نظری دارن ! الان هم دیر نیست ! دوران نامزدی یعنی شناخت ، شما باید طرف مقابلت رو بشناسی اگر مورد علاقت بود برای یک عمر انتخابش کنی تا با آرامش ! در کنارش زندگی کنی فکر کن ! و از نظر مشاوره ها و بزرگتر ها کمک بگیر انشالله خوشبخت و عاقبت به خیر بشی عزیزم در پناه حق ... ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
- ‏یه استاد ادبیات داشتیم ك وِرد زبونش این بود : آدم ها میان که برن... اونی که بمونه هم حق تو رو ضایع می کنه هم حق خودش رو ؛ یادت باشه هر اومدنی یه رفتن داره که عمده دلیلش جهان بینی و پیشرفت شخصیه... حالا اگه خواستی بمونه باید هم آهنگش قدم برداری ، یعنی تو دیگه وجود نداری! همش اونه! اونجاست که بهش میگن: < عشق.. :)!🧡🎼 > صبح بخیر . . .
🦋💙🦋 سلام خوبین من خیلی وقته تو کانالتون هستم و همیشه همه پست هاتون رو میخونم و رد میشم ولی امروز پست یه خانوم رو دیدم ک دختر خالش با شوهرش ازدواج کرده و... شاید از این حرفم ناراحت بشه ولی عمیقا از ته دل میخوام تف کنم تو صورت دختر خالش و اینکه به نظر من البته نمیگم نظرم درسته ها ن نیس ولی کاش اون موقع طلاق میگرفتی بچهاتو مینداختی گردن شوهرت تا حد اقل یکم دستو بالش بسته بشه خدا صبرت بده واقعا صبر و دل گنده میخواد تحمل کردن ان شاء الله عاقبت بخیر شی و به خواسته هات برسی امیدوارم خدا جواب شوهرت و دختر خالت رو بده من سید هستم تا بحال هیشکی رو نفرین نکردم ولی ان شاء الله خدا به حق مادرم زهرا هرکسی رو زندگی بقیه رو به گند میکشه به زمین گرم بزنه و تو دنیا و آخرت غیر خسران چیزی براش نباشه ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 سلام خسته نباشید وقتتون بخیر می خواستم به اون دوستی که گفت همسرش وابسته مادرش بگم ابدا ابدا و ابدا فکر آوردن بچه رو نکن چون اشتباه محضه. من این شرایط رو خوب می شناسم و در شرایط مشابه اون دارم زندگی می کنم با این تفاوت که بچه هم دارم. این رو بدون وقتی بچه بیاد وسط همون مدت بسیار کوتاهی که شما و همسرت کنار هم هستید هم از بین می ره. بعد تو دوران بارداری نیاز به توجه از سمت همسر داری و همسرت چون فقط اولویتش مادرش این توجه رو نمی کنه و بیشتر دلت می شکنه. وقتی هم بچه دنیا بیاد و راه بیفته و بازی کنه تو به عنوان مادر می بینی بچه به حضور پدرش نیاز داره اما پدرش نیست و مدام داغون می شی پ عذاب صد برابر می کشی راه حل چیه نمی دونم اما می دونم باید این مشکل حل بشه بعد پای بچه بیاد وسط بچه زندگی سالم می خواد پدری می خواد که هم برای خودش هم برای مادرش وقت بذاره. از طرفی بذار نیاز به داشتن بچه اول در وجود همسرت شکل بگیره اینجوری شاید شاید شاید این موضوع اهرمی دست شما باشه برای تغییر رفتارش ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
عاشق برادر شوهرم شدم . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• سلام به ماهی جان و رفاقای چنل مهر ماهیم 19 سالمه یسال و نیمه ازدواج کردم تو این یسال و نیم هم یکی دو دفه از شوهرم خیانت دیدم یبار پیاماشو دیدم دفه دومم با رفیقم دیدمشون :))) دعوا کردیم ولی آخرش بخشیدم چون دوسش دارم واقعا و جدا نمیشم چون شش سال پیش بزور خانواده ازدواج کردم و جدا شدم تو سن کم تو زندگیمون هیچی براش کم نزاشتم ظاهرا هم واقعاا از دوستم و اونایی که باهاشون چت میکرد سرترم و بعد از هربار خیانت میگه اشتباه کردم ساده بودم گول خوردم و معذرت خاهی قضیه دوستم خیلی اذیتم میکرد با برادرشوهرم درمیون گذاشتم گفتم شاید کمکم کنه ( پسر خوبیه بهش اعتماد دارم) حرفاش خیلی بم کمک کرد کلی دلداریم داد اما از اون موقع خیلی صمیمی تر شدیم نسبت به قبل بیشتر البته مث دوتا خاهر برادر بوده تا الانش حس میکنم دارم وابستش میشم و داره ازش خوشم میاد حس میکنم چون شوهرم بم خیانت کرده بی دلیل منم داره این حس توم شکل میگیره میدونین حس میکنم کارمای شوهرمه که داره پس میده نمیدونم واقعا لطفا کمکم کنین ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
برشی از زندگی من خوشحال میشم بخونید . . . شوهرم از اول معتاد بود . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• سلام نمیدونم از کجا شروع کنم از زندگی اولم که شوهرم معتاد بود منم با بی فکری هام سه تا بچه اوردم ولی اونا یه جورایی خودم بزرگ کردم دوازده سال زندگی کردم وزندگی خیلی سختی رو گزروندم وت و این مدت چند بار درخاست طلاق میدادم که از این رو که شوهرم ادم خیلی شارلاتانی بود قاضی رو قانع میکرد که مرد خوبیه و منو به خونه میبرد بعد از مدت ها که اوضاع فخیم تر میشد هم سابقه زندان وهم اعتیاد شدید یه به مواد صنعتی داشت کارش به گدایی و زباله گردی افتاد وخرج خونه نمیداد منم اسرار که طلاقم بده تا تحت همایت یه ارگانی بشیم حداقل از این فلاکت راحت بشیم اوایل که رازی نمیشد بعد مدتی راضی شد وگفت به یه شرطی که باز من زندگی کنیم وتو خرج منو بدی من به ناچار که خیلی طلاق گرفتن از این ادم برام سخت بود قبول کردم و از هم طلاق گرفتیم ولی با هم زندگی کردیم ولی اون عوض نشد دوباره به زندان رفت ومن با بچه ها تنها شدم زندگی خیلی بهم قشار میاورد ولی با هر بدبختی که بود موندم ولی 👇👇👇ادامه . . .
بعد مدت ها از زندان برگشت و دوباره زندگی رو به ما زهر مار کرد یه جورایی وقتی تو زندان بود ارامش داشتیم چون بودنش جز عذاب برایما چیزی نداشت دوسال با هاش زندگی کردم شب ها تا صبح بیدار همش غر میزد پول از من میگرفت کتکم میزد دیگه خسته شده بودم دیگه نتونستم تحمل بیارم وبا بچه هام از خونه فرار کردیم به خونه مادرم رفتم اون با همه ترفند میخاست منو برگردونه ولی چون این کار صدومین بارش بود پا فشاری کردم ونرفتم و با عربده کشی وبی ابرویی تویه کوچه منو میترسوند ولی با هر بدبختی بود نرفتم نزدیک چهار ماه گذشت اطرافیانم گفتن تو نمیتونی با این تنها راهش اینه که ازدواج کنی منم از ازواج دوباره میترسیدم ولی به ناچار ازدواج کردم تا دست از سرم برداره ولی باز هم نشد تا اینکه بچه ها رو از من گرفت ومیدونست که من بدون بچه ها حتی یه ساعت هم نمیتونم زندگی کنم ولی چاره ای نداشتم شوهر دومم منو با خودش برد ولی حالم خیلی داغون بود با اون هم هر روز دعوا میکردم چون نمیتونستم باور کنم که بچه هام از من دور باشن الان دوسال با اون زندگی میکنم ولی هر چند ماه یه دفعه بچه ها رو میبینم ولی باز هم ازیت میشم ولی کم کم با این موضوع کنار اومدم و الان باردارم ولی از این زندگی که دارم اصلا رازی نیستم شوهرم خیلی خوبه ولی من از نظر اعصاب خیلی بهم ریختم واز اومدن این بچه اصلا خوشحال نیستم سی دوسال عمرم گذشت ولی هیچی از زندگیم نفهمیدم الان هر روز ارزویه مرگ میکنم و هیچی منو دیگه خوشحال نمیکنه هرشب با کابوس شوهر اولم از خاب بیدار میشم یابا دلتنگی بچه هام نمیتونم شبا بخابم ببخشید که سرتون رو درد اوردم این تنها خلاصه ای از رنج ها و دردهایی که کشیدم ودارم ومیخاستم بگم ادمی که از اول بدبختی بهش رو کنه نمیتونه دوباره خوشبخت باشه باید موموندم با همون شوهر اولم میسوختمو میساختم واز شما میخام کمی راهنماییم کنین تا بااین مشکلات باز هم راهی وجود داره به زندگی خوبی داشته باشم ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 سلام وقت بخیر در جواب ناشناس از تهران عزیزدلم تو باید یکاری کنی نامزدتو بکشونی طرف خودت ،باید اعتمادشو جلب کنی باید خودی نشون بدی که نامزدت سرت حساب باز کنه و بهت اهمیت بده ،بعدش تو از همون اول که عقد کردن باید زیادخواه میبودی میگفتی اینو میخام اونو میخام تا بفهمه زن رو باید خرجش کنی فک نکنه مفت مفته، بیشتر دخترا خودشونو بی ارزش میکنن کم خواهی میکنن از همون اول ، بعدش باید بشینی با نامزدت حرف بزنی حرف دلتو بزنی نزار چیزی تو دلت بمونه، با داد و بیداد حرف نزن با ارامش بگی ، من الان مثل تو ۸ ماهه عقد کردم از همون اول خیلی ولخرجی میکردم 😂😂 یعنی یچیزایی میگرفتم که اصلا ازشون استفاده نمیکردم و بدردم نمیخورد ولی الان به شوهرم ثابت شده که من خرجم بالاس الان هرچی بگم بگیر زودی میگیره اما و اگر نمیاره ،مامانشم خیلی گیر میده ولی اهمیت به مادرش نمیده احترامشو نگه میداره ولی باز کار خودشو میکنه ، بخدا بعضی وقتا به من میگه پاشو بریم خرید و هرچی میخای بگیر فقط دلش میخاد من خوشحال باشم هروقت پیش همیم یکم اخم کنم اسمون و زمینو بهم‌ میدوزه ، که باید حتما بخندی وقتی پیش منی ،روزی سه چهار بار زنگ میزنه و همش پیام میده ، خیلی همیگه رو میخایم الان کاملا میشناسمش و اماده ایم واسه عروسی خونه جهاز مون همچی اماده س فقط عروسی مونده. نامزدی و عقد دورانی هستش که همدیگه رو بهتر بشناسیم . تو سیاست هاتو بکار ببر ببین چطور میشه همین قبل عروسی مشکلتونو حل کن نزارش بعد ازدواج ، انشالله مشکلت حل میشه ده تا صلوات برات میفرستم 😘 A²⁰ ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882