eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.8هزار عکس
684 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
حاملگی عجیب دخترم •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• من صاحب یه دختر شونزده ساله ام ک با همسرم روی تربیتش خیلی حساس بودیم. طوری ک هیچ جا امکان نداشت بدون من یا زنم بره و حتی مدرسه روهم خودمون میبردیم و میاوردیم. البته رو دوستاشم خیلی حساس بودیم و تومسیر مدرسه با یکی از دوستاش به نام مریم که دختر خیلی خوبی بود اشنا شدم. یه روز دخترم بهم گفت برای المپیاد علمی احتیاج داره ک با یکی درس بخونه و مریم رو بهم پیشنهاد داد. منم گفتم ک باشه ولی فقط تو خونه ی خودمون. از اون روز به بعد تقریبا مریم هرروز ساعت دو خونه ی ما بود و تا هشت شب درس میخوندن و اصلااز اتاق بیرون نمی اومدن. من و همسرمم از این موضوع راضی بودیم. تا اون روز تلخی که دخترم مریض شد و مجبور شدیم ک ببریمش دکتر ولی تلخ ترین خبر دنیا رو شنیدیم طوری که زنم از حال رفت. اره دخترم باردار شده بود و ضعف او بعلت مسمویت بارداری بوده. دنیا روی سرمان خراب شد چطور چنین چیزی ممکن بود او که به جز مدرسه جایی نمیرفت. هرچه در این مورد از او سوال میکردیم هیچ جوابی نمیداد و به ناچار برای پرس و جوی بیشتر به مدرسه رفتیم و مدیر مدرسه اطمینان خاطر داد ک در مدرسه هیچ اتفاقی نیفتاده. مات و مبهوت این اتفاق بودم ک در حیاط مدرسه مریم همکلاسی و دوست دخترم را دیدم. وقتی از او پرسیدم ک چرا دیگر برای درس خواندن با دخترم خانه ی ما نمی آید گفت که من تاحالا خانه ی شما نیامده ام... از شدت تعجب و شوکه شدن چشمانم سیاهی رفت چه اتفاقی در خانه ی من افتاده...مجبور شدم که ماجرا را به پلیس خبر بدم و بعد از تحقیقات مشخص شد که مریم برادری دو قلو دارد که خودش را به جای خواهرش جا میزده و به بهانه درس وارد حریم خصوصی خانه ما و اتاق دخترم شده و متاسفانه چنین اتفاقی تلخ برای خانواده ما بوجود آمد و پرونده برای طی مراحل قانونی به دادگاه فرستاده شد ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 🌸پیامبر اسلام حضرت محمد صلی الله علیه و آله می فرمایند: «حقک علیه ان یطعمک مما یاکل ویکسوک مما یلبس ولا یلطم ولا یصیح فی وجهک حق تو بر شوهرت این است که از آنچه خود می خورد به تو غذا دهد، و از آنچه خود می پوشد تو را نیز بپوشاند، و به روی تو سیلی نزند و فریاد نکشد .» 📖مکارم الاخلاق، ص ۲۱۸ ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 بعد از تولدم برام خاستگار اومد . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
مَــــــــنِ آرام💜✨
🦋💙🦋 بعد از تولدم برام خاستگار اومد . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
سلام ب همه دوستان من 18سالمه شهریورسال گذشته چن روز بعد تولدم ی خاستگار برام اومد آشناهه بابام بود ینی طبقه بالای خونمون رو تیرچه کرده بود ب مدت یک ماه،راستش من از رفتارش و حرف زدنش موقع سلام علیک یا نگاه کردناش ی کم شک کرده بودم اینکع شاید بم علاقه داره ولی هیچ وقت فک نمی کردم بیاد خاستگاری یا اصلا همچین قصدی داره باخودم میگفتم شاید من اشتباه فک میکنم بی خیال اخه اون34 سالش بودو 16سال ازمن بزرگتر بودو قبلا ازدواج کرده بود و ازاون زنه دوتا دختر داشت ودختراش پیش زن قبلیش بودن جریانشو همشو واسه بابام تعریف کرده بود اینکه چقد تو اون زندگی اذیت شده و زنش اذیتش کرده ولی اون خیلی مرد خوبی بود مذهبی خوش اخلاق و بی نهایت مهربون بود خلاصه اون بعد چن ماه اومد جلووباباش با بابام صحبت کردبعد دوروز بعدش اومدن خونمون باهام ک صحبت میکرد من اصلا جواب نمیدادم خیلی کم ،چون من خیلی کم رو بودم ب جز اون پنج شیش بار دیگه هم اوند ولی من حرفی نمیزدم اونم گف حاله ک اینطوریه اشکالی نداره اگه میشه شمارتونه بدین از طریق اون باهم حرفامونو بزنیم منم شمارمو دادم میگف خیلی زود تر میخاستم بیام ولی میترسیدم قبول نکنن راستش فک نمیکردم دیگه هجده سالت باشه فک کردم بیست سالتع، ما حدود سه یا چهارماه باهم حرف زدیم من خیلی بش علاقه پیدا کردم چون اون همه خصوصیاتی ک من از همسر آیندم میخاستم رو داشت خیلی چشم و دل پاک بود مهربون خیلی درکم میکرد و خیلی چیزای دیگه ولی داداشام ازش خوششون نمیومدومخالف بودن میگفتن خیلی ازت بزرگتره ب درد تو نمیخوره عموهام همه میگفتن ازت خیلی بزرگتره اصلا اون چطور جرعت کرده اومده خاستگاری ولی اینقد سنش بزرگتره همش دعوا میکردن ،بخاطر همینممنم اونو جوابش میکردم با اینکه عاشقش شده بودم من خیلی ب اون میگفتم ما ب درد هم نمی خوریم برو دنبال یکی دیگه هر روز یکی رو بش پیشنهاد میدادم اونم ناراحت میشد اصلاروزای خوبی نبود اون رفتع بود با برادرام با عموهام حرف زده بود و راضیشون کرده بود عموهام بابا بزرگم اینا رو ولی برادرام ب هیچ وجهه قبول نمیکردن میگفتن جواب مردم رو چی بدیم بعدا نمیگن مگه دخترتون چه مشکلی داشت 🚶‍♀ 👇👇👇ادامه . . .
ک اینقد ازش بزرگتره ماه اواسط زمستون بود بالاخره باهم رفتیم آزمایشگاه برادرم خونه رو گذاشته بود رو سر گفت اگه این مرده بیاد باید بکشیمش منم از ترس ازمایش ندادیم و اینقد حالمون بد بعد ک باهم زدیم زیر گریه از آزمایشگا تا خونه گریه کردیم وقتی برگشتم گف من تا چن سال هم منتطرت میمونم تا نظرت عوض بشه گفته بودم نه نظرم هیچ وقت عوض نمیشه بلاکش کرده بودم دوسه روزی یبار میومد پیام میداد نمی تونم فراموش کنم نمیدونم با این حال ک میدونم تو هیچ وقت نظرت عوض نمیشه دوس دارم بت پیام میدم چون با تو خیلی حالم خوبه با وجود تو تونستم با گذشته تلخم کنار بیام تو منو دوباره زنده کردی و ب زندگی برگردوندی من قبلا ی مرده متحرک بودم نمیتونم ازت دس بکشم وقتی میگفتم یوی برات خودم پیدا میکنم میگف ارع زن زیاده ولی من میخام با اون کسی ک خودم دوسش دارم ازدواج کنم ولی خب من راهی نداشتم همه مخالف بودن میگفتن اگه باش ازدواج کنی دیگه حف نداری بیایی اینجا دیگه تو از ما نیستی تو عروسیتم نمیایم همینطوری باید بری دیگه ب پشت سرتم نگاه نکنی ولی اون میگف بخدا قسم هیچ وقت نمیزارم حتی ب کوچیک ترین چیزی محتاج بشی هرچی که دارم رو بنامت میزنم فقط قبول کن بعدشم اونا الان اینطوری میگن بعدا فراموش میکنن من هیچ کسی بچشو رها نکرده ک اونا دومیش باشن بعدا بخدا نظرشون عوض میشه بعدشم اونا مگه میخان براتو چیکار کنن مگه من خودم دوتا خواهر ندارم اخه برا اونا چیکارکردم اصلا چ کاری از دستم برمیاد واسشون انجام بدم شاید سالی یبار یا دوبار برام سرپایی بشون سر بزنم و بیام غیر ازاین چ کاری میتونم بکنم تو این دوره زمونه آدم اینقد مشکل داره خودش و زندگی اینقد بش سخت میگزره ک اصلا اگه بخاد ب کسی هم کمک کنه نمیتونه راستش رو بخای خودمم میترسیدم چون یکم سنش ازم بزرگتر بود با مشاورم حرف زده بودم گف اره سنش خیلی بزرگتره بعدا ممکنه اگه یکی دوتا بچه بیاری نتونه تحملشون کنه چون ادم سنش ک بالا میره کم حوصله تر میشه شاید نتونه ب بچه اون طوری ک شاید رسیدگی کنه بعد توهم جونی شاید اون نتونه نیازاتو برقرار کنه و...... منم ادم وسواسی بودم هرحرفی میتونست ب شک بندازتم یا نظرم رو عوض کنه خلاصه دیگه همچی رو تموم کردم من قبلا با هیچ کس دیگه نبودم اصلا نمیدونستم عشق و عاشقی چطوره هیچ درکی ازش نداشتم وقتی ک رفت خیلی داغون شدم نمیدونستم اگه اون بره اینقد اذیت میشم زندگیم اینقد تلخ میشه اصلا نتونستم فراموشش کنم اون بعدچن ماه ینی دوسه ماه بعد عید ازدواج کرده شنیدم یکی بش معرفیش کرده اولش خوشحال شدم براش بعدا وقتی دیگه فهمیدم واقعا دیگه از دستش دادم خیلی بهم ریختم ولی الانم ک الانه باورم نمیشه اون رفته و دیگه ندارمش اصلا نمیتونم فراموشش کنم وقتی حرفاش رفتاراش یادم میاد داغون میشم ولی هیچ کاری از دستم برنمیاد نمی دونم چیکار کنم 💔دیگه خسته شدم هرکاری میکنم هر حرفی میشنوم یاد اون میفتم هیچ جوره نمیتونم فراموش کنم اگه میدونستم قراره اینطوری بشه اصلا همچین کارایی نمیکردم هیچ کس نمیتونه جای اونو برام بگیره هر خاستگاری ک میادهمینطوری جوابشون میکنم اصلا فکر این ک کسه دیگه ای رو جای اون بزارم نابودم میکنه اخه هیچ کسم نمیتونه جای خالی اون رو برام پر کنه نمی دونم چیکارکنم از واقعیت ب رویا فرار میکنم از رویا ب واقعیت الان خونشون نزدیکمونه هر بار ک میبینمش دوباره همچی یادم می افته الان فهمیدم اگه کاری رو با اینکه میدونی اشتباهه انجام بدی خیلی بهتراز حسرت خوردن بعدشه چیکار کنم فراموش کنم گذشتمو هرروز کارم شده گریه حسرت خوردن دیگه دارم دیونه میشم توروخدا ی پیشنهاد بم بدین از بس گریه کردم چشام تار میبینن خیلی درد دارن الکی دست خودم نیس میزنم زیرگریه 😭با هر حرفی هرچیزی 😞😔💔🚶‍♀ 👇👇👇ادامه . . .
اون همیشه میگف هرموقع ک ناراحت بودم و بیرون میومدم میگفتم خدایا اگه واقعا قسمتون میشه و باهم خوشبخت میشیم تو رو ببینم چن دیقه بعدش تو رو میدیدم یا از کنار خونمون رد میشدی یا دم در میومدی🙂💔 بیشتر وقتا خیییلی تعجب میکنم ب خودم اینکه با این همه درد چطوری طاقت آوردم و نمردم زورایی ک از شدت گریه و ناراحتی احساس میکردم زیر چشام میخان منفجر بشن و چیزی ازش بزنه بیرون اینقد پر میشدم بعضی میگفتن با درک وشعوریش برا اینکه ک سنش زیاده واسه همین ولی اصلا اینطوری نیس من خیلیا ر میشناسم ک همسن اونن یا بیشتر ولی خیلی کم عقل ترن همین عموی خودم اندازه ی اونه یا بیشتر ولی خیلی بد دهنه و بد حرف ، بنظرتون هرچی ،قسمت و تقدیره اون فرده یا خودش باعث و بانی کاراشه الهی ک هیچ کس هیچ وقت این طعم تلخ عاشقی رو نکشه چون واقعا خیلییییییی سختع اگه باهم خوشبخت میشن بهم برسن خیلی زود اگرم قسمتشون نیس اصلا باهم دیگه آشنا نشن 🤲 ممنون از کانال خوبتون ادمو ارومتر میکنه ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
💙🦋💙 کمی عاشقانه . . . تو سرمای زِمستون تیشرت میپوشیدیم هی از جلوش رد میشدیم یه خرده آستیو میدادیم بالا تا خالکوبیمون و ببینه اخه يه خالکوبی زده بودیم رو بازوی لاغرمون یادمون افتاد وقتی ممد گفت: اسمش چیه نگفتم با نوچه هاش زدن زیر خنده.! راستش از شما که پنهون نیس غیرتمون اجازه نمیداد اسمشو جلو این همه ادم بگیم گفتیم بنویس کاپیتان! گفتن لابد جوادو میگه زدن زیر خنده گفتیم بنویس کاپیتان وقتی درد سوزنو تو گوشتمون احساس کردیم چشمامونو بستیم تا چشماش و به یاد بیاریم و درده و نفهمیم سینمونه عینهو کفتر میدادیم جلو قب قبمون و باد میکردیم هی راه میرفتیم از جلوش یه شلوار شیش جیبم پوشیده بودیم یه تسبیح زرد رنگم گرفته بودیم تودستمون هی میچرخوندیمش هی اینور میرفت هی اونور هیچ احد و الناسی حق نداشت به ضعیفمون چشم داشته باشه کافی بود یکی زیر چشمی نگاش کنه‌ با آستینای پاره و آش و لاش بدرقش میکردیم..! به جای تشکر یه اخمی میشست بین ابروهاش ماهم که عاشق هی دلمون میرفت واسه اخماش..! اصن گل چیه بخواد گل و خشک کنه بزاره لای دفترچه خاطرش، که چی!؟ نمیخواد بابا! یه ده کیلو سیب میگرفتیم میدادیم بهش بخوره لاقل یه کم جون بگیره با پوستشم واسمون گل درست کنه ما هی بگیریم بوش کنیم بگیم بوی عطر تو رو میده ها نمیدونیم چرا اولین باری که سیبا رو دادیم دستش و یه کمم تیشرتمونو دادیم بالا تا نمایون بشه کاپیتان یه طرف صورتمون سوخت! و مام که عشق کردیم و نیشمون باز شد هی میرفتیم یه جا خلوت دست میکشیدیم رو صورتمون اخه رد دستاش مونده بود عشق میکردیم عشق!❤️ ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 سلام ماهی جون در جوابه اون دختر ۲۰ ساله که با مرد متاهل رابطه داره اعصابم داغونه و ناراحتم وقتی می بینم اینقدر خانم هایی که هم نوع هم هستیم تلاش برای داغون کردن حال هم می کنیم دختر خانم شما ۲۰ سالته و هنوز زمان زیادی رو صرف ساختن یه زندگی نکردی اما فرض کن چند سال تمام تلاشت رو برای یه زندگی بکنی و اون زندگی رو از هیچ به همه چی برسونی چندین سال شب نخوابی بخاطر بچه های اون خونه و هزار ترفند برای رفتار مناسب با خانواده همسر و ....... هزارتا چیز دیگه اونوقت یکی از راه برسه و ثمره چندین سالت رو نابود کنه حالت چطوریه؟ در هر حال صد در صد قبول دارم که اون آقایی که با شما وارد رابطه شده ارزش جنگیدن نداره چون زنش رو ندیده نفهمیده درک نکرده. اون که تعطیله اما به هر حال شما نباید پر و بال می دادید به این عدم درک و فهم. متاسفم برات که جایی رو جز کنار این آقا برای آرامش پیدا نکردی ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 سلام عزیزم اینو بزارین تو گروه برای خانومی که گفته بودن پسرم لکنت گرفته سلام به همه عزیزان روزتون بخیر و شادی عزیزم شما پسرتون در اثر ترس زبونش بند اومده شما حتما باید یه بار دیگه یه جور دیگه بترسونینش که دوباره بترسه و اینبار زبونش باز بشه حتما حتما باید یه بار دیگه یه ترسی بهش وارد بشه ولی باز هم برای مطمئن تر شدن بیشتر پیش یه دکترم ببرینش❤️ ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 سلام ماهی جان در رابطه با دختر خانوم ۱۳ساله که عاشق شدی😫 عزیز دلم تو ۱۳ سالته زندگیو تواین سن میبینی دل ادم یه حرف میزنه عقل یه حرف (همیشه باعقلت برو جلو بخدا نکن این کارو اولین و اخرین جا خونه ی باباس که پناه ادمه الان نه به این حرف میرسی نه درکش میکنی بعد ازرواج بهش میرسی پا بزار رو دلت اون دوستت نیست دشمنه اون اقا جونیشو کرده تو هنوز به اون اوج جونیتم نرسیدی بشین و بچسب به درست ماهم عاششق شدیم زار زدیم برا عشق تهش دیدیم عقل مون به کار میاد ته دل میدونم دوماه سختت میشه ولی دختر غرور داشته باش ساده عاشق نشو ساده دل نبند بزار سخت بدستت بیارن تو خیلی راه داری بزار سختت و دیوانه وار کسی بهت علاقه پیدا کنه بزار سخت بدستت بیارن ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 خاطره خاستگاری . . .💄💍 بحث خاستگاری و عاشقی شد خاطرات تلخ و شیرین گذشتم برام زنده.۱۷سالم بود ک تو راه مدرسه یه پسرو هروز سر راهم میدیم ک منتظر تاکسی بود.معلوم بود اونم مدرسه میرسه.ی مدت گذشت و اومد دنبالم و شروع کرد ب ابراز علاقه. با اولین نگاهی که به چشماش کردم دلم رفت.روزهای بعد ب امید دیدنش ازخونه میزدم بیرون.روز به روز به هم وابسته تر میشدیم.چهار سال لحظه به لحظه با هم درارتباط بودیم.دیگه خانواده هامونم خبر داشتن.یه روز گفت خونه ای گفتم آره گفت آماده شو که مامانم اینا الانس که برسن خونتون.وقتی رسیدن مامانم رفت دم در و راشون نمیداد بیان خونه.ب اصرار اومدن تو.منم ناراحت و شرمنده ازشون پذیرایی کردم و هیچی نخوردن و رفتن. بعد اون جریان بارها حضوری و تلفنی اجازه خاستگاری رسمی خواستن ولی خانوادم قبول نکردن.انقد به مامانم التماس میکردم که بابامو راضی کنه ولی دریغ از یه ذره قدم که برام برداره.میگفت با اینکارت میخوای منوباباتو ب جون هم بندازی و زندگی منوخراب کنی.دوسال گذاشت.شب و روز کارم گریه و زاری بود و دلداری ب عشقم که بالاخره راضی میشن.تااینکه یه روز دیگه جواب تماسهامو نداد. مث مرغ سرکنده شده بودم.انقد به مامانم التماس کردم که بهم اجازه داد برم درخونشون.وقتی رسیدم باگریه بهم گفت برو پی زندگیت.ما بهم نمیرسیم.به سختی بود خودمو رسوندم خونه.نمیخواستم باورکنم عشق چندسالمو ازدست دادم.روزها به سختی میگذشت ازصبح تا شب همش مث غروب جمعه بود واسم.گذشششششت. اون رفت پی زندگی خودش منم رفتم پی زندگی خودم.خداروشکر شوهر خوبی دارم یه پسر خوشگلم دارم.اما حسرت اون عشق پاک و ساده تو دلم مونده.هنوزم با خاطراتمون اشک میریزم.هروقت اتفاقی همو میبینیم غم نگاهشو میتونم ببینم.من با اینکه شوهرمو زندگیمو دوست دارم ولی یه حسرت بزرگ تا ابد تو دلم موند ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
🦋💙🦋 خاطره ی عقد . . .👰🏻🤵🏻 یه خاطره از شب اول عقدم بگم اقا ما عصر عقد کردیم و اومدیم خونه مامانم اینا خواهرام و هردوتا دامادمون و خانواده شوهرم و مامان بزرگشون خلاصه یه دورهمی کوچولو بود ، ما شیرینی و چایی خوردیمو بعدشم شام ،منو دوتا خواهرامم و عمم تو اشپز خونه بودیم و مشغول ظرف شدن بقیه هم هال نشسته بودن و حرف میزدن شوهر جان منم تقریبا نزدیک اشپز خونه نشسته بود و داشت با بقیه حرف میزد منِ چیز خاک بر سرم کنار اوپن وایستاده بودم و منتظر بودم خواهرم ظرف بشوره منم جمع کنم یهو نمیدونم چی شدداشتم به چی فکر🤔میکردم که خدا میداند همینجوری داشتم شوهرمو نگاه میکردم نمیدونم چقد گذشت که یهو به خودم اومدچشممو چرخوندم و نگام به دامادمون افتاد که داشت منو با یه لبخندی منو نگاه میکرد که...😶😑 لپااام قرمززز شد چقد خجالت کشیدم خدایی 😓 این که از این مهمونی ،بعدشم که مهمونا رفتن و منو شوهرجانمم رفتیم اتاق که بخوابیم 😴 شب اول بود منم خجاااالتی 😥 اومدم کنار رخت خوابی که مامانم برامون گذاشته بود یه رخت خواب دیگ پهن کردم و هر کدوممون رو ی رخت خواب دراز کشیدیم ، داشتیم درباره مراسمو عقد اینا حرف میزدیم و حرفامون که تموم شد هردوتامون هم واقعا خسته بودیم شوهرم یکم اومد نزدیک و یهو دستمو گرفت انگار اصن نفسم بند اومد 🤒 بعد شوهرم گفت من دستاتو اینجوری میگیرم و میخوابم خانوم 🥺 منم فک کردم شوخی میکنع یه پنج دقیقه ساکت بودیمو با خودم گفتم یعنی واقعنی خوابید😳🤔 دیدم اره چشاش بسته اس😆😂😂 منم ی ربع بعدش خوابم برد فرداش صب میگفت دیدی حرفم درست بود دستاتو گرفتم خوابم گرفت🤣😂 حالا جالبیش اینه برا دوستام تعریف میکردم شب اولمون اینجوری گذشت اصلاااا باور نمیکردن که میگفتن دروغ میگی 🥲😂😂😂 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882