🦋💙🦋
سلام ماهی جون
در جوابه اون دختر ۲۰ ساله که با مرد متاهل رابطه داره
اعصابم داغونه و ناراحتم وقتی می بینم اینقدر خانم هایی که هم نوع هم هستیم تلاش برای داغون کردن حال هم می کنیم
دختر خانم شما ۲۰ سالته و هنوز زمان زیادی رو صرف ساختن یه زندگی نکردی اما فرض کن چند سال تمام تلاشت رو برای یه زندگی بکنی و اون زندگی رو از هیچ به همه چی برسونی چندین سال شب نخوابی بخاطر بچه های اون خونه و هزار ترفند برای رفتار مناسب با خانواده همسر و ....... هزارتا چیز دیگه اونوقت یکی از راه برسه و ثمره چندین سالت رو نابود کنه حالت چطوریه؟
در هر حال صد در صد قبول دارم که اون آقایی که با شما وارد رابطه شده ارزش جنگیدن نداره چون زنش رو ندیده نفهمیده درک نکرده. اون که تعطیله اما به هر حال شما نباید پر و بال می دادید به این عدم درک و فهم.
متاسفم برات که جایی رو جز کنار این آقا برای آرامش پیدا نکردی
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
🦋💙🦋
سلام عزیزم اینو بزارین تو گروه برای خانومی که گفته بودن پسرم لکنت گرفته
سلام به همه عزیزان روزتون بخیر و شادی
عزیزم شما پسرتون در اثر ترس زبونش بند اومده شما حتما باید یه بار دیگه یه جور دیگه بترسونینش که دوباره بترسه و اینبار زبونش باز بشه حتما حتما باید یه بار دیگه یه ترسی بهش وارد بشه ولی باز هم برای مطمئن تر شدن بیشتر پیش یه دکترم ببرینش❤️
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
🦋💙🦋
سلام ماهی جان
در رابطه با دختر خانوم ۱۳ساله که عاشق شدی😫
عزیز دلم تو ۱۳ سالته زندگیو تواین سن میبینی دل ادم یه حرف میزنه عقل یه حرف (همیشه باعقلت برو جلو بخدا نکن این کارو اولین و اخرین جا خونه ی باباس که پناه ادمه الان نه به این حرف میرسی نه درکش میکنی بعد ازرواج بهش میرسی پا بزار رو دلت اون دوستت نیست دشمنه اون اقا جونیشو کرده تو هنوز به اون اوج جونیتم نرسیدی بشین و بچسب به درست ماهم عاششق شدیم زار زدیم برا عشق تهش دیدیم عقل مون به کار میاد ته دل میدونم دوماه سختت میشه ولی دختر غرور داشته باش ساده عاشق نشو ساده دل نبند بزار سخت بدستت بیارن تو خیلی راه داری بزار سختت و دیوانه وار کسی بهت علاقه پیدا کنه بزار سخت بدستت بیارن
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
🦋💙🦋
خاطره خاستگاری . . .💄💍
بحث خاستگاری و عاشقی شد خاطرات تلخ و شیرین گذشتم برام زنده.۱۷سالم بود ک تو راه مدرسه یه پسرو هروز سر راهم میدیم ک منتظر تاکسی بود.معلوم بود اونم مدرسه میرسه.ی مدت گذشت و اومد دنبالم و شروع کرد ب ابراز علاقه.
با اولین نگاهی که به چشماش کردم دلم رفت.روزهای بعد ب امید دیدنش ازخونه میزدم بیرون.روز به روز به هم وابسته تر میشدیم.چهار سال لحظه به لحظه با هم درارتباط بودیم.دیگه خانواده هامونم خبر داشتن.یه روز گفت خونه ای گفتم آره گفت آماده شو که مامانم اینا الانس که برسن خونتون.وقتی رسیدن مامانم رفت دم در و راشون نمیداد بیان خونه.ب اصرار اومدن تو.منم ناراحت و شرمنده ازشون پذیرایی کردم و هیچی نخوردن و رفتن.
بعد اون جریان بارها حضوری و تلفنی اجازه خاستگاری رسمی خواستن ولی خانوادم قبول نکردن.انقد به مامانم التماس میکردم که بابامو راضی کنه ولی دریغ از یه ذره قدم که برام برداره.میگفت با اینکارت میخوای منوباباتو ب جون هم بندازی و زندگی منوخراب کنی.دوسال گذاشت.شب و روز کارم گریه و زاری بود و دلداری ب عشقم که بالاخره راضی میشن.تااینکه یه روز دیگه جواب تماسهامو نداد.
مث مرغ سرکنده شده بودم.انقد به مامانم التماس کردم که بهم اجازه داد برم درخونشون.وقتی رسیدم باگریه بهم گفت برو پی زندگیت.ما بهم نمیرسیم.به سختی بود خودمو رسوندم خونه.نمیخواستم باورکنم عشق چندسالمو ازدست دادم.روزها به سختی میگذشت ازصبح تا شب همش مث غروب جمعه بود واسم.گذشششششت.
اون رفت پی زندگی خودش منم رفتم پی زندگی خودم.خداروشکر شوهر خوبی دارم یه پسر خوشگلم دارم.اما حسرت اون عشق پاک و ساده تو دلم مونده.هنوزم با خاطراتمون اشک میریزم.هروقت اتفاقی همو میبینیم غم نگاهشو میتونم ببینم.من با اینکه شوهرمو زندگیمو دوست دارم ولی یه حسرت بزرگ تا ابد تو دلم موند
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
🦋💙🦋
خاطره ی عقد . . .👰🏻🤵🏻
یه خاطره از شب اول عقدم بگم اقا ما عصر عقد کردیم و اومدیم خونه مامانم اینا خواهرام و هردوتا دامادمون و خانواده شوهرم و مامان بزرگشون خلاصه یه دورهمی کوچولو بود ، ما شیرینی و چایی خوردیمو بعدشم شام ،منو دوتا خواهرامم و عمم تو اشپز خونه بودیم و مشغول ظرف شدن بقیه هم هال نشسته بودن و حرف میزدن شوهر جان منم تقریبا نزدیک اشپز خونه نشسته بود و داشت با بقیه حرف میزد
منِ چیز خاک بر سرم کنار اوپن وایستاده بودم و منتظر بودم خواهرم ظرف بشوره منم جمع کنم یهو نمیدونم چی شدداشتم به چی فکر🤔میکردم که خدا میداند همینجوری داشتم شوهرمو نگاه میکردم نمیدونم چقد گذشت که یهو به خودم اومدچشممو چرخوندم و نگام به دامادمون افتاد که داشت منو با یه لبخندی منو نگاه میکرد که...😶😑 لپااام قرمززز شد چقد خجالت کشیدم خدایی 😓
این که از این مهمونی ،بعدشم که مهمونا رفتن و منو شوهرجانمم رفتیم اتاق که بخوابیم 😴 شب اول بود منم خجاااالتی 😥 اومدم کنار رخت خوابی که مامانم برامون گذاشته بود یه رخت خواب دیگ پهن کردم و هر کدوممون رو ی رخت خواب دراز کشیدیم ، داشتیم درباره مراسمو عقد اینا حرف میزدیم و حرفامون که تموم شد هردوتامون هم واقعا خسته بودیم شوهرم یکم اومد نزدیک و یهو دستمو گرفت انگار اصن نفسم بند اومد 🤒 بعد شوهرم گفت من دستاتو اینجوری میگیرم و میخوابم خانوم 🥺 منم فک کردم شوخی میکنع یه پنج دقیقه ساکت بودیمو با خودم گفتم یعنی واقعنی خوابید😳🤔 دیدم اره چشاش بسته اس😆😂😂
منم ی ربع بعدش خوابم برد فرداش صب میگفت دیدی حرفم درست بود دستاتو گرفتم خوابم گرفت🤣😂
حالا جالبیش اینه برا دوستام تعریف میکردم شب اولمون اینجوری گذشت اصلاااا باور نمیکردن که میگفتن دروغ میگی 🥲😂😂😂
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
🦋💙🦋
خاستگاری . . .💍💄
همه از خاطره های خواستگاری میگن گفتم منم بگم خواستگاری من چون پسرخالم بود ولی خیلللللی سال بود ندیده بودمش اصلاا من اینو فقط رو هم رفته مادر و پدرشو میشناختم نه پسر رو حالا خالم با مامانم حرف میزد قرار گذاشت برا خواستگاری بعد خالم زنگ زد که نمیدونم پسرم میگه ارایش نمیزارم بکنه لاک بزنه باید چادری باشه و.. مامانم گفت برده نمیدم نیاین خواستگاری حالا اینا با اصرار اومدن منم از لجم یه کت و شلوار سفید پوشیدم بدون چادر آرایش کردم لاک زدم و...اینا چون راه دور اومده بودن مامان تدارک شام دیده بود از طرفی اومدنی ماشین باباش خراب شده بود اومدن حرف های اولیه زده شد گفتن شما بشینید حرف بزنید ما مردها بریم تعمیرگاه دنبال ماشین حالا قشنگ ما دوتا نشستیم نزدیک دو ساعت حرف زدیم زنها هم طبقه پایین بودن بعدش اومدیم گفتم نمیدونم نظرم چیه اینا نظر منو مثبت گرفتن زدن رقصیدن مردها که اومدن بلافاصله صیغه عقد خوندن برامون بعدش مامان و باباش رفتن ولی خواهرش اینا گفتن خونه ی خالم هست شب میمونیم چون داماد هم تو شهر ما کارمند بود تو خوابگاه میموند دیروقت بود نشد بره خوابگاه همون شب خواستگاری خونه ی ما موند🤣
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
🦋💙🦋
مردا خیلی دوست دارن تو جمع از همه بالاتر باشن و یه جورایی حرف حرف اونا باشه برا همین اگه میخوای شوهرتو تشنه خودت نگه داری حتما جلوی جمع خیلی خیلی به همسرت احترام بزار😉
ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ
🍃اگر کاری میخوای انجام بدی نظرشو بپرس وقتی حرف میزنه حرفاشو تائید کن👌😊
🍃از توانائیهاش جلو بقیه تعریف کن(البته تعریف جلوی خانواده شوهر ممنوع) وقتی خواسته ایی ازت داره حتی اگر برات سخته انجام بده نزن تو ذوقش و باهاش مخالفت نکن چون وقتی مخالفت میکنی اقتدارش شکسته میشه و حتی اگر تو جمع چیزی نگه بعدا در رفتارش تاثیر خواهد گذاشت😶
🍃طوری جلوی دیگران با همسرت رفتار کن که ارزششو ببری بالا اینکار باعث میشه که همسرت احساس قدرت کنه، حس ارزشمندی بهش دست بده و متقابلا اون هم به شما احترام بزاره 😃
🍃زنی که همسرشو مورد احترام قرار میده و بزرگش میکنه خودش تو قلب شوهرش بزرگ و عزیز میشه.
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
🦋💙🦋
سلام🌹
یکی از ایده های من موقع قهر کردن، امیدوارم که خوشتون بیاد👇
چن وقت پیش یه بحث بین و من همسرم پیش اومد ، که هیچکدوم کوتاه نیومدیم و خیلی از هم عصبانی و دلگیر شدیم ، جوری که حس کردم ممکنه تا چن روز بینمون قهر باشه 🙁 همسرم با عصبانیت رفت بیرون ، منم خیلی ناراحت بودم و میگفتم تا عذر خواهی نکنه اشتی نمیکنم 😑
اما با خودم فکر کردم دیدم ارزش نداره #لحظه هامون رو خراب کنیم ، یه ایده رسید به ذهنم 😉
لج و غرور رو گذاشتم کنار و تصمیم گرفتم یه #نامه ی کوچولو بنویسم و موقعی که میخواد بیاد خونه ، اونو بچسبونم اونطرف در ورودی که قبل از اینکه در رو باز کنه و بیاد داخل ، اول نامه رو ببینه
خلاصه حواسم جمع بود موقعی که از راه پله میاد بالا ، سریع بچسبونم به در و بیام داخل ، وقتی رسید از چشمی نگاش کردم که با کنجکاوی نامه رو میخونه،😃 تو نامه نوشته بودم
"حرفایی که بهم زدیم رو فراموش کردم، تو هم فراموش کن! اگه تو شاه خونه ای، منم ملکه ی خونه ام! وقتی اومدی داخل خونه، منو بوس کن!" 😍😁
خیلی براش جالب بود اونم با خنده اومد داخل خونه و هر دو زدیم زیر خنده 😁 منو بوس کرد ، و همه چیز به حالت عادی برگشت!
اینطوری از یه قهر طولانی جلوگیری کردم ، و روی رفتار همسرم تاثیر مثبت گذاشت😊
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
🦋💙🦋
تجربه من درباره جادو و جنبل
متاسفانه ما چون شهر دور از خانواده ها زندگی میکنیم ..مادر شوهر و خواهر شوهرم وقتی میومدن خونه ما تا دوماه و ۴۰ روز میموندن و بهونه میکردن که با اتوبوس نمیچسبه برگردیم تا بعد دوماه ما خودمون میبردیمشون.....تا اینکه دوسالی بود منو شوهرم به بهانه های الکی بحثمون میشد و همسرم سریع میرفت تو ماشین و زنگ میزد به اینا ....اینا هم تشویق میکردن بگو بره خودمون میایم بچه رو نگه میداریم....سند ها رو بیار بزن به نام ما طلاقش بده بره و خلاصه از این حرفها....خواهرم تازه نامزد کرده بود سال پیش که دوباره بین من و شوهرم حرف شد و پدرم این بار با قاطعیت گفت که دیگه جنازه دخترم هم نمیزارم روی دوشت به منم گفت همه طلاها و اسناد رو جمع کن که بیام بیارمت....پدری ازشون بسوزانیم که دیگه جرات اذیت نکنن....خلاصه منم که دلم پیش پسرم بود ولی میگفتم بزار برای آینده اونم که شده شوهرم رو متوجه کنم که دهن بین و خبر چین نباشه....خواهرم ناراحت بوده که دومادمون میگه چی شده میکه والا آبجی و شوهرش دعوا کردن و فلان که دامادمون خیلی مذهبی هستن...یه چیزایی از خواهرم پرسیده بود ...فهمیده بود که زندگی ما جادو شده چون سالهای قبل ما کفتر عاشق بودیم و خداروشکر خیلی پیشرفت داشتیم خونه و ماشین از همه بهتر وسایل و لباس و طلا هم که نگم شوهرم هر پولی داشت میریخت به پام......زنگ زده بودن به قم مرکز پاسخ گویی به شبهات....گفته بودن شرایط زندگی منو و طرف گفته بود خودش زنگ بزنه....زنگ زدم و همه اتفاقایی که افتاده رو به کارشناس توضیح دادم ایشون منو به یه کارشناس دیگه وصل کردن که ایشون گفتن تو خونت جادو هست از درجه یک و هم خونهای شوهرت آورده گذاشته تو خونت و ۴۰ روز آبش رو ریخته تو چاییتون.....چند تا کار گفتن که یه سوره رو ۷۰ بار بخونم یه سوره ۷ بار که چند تا سوره دیگه هم به آب بخونم و بریزم به ۴ گوشه خونه....و سعی کنم اصل دعا رو پیدا کنم..منم تو همون وضع بهم ریخته این کارها رو کردم و غذاهایی که درست میکردم و آب و چای به همشون ذکر یا ودود و یا باسط میخوندم تا دو سه روز بعد که بابا زنگ زد دارم میام شوهرم گریه و زاری و پشیمونی کرد که توروخدا نه من دوستش دارم.....بابام هم به عشق پسرم مهلت یه ماهه داد در کمال ناباوری همسرم شدهمون شوهر دوسال پیش....ده روزی از این ماجرا گذشت و من هر روز ذکر ها و کارها رو انجام میدادم..یه شب شوهرم گفت فیلم هست یه بالش بده و یکم تنقلات بیار رو زمین بشینیم ببینیم منم رفتم یه بالش برداشتم و آوردم دادم بهش برم تخمه بیارم که صدام زد گفت تو بالش چی هست؟؟ گفتم صابون تکه شده....گفت نه یه چیز نرم و بزرگه که من سریع چاقو آوردم و رو بالشی رو از جای دوخت بریدم دیدیم تو لایه زیریش یه دعا که خیس شده بود و نمیشد خوند ولی اسم من و مامانم و همسرم مشخص یود ....همونجا بغص منو گرفت و ماجرا رو به همسرم گفتم دعا رو گذاشتم لای دستمال کاغذی و خاکش کردم بالش هم انداختم آشغال ولی همسرم انگار شوک زده بشه دیگه حرف پشت منو قبول نمیکنه از خانوادش.....بهش گفتم نگو دعا پیدا شده چون میرن دنبال یکی دیگه ولی حواست باشه دیگه خام نشی....خداروشکر نزدیک یه ساله که بازم خوشبختیم و اونا هر چقدر میگن بیا مارو ببر خونتون همسرم میکه زنم مریضه اگه برا ۲ روز میاین بیاین که اونا هم قبول نمیکنن.....عید خاله همسرم گفت سر بسته بهت میگم میای خونه مادر شوهر ساق بزن این و دختراش حرصی میشن آتیش میندازن به زندگیت.....گفتم نه خدا نکنه ولی تو دلم گفتم کجای کاری خاله......خلاصه که من از اون موقع ذکر ها رو همیشه سعی میکنم بگم و هر روز که بتونم سوره بقره با صدای بلند تو خونه باز میکنم و خداروشکر که فعلا همه چی تمومه....بهترین و مطمئن ترین جا برای حل مشکلات این چنینی زنگ زدن به مراکز اسلامی پاسخ به شبهات هست که من واقعا ممنونم ازشون.....
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🦋💙🦋
اولین و آخرین پیامک به همسرم؟😍
اولین پیامی که دادم:)دردت بجونم 🙈❤️
🔹تو روز ١۴ساعت چت میکردیم! 😱😁
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
🦋💙🦋
تجربه ی تلخ
منم سختی کشیدم
از نامزدی کتک خوردم تحقیر شدم توهین شنیدم خیانت تلفنی دیدم یعنی حضوری با کسی نبوده قربون صدقه هاش مال اونا بود وقتی من ۲۰ روز تو نامزدی منتظر یه زنگ بودم ازش و عذرخواهی،
وقتیم خیلی اروم و با ناراحتی میگفتم چرا پیام دادی که چی بشه اصلا
در حد مرگ کتک میخوردم و بعد دلیل کتک زدنشو میگفت من ازت خجالت کشیدم سر این زدم🙄😐
نگم بهتون که سختی زیاد دیدم خونوادم تو نامزدی اجازه طلاق ندادن
تو ۸ سال دوران زندگیمم ۳ بار به قهر رفتم خونه پدرم ولی باز با پادرمیونی خونواده ها یا خواست پدرو مادرم برای فرصت برگشتم
من ادم خیلیییی صبوریم ولی انقدر بهم بی احترامی و توهین میکرد انقدر بددهنی میکرد و به همه کسم فشای خجالت آور میداد انقدر کتک میخوردم که حد نداشت که میرفتم برای جدایی ولی نمیزاشتن حتی اقدامم کردم ولی تو مراحل اخر یکی نمیزاشت تموم کنم
من حتی تو حاملگیم کتکایی ازش خوردم که باعث شد دستم گوشت اضافه بیاره بخاطر زخم عمیق
موهای من آویزه دستش بود برای بردن من از اینور خونه به اونور خونه
یک بار نه تو حاملگیم نه روزایی که حالم واقعا بد بود نه گفت ببرمت دکتر نه اومد باهام همیشه تنها بودم
من حتی روز عروسیم و روز زایمانم کتک خوردم 😔
همه جا تنها، مهمونی تنها، عروسی تنها بودم عزا تنها بودم
شوهر من در کنار این رفتاراش اعتیادم داشت
۵ سال بعد زندگیمون ورشکست شد کلی کمک کردم پس اندازایی که از سرکار رفتنام و کمک و طلاهام داشتم داده بودم برای پیش قسط یه خونه
خونرو فروختم پولو دادم بهش که از نو شروع کنه
با این حال باز ۲ سال بیکار بود و یجور با حقوق من و رعایت کردنو پس اندازای قبل و از اینو اون قرض کردنو بدهی بالا اوردن گذروندیم
کرایه خونه نمیدادیم چون خونه پدرش زندگی میکردیم
از نظر محبتم حتی اگه خودم میگفتم بغلم کن یا من نیاز به محبت عاطفی دارم یا من شدم عقده ای که همسرم بهم محبت کنه باز عین خیالش نبود
این در حالی بود که من کلی محبت میکردم کنار اسمش جان و قربونت برمو ... میوردم هیچوقت حتی تو جمع عادت کرده بودم اسمشو تک نمیوردم محبتم فقط کلامی نبود از سرکار میومد بغلش میکردم بوسش میکردم ولی پسم میزد و امثال این چیزا زیاد بود تو زندگیم کلی حمایت مالی میکردم
من انقدر محبت کردم و کاراشو نادیده گرفتم که از اونور بوم افتادم جوری که شوهرم فک میکرد کی هست که من این همه بهش بها میدم😔
کلی سعی کردم ترکش بدم ۷ ماه پیش گفتم بخواب خونه خرجت با خودم ترک کن
۱ ماه خوابید خونه ترک کرد ولی نهایت پاکیش ۱۰ روز بعد از ترک بود
اینسری رفت سمت شیشه
دیگه بریده بودم ازش خستم کرده بود ادمی که ۷ سال رفت و امد تا جواب بله بگیره ادمی که ادعای عاشقیش گوش فلکو کر کرده بود باعث عذاب و بدبختیم شده بود
حالا بعد ۸ سال زندگی و کلی بالا پایین کردن و یه بچه ۵ ساله داشتن
میخوام رو حرف خودم وایسمو تموم کنم این عذابو
درسته برا دخترم سخته ولی برا منم خیلی سخته نبود دخترم
ندیدنش بغل و بو نکردن وجود دخترم هرشب برام عذابه
همش یه بغض تو گلومه و حس گم کردن چیزی باهامه تازه این عذاب فقط بخاطر دخترمه و
با توجه به جایی که ساکنم و فرهنگشون راستم برم میگن کج رفته یعنی فقط با غم دخترم سرکار ندارم
ولی همه اینا یروز تموم میشه دخترم بزرگ میشه و میاد پیشم
تو اون زندگی بمونم تا اخر عمر باید عذاب بکشم و تحقیر بشم من تازه ۳۰ سالمه نمیخوام بشم یه افسرده عقده ای پر از حسرت من خیلی سعی کردم درست بشه اما نشد 😔
من کم سختی نکشیدم ولی من تو همون زندگیمون شوهرمو بخشیدم نه اینکه شوهرم لایق بخشش باشه ها نه
خودم لایق این نبودم کینه دلمو روحمو سنگین کنه
ببخشید و بسپارید به خدا بعد ببینید چقدر سبک میشید
خدا خودش میبینه جهان هستی هرکار کنی هر فکری کنی همونو جلوت میزاره
خود من تو مجردی شوهر هرکس میزدتش یا معتاد بود با غرور زیادی میگفتم شوهر من اینکارارو کنه فلان میکنمو ... دنیا و جهان هستی داره گوش میده میگه قضاوت کردی بیا ببینم چیکار میکنی
مواظب فکرتون و قضاوتاتون و منم منم کردناتون باشید
سعیم کنید تو زندگیتون به خودتون اول بها بدید بعد بقیه
ارزش به خودت بزاری بقیه برات ارزش قائل میشن
من از اون همه سختی درسای زیادی گرفتم گاهی ما باید برای بزرگ و کامل شدن صیقل بخوریم
خود من یاد گرفتم صبورتر باشم دیدم به زندگی عوض شد و بنظرم مهمتر از همه به خدا نزدیکتر شدمو دنیا و اطرافمو بهتر شناختم و تونستم ببخشم من هیچکسو نمیبخشیدم ولی الان کینه نگه نمیدارم چون خودم و روحم آسیب میبینه خیلی سخت بود برام ببخشم ولی بخواید میشه
اون ادما که باعث اون همه رنجش شدن لیاقت ندارن بخوان با نگه داشتن کینشون و نبخشیدنشون هم روحمونو نابود کنن
ندیده دوستون دارم و آرزوی آرامش برای همتون دارم ❤
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882